واقعیت اینه که بیشتر معماها در مورد هوش نیستن؛ بلکه صرفا در پی سنجیدن نگرش تو به قضیه و روش حل مسالهت ان.
واقعیت اینه که بیشتر معماها در مورد هوش نیستن؛ بلکه صرفا در پی سنجیدن نگرش تو به قضیه و روش حل مسالهت ان.
Pride, Greed, Lu*st;
و یک نارسیست درسته.
اگر قرار نیست که بعد از کشیدن نخ بستهبندی بیسکوئیت درش باز بشه، پس اساسا فایدۀ ساختن اون نخه در چیه؟
و از اون جملهان نخ در آدامسها، در قوطی کنسرو، در نوشیدنیها، مایع ظرفشویی و الی آخر.
سیستم گلستان در داستان نظام آموزشی ایران برای من حکم آنتاگونیستی رو داره که هر چقدر از احساس انزجارم نسبت بهش بگم، بازم کم گفتم.
پ.ن: اون هم از نوع badman اش!
به خودم و موهای در هم ریختهم که اغلب اوقات مثل موهای کسیه که از تازه رختخواب درومده باشه و به تلاشهای نصفه نیمهم برای مرتب کردنشون هم اصولا جوابی نمیده، توی آینه نگاهی میندازم و به دیوار تکیه میدم.
به تصورم تنها جایی که داخل این چهارچوبۀ شیشهای، میشه چند دقیقهای به خوبی توش استراحت کرد، پشت در بستۀ دستشوئیه.
خسته نیستم؛ اما به دلایلی بیقرارم. بعد از چند دقیقه در حالی که به تصویر داخل آینه لبخند گشادی میزنم، برمیگردم پشت میزم تا به بقیۀ کارها برسم.
بذار ببینم…
اگر یکروز اینجا نباشم، دلم برای خلبازیهای خوشایند بهارک عضدی (خصوصا Ah گفتنهاش)، منش جدی و خوش بُرش اندیشه رنجبر، خوشزبانیهای سیمین ربیعی، شیرینیهای سمیرا سلطانی و قطعههای همایونِ صادق شهید ثالث، تنگ خواهد شد.
پ.ن: دفتر
یعنی یکطوری parents رو تلفظ میکرد، که من اگر بخوام هم نمیتونم اونطوری تلفظش کنم :دی تا آخر مکالمه صرفا از روی پس زمینۀ گفتگو میتونستم حدس بزنم که داره در مورد چه لغتی صحبت میکنه.
دیگه چیزی نمونده بود بهش بگم خیلی به خودت فشار نیار؛ همون ژاپنی صحبت کنی من راحتتر میفهمم به خدا، چه اصراریه خب؟ =))
پ.ن: یعنی تا این پروسه به سرانجام برسه عمر من نصف شده از دست این ژاپنیها!
درون من هیولای مهیبی هست، …
***
روزهایی رو به خاطر میارم که بیم و امیدهای زیادی برای موقعیتم قابل تصور بود. «رهام نمیکرد» و من، سعی میکردم که بهش اعتنایی نکنم. ناگهان توی پیادهروی یک فرعی ایستادم و برای تنها باری که تا امروز به خاطر میارم، آیکن استاپ پلیر رو لمس کردم. هدفون رو از گوشم بیرون کشیدم و دنیای آهنگینم ناگهان در هیاهوی خیابون گم شد. برای من اما؛ بیشتر شکل سکوت مطلقی رو داشت که ناگهان از شدت رنگ و لعاب هارمونی دنیام، نسبت بهش احساس نیاز کرده باشم.
تصور پروبال زدنش در فضای مبهم روزهای بعد از اون، قدری ترسناک به نظر میرسید. شاید نه به اندازۀ بستن افسار به درد نخور من به او؛ به هر حال زندگی من تا به اون روز، بدون حضورش اونقدرها معنا نداشت.
پس تنها چهار روز بعد، شادمانه از بند کنترل رها شد…
***
درون من هیولای مهیبِ افسارگسیختهای هست، که نه تنها از احساس تعلیق، بلکه از لحظههای عاری از تخیل، دو چندان بیزاره…
P.S: 変わらない日々の中,小さな夢を抱きしめている。
مثلا یک چنین چیزی:
یک عمر در مصرف آب صرفهجویی کردی؛ و نهایتا حس میکنی از اونچه که عادیه و باید هم کمتر مصرف کردی!
وقت رفتن میگه «امیدوارم خاطرۀ خوشی از دانشگاه تهران با خودت ببری.»
در حالی که روی پنجۀ پا میچرخم تا از در برم بیرون، با زهرخندی به خودم میگم «اوه؛ بله! خصوصا بعد از جهنمی که این چهار روز برام درست کردین!»