قضیه در واقع به این صورت هستش که یه قاشق چایخوری استعداد و یه دبه اعتماد به نفس، به مراتب اثرش از یه دبه استعداد و یه قاشق اعتماد به نفس بیشتره؛ فقط میمونه این قضیه که دبه رو درست انتخاب کنی.
و آیا تو فکر میکنی واقعیت مساله، چیزی به جز اینه…؟
قضیه در واقع به این صورت هستش که یه قاشق چایخوری استعداد و یه دبه اعتماد به نفس، به مراتب اثرش از یه دبه استعداد و یه قاشق اعتماد به نفس بیشتره؛ فقط میمونه این قضیه که دبه رو درست انتخاب کنی.
و آیا تو فکر میکنی واقعیت مساله، چیزی به جز اینه…؟
گاهی فکر میکنم بشر اونقدر که از ناگفتهها رنج میبره از گفتهها نمیبره.
به تصور من آدمها تو هر سن و سال و شرایطی، هر از چند گاهی نیاز دارن که حقیقت دغدغههاشون رو با واقعیت دنیای بیرون و ابعادش تطبیق بدن. برای دیدن واقعیت هر قضیهای، باید چند قدم ازش دور بشی تا بتونی اندازۀ حقیقیش رو ببینی. در غیر این صورت همه چیز میتونه از نزدیک خیلی بزرگتر از اونچه که واقعا هست به نظر بیاد.
ما نیاز داریم این مساله رو درک کنیم که حقیقت و واقعیت یک چیز نیستن؛ بلکه دو مفهوم کاملا متفاوتن.
جمعه سر کار تایم استراحت که شد، قهوهم رو برداشتم و نشستم کنار پنجره. آفتاب دلانگیز ساعت سۀ بعد از ظهرِ یک روز پاییزی! به سختی میتونستی از نسیم ملایم و دوستداشتنیش دل بکنی.
حقیقتا تصورش سخت بود که قراره به همچین طوفان سختی بدل بشه…
خانم رئیس، یکی از جذابیتهای محیط کار منه. بسیار مهربانه؛ اما گاهی میتونه گند مهربانی رو هم در بیاره. ذهن باز و خلاقی داره؛ اما آدم با بصیرتی نیست. روی هم رفته بیشتر شبیه یه کارمند نمونهست تا یه رئیس عالی. بسیار سختکوشه؛ اما در عین حال بسیار فراموشکاره و کاریزمایی هم نداره به اون صورت. اینجا کارمندها حداقل از دو هفتۀ قبل (گاها از یکی دو ماه قبل) باید تغییرات و مناسبات آینده رو بدونن تا بتونن برای زمانشون برنامهریزی کنن. اما ما هر روز امکان داره که سر کار با یه مقولۀ جدید روبرو بشیم که خانم یادشون رفته از قبل به ما بگن! : ))
خانم رئیس در بخشی که من هم کار میکنم، روی هم رفته چهار تا کارمند داره که حداقل هفتهای یکدفعه از دستش رد میدن.
از جملۀ دستاوردهای ایشون، از قضا میشه به همین دیروز اشاره کرد که یادش رفته به دو تا از همکارها بگه آخر هفته که اتفاقا طوفان Hagibis با شدت extremely strong قراره بیاد این سمتی، باید از اون سر شهر بیان دفتر برای کار!
ما؟ تا دو ساعت بعدش هر زمان چشم تو چشم میشدیم، میخندیدیم و سری تکون میدادیم.
خانم رئیس گاهی جدا دردسر سازه؛ اما بطور قطع یکی از جذابیتهای کار من بشمار میاد. لول
季節はずれの花、風に揺れてる…
این عکس قاب کاملی از مدخل قطعۀ Heaven Only Knows در حافظۀ منه؛ بجز اینکه شما نه متاسفانه وزش نسیم عصرگاهیش رو احساس میکنید و نه میتونید رقص گلهای Kosumosu رو ببینید.
از اون روزها که بشینی، پشتت رو بدی به پشت یکی و در حال تماشای غروب عصرگاهی، بدون اینکه زیاد فکر کنی، دوتایی چرندهای خوشایند بلغور کنید و از ته دل گپی بزنید.
یه زمانهایی هم بد نیست آدم خودش رو تو این حال و احوالات رها کنه. هاها…
– You’re suck at lying.
+ What’s the point being good at it?
وقتی بالاخره یکماه و اندی، مشغله مداوم کاری به پایان رسید و روز آخر از سر کار برگشتم خونه، حوصلۀ تنها چیزی که نداشتم، سرو کله زدن با یه هزارپای دیگه تو حموم خونه بود.