05MAR

+

گاهی به «از هر دری، سخنی» بهشت سری می‌زنم. ما قدیم مدیم‌ها با این اسم صداش می‌کردیم. برای این آدم‌ها که در کلیت فروم گاها به سختی ازشون دو خط نوشتۀ از سر معاشرت و ابراز عقیده می‌بینی، به نوعی تاپیک جذابی به شمار میاد. خودم دیگه کمتر اونجا پستی می‌ذارم؛ بیشتر خواننده‌ام، می‌خونم و گاهی پیش خودم تعجب می‌کنم، گاهی لبخند می‌زنم، گاهی هم به دنبال خاطرات قدیمی، به شباهت‌ها و تفاوت‌های اون روزهای خودم و امروز بچه‌ها فکر می‌کنم…

اون روزها علاقمندی‌های عجیب و غریبی داشتم. البته اگر کسی فرصت گز کردن یک تکه از شهر رو با من داشته باشه، حتما درک می‌کنه که چندان تغییری هم نکردم. همیشه دوست داشتم دنیا و آدم‌هاش رو به روایت خودم ببینم و تجربه کنم. راه می‌رفتم و می‌رفتم و می‌رفتم، بدون اینکه مقصدی وجود داشته باشه اما از این طی طریق‌ها لذت می‌بردم. گاهی تنها بودم گاهی هم نه. می‌نشستم، خوراکی خوشمزه‌ای می‌خوردم و ادامه می‌دادم. به این ترتیب بود که بخش قابل توجهی از شهر رو راه رفتم و اگر پرسیده باشید، این معمول‌ترین علاقمندی من بود که این روزها هنوز هم ازش دست بر نداشتم.

گاهی پیش میومد که از سر متروی تجریش سوار می‌شدم و دو دور تا ایستگاه کهریزک می‌رفتم و بر می‌گشتم. تنها و در سکوت، یا حتی با یک دوست. گپ زنان، خوش خوشان.

گاهی راهم رو می‌کشیدم و می‌رفتم قطعۀ یک بهشت زهرا. برای من بیشتر شبیه به یک کتاب تاریخ بود. غرق در سکوت محض و تاریکی درخت‌های سر به فلک کشیدۀ قدیمی‌ترین کاج‌های قبرستان. هنوز هم به اون قطعه حس غریبی دارم. بوی کهنگی داره، بوی گذر زمان. جایی که اونقدر قدیمیه، که به ندرت کسی بهش سر می‌زنه، جایی که اغلب آشنایان اون آدم‌ها مردن. آدم‌هایی که متعلق به یک قرن پیش‌ بودن و شاید که زمانی فکر می‌کردن جایی از این دنیای بزرگ رو گرفتن. یادم میاد که پای گاه و بیگاه بهشت زهرای من، ندا بود. با هم بین سنگ قبرهای شکسته و از ریخت افتاده قدم می‌زدیم و در سکوت، دونه دونه به اون‌هایی فکر می‌کردم که متولد سال 1270 یا 80 بودن.

از این مساله اطمینان خاطر دارم که وقتی میان قطعه‌های دوردست راه می‌رفتم و مدت‌ها به آسمون خیره نگاه می‌کردم، در سلامت کامل عقلانی به سر می‌بردم و حالم کاملا خوب بود، یادم میاد یکبار به ندا گفتم که نگاه کن! اینجا آسمون چقدر محدب و بزرگ به نظر میاد! خیـــــلی بزرگ! و اون زمان آسمون ابر شده بود و باد شده بود و ابرهاش تو زمینۀ خاکستری و گرفته، مثل تغار شیری شده بود که توش کاکائو ریخته باشی.

هیچوقت به مرگ فکر نکرده بودم؛ به گذر ایام اما، همیشه. هیچوقت فکر نکرده بودم که شاید وجودم توی این دنیا دلیل خاص و فوق‌العاده‌ای داشته، اما همیشه به این فکر می‌کردم که هر آنچه باشم، دنیا می‌تونه برای من هم جایی داشته باشه. هیچوقت به کنترل آدم‌ها اعتقاد نداشتم؛ اما به گرفتن افسار زندگی خودم، همیشه!

شاید این روزها غریب باشه اگر به کسی بگی بیا بریم قبرستون گشتی بزنیم لول یا مثلا بگی بیا بریم مترو سواری خوش‌گذرونی؛ اما واقعیت اینه که روزهای تنها و تجربه‌های قدیمی و کوچیک خودم از این دنیای بزرگ رو حقیقتا دوست دارم.

