از شما چه پنهون، تا سالها بر این باور بودم که عزیزدل مورد نظر میتونه بسیار از اونچه که حتی خود من فکر میکنم هم، عزیزتر باشه. این حس عجیب چندین سال در من ادامه داشت تا اینکه اون چند روز کذایی از راه رسیدن. از چند ماه قبل برنامهریزی کرده بودیم و قرار بود که تعطیلات golden week رو با هم بگذرونیم. پنجشنبه شب از سرکار که زدم بیرون، معطل نکردم خرت و پرتهام رو جمع کردم و نصف روز زودتر، شبانه راهی توکیو شدم.
احساسات آدمیزاد هم چیز غریبیه جدا. ما سالها با هم وقت گذروندیم، در برف و بوران و باران و آفتاب زل، خیابونهای تهران رو گز کردیم، صبحونه و ناهار و شام خوردیم. حرف زدیم، با هم «زمان» گذروندیم. هنوز هم وقتی فکر میکنم که چه چیزی اون چند روز رو اینقدر متفاوت کرد، سر در نمیارم، آیا تفاوت آهنگ کنش و واکنشمون بود؟ حرفهای تازهای زدیم؟ چه چیز غیرمعمولی اتفاق افتاد که اون باور کذایی ناگهان اینقدر با سرعت من رو ترک کرد و جاش رو به خلا غمگنانهای داد. حقیقتا جوابی برای این سوال ندارم. هنوزم که هنوزه ترجیح میدم تصورکنم که تمام اینها از ابتدا تا به انتها حاصل فعل و انفعالات شیمیایی مغز خودم بوده و بس.
نهایتا اینکه صبح روز آخر درست زمانی که راهی فرودگاه شد و من راهی توهوکو، یقین داشتم که چیزی در من تمام شده؛ باوری که شاید هرگز نباید به این شکل شروع میشد.
و اما این شاید حکایتِ باورِ سالها صدا زدنت باشه. درست همونطور که تو همیشه بهش جواب میدی…«عشق». بیشتر از اونچه که نام هم رو صدا کنیم؛ حتی امروز.
Wednesday. May 07, 2025. 09:20 P.M
17 اردیبهشت 1404