14MAR

+

時が流れる。

信じられるかどうか、八年位過ごしたの。今年の出会いは毎年のように平和で気持ち良かった。まあ… 何となく曖昧な感じがしたけど原因をよく分る。だから話すことが必要がない。

数年先にも、この店で君のそばにいれるように。

うん、時が確か…流れるの。

Thursday. March 14, 2019. 10:55 P.M
23 اسفند 1397
12MAR

+

زمانی که مدام بهتون دروغ می‌گن، نتیجه این نیست که شما این دروغ‌ها رو باور می‌کنید؛ نتیجه اینه که دیگه هیچ‌کس هیچ چیز رو باور نمی کنه.

Tuesday. March 12, 2019. 01:30 P.M
21 اسفند 1397
11MAR

+

یه زمانی به خودم می‌گفتم آدم‌ها چطوری می‌تونن به هم علاقمند بشن وقتی سالیان سال با هم وقت نگذرونده باشن؟ اما بعدا دیدگاهم نسبت به این قضیه تغییر کرد. به این فکر کردم که چه لزومی داره قصۀ زندگی آدم‌ها از اولش به هم گره خورده باشه؟ به اینکه حقیقت دوست داشتن کسی، می‌تونه به جای داستان ماجراجویانۀ یک اتفاق، یه داستان رویارویی باشه. به اینکه سرگذشت روزهای خالی از تویِ طرف مقابلت، چقدر می‌تونه سرگذشت (نه لزوما) زیبایی باشه، که یک روز تصمیم بگیره از سر علاقه تو رو توش سهیم کنه. یا مثلا اینکه با چیزهای به غایت ساده‌ای شروع بشه؛ در حالی که بسیار چیزهای دیگه رو تو قصۀ زندگی خودت پشت سر گذاشته باشی و او هم… پشت سر گذاشته باشه.

از خودم می‌پرسم دقیقا از کی شیفتۀ عشق‌های جا افتادۀ شبهه چلچلی شدی در حالی که هنوز درست و حسابی سی سالت هم نشده؟ lol

پ.ن: خواب‌های جالبی می‌بینم گاهی. اونقدر جالب که گاها نمی‌تونم از حس لذتبخش نوشتن درباره‌شون صرفنظر کنم. با این وجود حس می‌کنم که تلاشم برای وصف حس و حالشون تقریبا بیهوده ست.

Monday. March 11, 2019. 09:40 P.M
20 اسفند 1397
11MAR

+

– جدا این چه حرکتیه؟ به نظرت این بی‌عدالتی نیست؟

+ زندگی هیچوقت عادل نبوده.

– زندگی شاید عادل نباشه؛ اما من هستم.

Monday. March 11, 2019. 08:10 P.M
20 اسفند 1397
10MAR

+

کی اینطوری شدیم؟ چطوری تبدیل شدیم به موجوداتی چنین معامله‌گر؟ چه بلایی سرمون اومد…؟

Sunday. March 10, 2019. 03:10 P.M
19 اسفند 1397
09MAR

+

یادمه Stephen King توی کتاب The Green Mile اش یه دایلوگ بسیار زیبا از John Coffey داشت. آخر داستان، قبل از اینکه با صندلی الکتریکی اعدام بشه به Paul گفت که «Billy اون بچه‌ها رو به خاطر عشقشون به همدیگه کشت.» این خیلی حرف عمیقی بود. آدم‌ها تو زندگیشون همیشه زندانی عشق به آدم‌هایی هستن که دوستشون دارن. ای بسا این علاقه زندگی‌هاشون رو هم به باد بده.
اما به هر حال تمامش هم مصیبت نیست. این زنجیروارگی در نوع خودش اتفاق زیبائیه. حقیقت اینه که «می‌تونی برای زندگی تلاش کنی یا به پیشواز مرگ بری!»، ولی حتی در چنان مرگی هم می‌تونه معنایی وجود داشته باشه.

 

پ.ن: به بهانۀ شبانه‌های فروم و یک ناکجاآباد وعده داده شده.

Saturday. March 09, 2019. 11:16 P.M
18 اسفند 1397
09MAR

+

یکبار هم چندین سال پیش سر سیاه زمستون ساعت هفت صبح رفتم نشستم جلوی حوض اصلی پارک لاله که فواره داره. یه قایق کاغذی درست کردم و نیم ساعت تمام به حرکت نرم و قشنگش روی سطح مواج آب نگاه کردم؛ یه چیزی مثل اینکه وسط برف و یخبندون بایستی یه جا بستنی بخوری و دندونات از فرط نوعی حماقت خوشایند بخوره به هم. منتها یه چند درجه Kibishi ترش:دی

زشته ولی؛ شما نکنین از این کارها لول

Saturday. March 09, 2019. 09:16 P.M
18 اسفند 1397
09MAR

+

می‌گه تو به نظر آدم اهمیتی نمی‌دی. خب عزیز تو هر طور دوست داری اظهارنظر کن! ولی اگر انتظار داری در برابر هر آنچه می‌گی من بگم «باشه همون که تو می‌گی» این دیگه اسمش اظهارنظر نیست که! اعمال نظره؛ تحکم ـه.

Saturday. March 09, 2019. 09:04 P.M
18 اسفند 1397
08MAR

+

یه‌ زمان‌هایی، این واقعیت که بدونی یه مشکل ناخوشایند و پیچیده با منشاء مشخص داری، خیلی بهتر از شرایطیه که اصلا نمی‌تونی سر در بیاری مشکل از کجاست.

Friday. March 08, 2019. 07:45 P.M
17 اسفند 1397
07MAR

+

فقط یه دانشگاه ایرانی این توانایی رو داره باهات کاری بکنه، که دو روز دیگه از دیدن ریخت اونچه که خودت امروز نوشتی، حالت خراب بشه. کم چیزیه مگه؟ تبریک می‌گم واقعا؛ حماسه‌ای دیگر از سیستم آموزشی تحصیلات تکمیلی این کشور.

Thursday. March 07, 2019. 08:45 P.M
16 اسفند 1397