و اگر پرسیده باشی، ما بچۀ تجربه‌های تلخیِ آخر لیمو شیرین هم نبودیم؛ بچۀ تجربه‌های دوره‌ای بودیم، که ته همۀ خیارهاش… هنوز ـ مثل زهر ـ تلخ بود…。:-)

Tuesday. March 05, 2019. 11:48 P.M
14 اسفند 1397
03MAR

+

تو فیلم Twelve Years a Slave، یه جایی نزدیک به اون آخرها، بعد از اینکه Platt داستانش رو به آقای Bass می‌گه و او با قولی که به Platt می‌ده مزرعه رو ترک می‌کنه، سکانس بی‌نظیری وجود داره که هنوز هم فکر می‌کنم فراموش‌نشدنی‌ترین سکانس فیلم ـه. ابتدا چند صحنۀ کوتاه از گذر زمان، همراه با پس زمینۀ خورشید در حال غروب، نسیم ملایم… و ناگهان صحنه‎ای تلفیقی از احساس تعلیق و سکون، سکوت کرکتر، انتظار و هراسی مبهم از سرانجام قولی نامعلوم در چهرۀ گنگ و ناباور Platt؛ صدای جیرجیرک‌های آخر تابستان.

البته نه احساس Platt رو؛ اما این روزها به نوعی حس کلی اون سکانس کذایی فوق‌العاده و میزانسن دلپذیرش رو دارم؛ آرام، معلق، در سکوت و منتظر…

Sunday. March 03, 2019. 08:10 P.M.
12 اسفند 1397
03MAR

+

  • قبل از غذا: فکر کنم که گرسنه باشم.(؟)
  • بعد از غذا: احتمالا سیر شدم.(؟)

تجربه‌ای غریب از «فکر کردن» دربارۀ احساسی غریزی و بیولوژیکی. دو پردۀ طنزآمیز اما حقیقی از یک‌ماهۀ اخیر روزهای زندگی من.

اگر بخوام صادق باشم اصلا خوشایند نیستش؛ ولی هر طور که نگاهش می‌کنم، گذشته از دردسرهاش یه تجربۀ حسی جدیده. به هر حال اینطور نیست که بتونم کاری در موردش انجام بدم. همم؟ 仕方がないな~;-)

Sunday. March 03, 2019. 07:47 P.M
12 اسفند 1397
02MAR

+

یعنی هلاک اون آدم‌هایی‌ام که خودشون راسا ازت یه تصویر می‌سازن، خودشون مطابق با اون تصویر کذایی شیفته‌ت می‌شن، دست آخر هم خودشون در مواجهه با تناقضی که تو با تصویرشون داری، می‌خوره تو ذوقشون و ازت فاصله می‌گیرن.

و تمام اینها در حالی رخ می‌ده که تو نشستی یه گوشه و در حالی که خیلی بی سرو صدا داری ماستت رو می‌خوری، صرفا از دور نگاه می‌کنی.

 

Saturday. March 02, 2019. 00:10 A.M
11 اسفند 1397
01MAR

+

اعتماد متقابل حقیقا معنای پیچیده و عمیقی داره که شکل‌گیری اون نیازمند زمان و شناخت کافی طرفین هست. اگر برای مثال سلامت این اعتماد به هر دلیلی با موضوعیت طرف دوم و به دلایل مبهمی دچار خدشه بشه، این تنها تردید نفر اول نسبت به نفر دوم نیست که موضوع رو آزار دهنده می‌کنه؛ بلکه احساس طرف دوم از تردید نفر اول نسبت به خودش، از قید اول هم می‌تونه دردناک‌تر باشه.

باور خدشه‌دار شدۀ نفر اول در این فرض، همیشه امکان داره که ناشی از یک سوء تفاهم باشه؛ اما حس عدم اعتمادی که طرف دوم از تردید نفر اول نسبت به خودش دریافت می‌کنه، حادثه‌ایه که تلخی واقعیت بروزش رو نمی‌شه انکار کرد.

 

پ.ن: اعتماد متقابل سطوح متفاوتی داره و چون خصلت خودبخودی داره، می‌تونه ابهام زیادی به همراه داشته باشه. با اینحال اعتماد لزوما یه مفهوم دو طرفه نیست و شخصا ترجیح می‌دم که در این مورد، بیشتر انفرادی رفتار کنم؛ فارغ از اینکه طرف مقابلم به من این حس رو داشته باشه یا نداشته باشه؛ با این وجود، قویا بر این باورم که کیفیت شکل‌گیری این مقوله ارتباط زیادی با توانایی‌های شما در انتخاب درست آدم‌ها و رابطه‌های دور و برتون داره و این یه حقیقت انکارناپذیره.

Friday. March 01, 2019. 07:00 P.M
10 اسفند 1397
01MAR

+

خوابم میاد. یک هفته‌ایه که کارم شده هر روز صبح ساعت پنج پاشم و ایمیل‌های اونطرف رو جواب بدم. الان چند روزیه که به طرزی فکاهی منتظرم آخر هفتۀ اون‌ها برسه؛ بلکه یه شب بدون دغدغۀ ایمیل‌های اداری، درست بگیرم بخوابم.

Friday. March 01, 2019. 09:00 A.M
10 اسفند 1397
27FEB

+

We can find the way
誰もが等しく希望という種を持ったメグルモノ
始まりと終わりは奇跡のもとに
Dead or alive また時はメグル
ما می‌تونیم راه رو پیدا کنیم
ما آدم‌ها موجودات سعادتمندی هستیم که همه به یک اندازه از نعمت امید برخورداریم
زنده یا مرده، مدت‌زمان زندگی ما، از ابتدا تا به انتها نوعی معجزه‌ست؛
و اون معجزه، حقیقت زمان و  موهبت زندگی ماست…
「メグルモノ」
Takuma Terashima
Wednesday. Feb 27, 2019. 08:27 P.M
8 اسفند 1397
25FEB

+

این [+] هنوز هم مثل دوران بچگی جذابه. حتی با وجود اینکه خیلی به آدامس جویدن علاقه‌ای ندارم. در واقع همون زمان‌ها هم بخش جذاب قضیه اصلا خود آدامس نبود.

یه قوطی کبریت داشتم که پر بود از عکس‌برگردون‌های آدامس بادکنکی. هر از چند گاهی همه رو میاوردم بیرون، می‌شمردمشون و با تصاویر عجیبشون حسابی حال می‌کردم. بعد هم جمع می‌کردم و می‌ذاشتمشون تو قوطی. اون زمان یکی از اتاق‌های خونه، پنجره‌های بلند و لبه داری داشت. چندان عریض نبود ولی اونقدر پهن بود که بتونم خرت و پرت‌های مهم و مورد علاقه‌م رو ردیــــف بچینم لبش. مثلا همین قوطی کبریت پر از عکس آدامسم رو؛ یا چیزهای مهم دیگه‌ای مثل یه تیکه شیشه شکستۀ رنگی، یه اسب طلایی چهارسانتی دست و پا شکسته، پرها و صدف‌ها و سنگ‌های عجیب و غریب توی باغچه، بادکنک‌های باد نشده، تیله‌هام و یا حتی شیشه‌های عطر خالی که هنوز بوی خوب می‌دادن.

خلاصه کلاغی بودم برای خودم lol

 

پ.ن: love is? love is چیه؟! از تو آدامس باید عکس گودزیلا میومد بیرون تا جذاب باشه. lol

پ.ن2: قسمت فکاهی ماجرا اینجاست که نمی‌شه هضم کرد یه کشور دقیقا به چه دلیل این همه سال داره از ناگویای ژاپن آدامس خرسی وارد می‌کنه؟! یعنی هر چقدر فکر می‌کنم، نه از طنز قضیه کم می‌شه؛ نه از نوستالژیش و نه از دردش! لول

Monday. Feb 25, 2019. 03:27 P.M
6 اسفند 1397
25FEB

+

به نظرت مورچه‌ها با جسد مورچه‌های مرده چکار می‌کنن که اونطور می‌گیرن دهنشون و دوان دوان دور می‌شن؟ مثلا می‌رن به بقیه نشونشون می‌دن و می‌گن «هی رفقا! این مرحوم رو نگاه کنین؛ همین امروز تو عملیات جمع‌آوری آذوقه شهید شد»؟

 

پ.ن: جاست این کیس، من‌ می‌دونم که مورجه‌ها با جسد باقی مورچه‌ها چکار می‌کنن. باز مثل اون جریان زل زدن به چشم‌های گربه نکنین. =))

Monday. Feb 25, 2019. 03:20 P.M
6 اسفند 1397
24FEB

+

بیا با هم رو راست باشیم. شکست خوردن‌های پی‌درپی همیشه آزاردهنده‌ست؛ خیلی بیشتر از زمانی که برای بار اول باهاش مواجه می‌شی. اصلا حال آدم رو چند روزی می‌ریزه به هم! ولی کی گفته تمامش همینه؟ حداقلش اینه که بار دوم یاد می‌گیری قبل از اینکه با صورت بیای زمین، دست‌هات رو بگیری جلوت!

Sunday. Feb 24, 2019. 11:17 P.M
5 اسفند 1397