گاهی به «از هر دری، سخنی» بهشت سری میزنم. ما قدیم مدیمها با این اسم صداش میکردیم. برای این آدمها که در کلیت فروم گاها به سختی ازشون دو خط نوشتۀ از سر معاشرت و ابراز عقیده میبینی، به نوعی تاپیک جذابی به شمار میاد. خودم دیگه کمتر اونجا پستی میذارم؛ بیشتر خوانندهام، میخونم و گاهی پیش خودم تعجب میکنم، گاهی لبخند میزنم، گاهی هم به دنبال خاطرات قدیمی، به شباهتها و تفاوتهای اون روزهای خودم و امروز بچهها فکر میکنم…
اون روزها علاقمندیهای عجیب و غریبی داشتم. البته اگر کسی فرصت گز کردن یک تکه از شهر رو با من داشته باشه، حتما درک میکنه که چندان تغییری هم نکردم. همیشه دوست داشتم دنیا و آدمهاش رو به روایت خودم ببینم و تجربه کنم. راه میرفتم و میرفتم و میرفتم، بدون اینکه مقصدی وجود داشته باشه اما از این طی طریقها لذت میبردم. گاهی تنها بودم گاهی هم نه. مینشستم، خوراکی خوشمزهای میخوردم و ادامه میدادم. به این ترتیب بود که بخش قابل توجهی از شهر رو راه رفتم و اگر پرسیده باشید، این معمولترین علاقمندی من بود که این روزها هنوز هم ازش دست بر نداشتم.
گاهی پیش میومد که از سر متروی تجریش سوار میشدم و دو دور تا ایستگاه کهریزک میرفتم و بر میگشتم. تنها و در سکوت، یا حتی با یک دوست. گپ زنان، خوش خوشان.
گاهی راهم رو میکشیدم و میرفتم قطعۀ یک بهشت زهرا. برای من بیشتر شبیه به یک کتاب تاریخ بود. غرق در سکوت محض و تاریکی درختهای سر به فلک کشیدۀ قدیمیترین کاجهای قبرستان. هنوز هم به اون قطعه حس غریبی دارم. بوی کهنگی داره، بوی گذر زمان. جایی که اونقدر قدیمیه، که به ندرت کسی بهش سر میزنه، جایی که اغلب آشنایان اون آدمها مردن. آدمهایی که متعلق به یک قرن پیش بودن و شاید که زمانی فکر میکردن جایی از این دنیای بزرگ رو گرفتن. یادم میاد که پای گاه و بیگاه بهشت زهرای من، ندا بود. با هم بین سنگ قبرهای شکسته و از ریخت افتاده قدم میزدیم و در سکوت، دونه دونه به اونهایی فکر میکردم که متولد سال 1270 یا 80 بودن.
از این مساله اطمینان خاطر دارم که وقتی میان قطعههای دوردست راه میرفتم و مدتها به آسمون خیره نگاه میکردم، در سلامت کامل عقلانی به سر میبردم و حالم کاملا خوب بود، یادم میاد یکبار به ندا گفتم که نگاه کن! اینجا آسمون چقدر محدب و بزرگ به نظر میاد! خیـــــلی بزرگ! و اون زمان آسمون ابر شده بود و باد شده بود و ابرهاش تو زمینۀ خاکستری و گرفته، مثل تغار شیری شده بود که توش کاکائو ریخته باشی.
هیچوقت به مرگ فکر نکرده بودم؛ به گذر ایام اما، همیشه. هیچوقت فکر نکرده بودم که شاید وجودم توی این دنیا دلیل خاص و فوقالعادهای داشته، اما همیشه به این فکر میکردم که هر آنچه باشم، دنیا میتونه برای من هم جایی داشته باشه. هیچوقت به کنترل آدمها اعتقاد نداشتم؛ اما به گرفتن افسار زندگی خودم، همیشه!
شاید این روزها غریب باشه اگر به کسی بگی بیا بریم قبرستون گشتی بزنیم لول یا مثلا بگی بیا بریم مترو سواری خوشگذرونی؛ اما واقعیت اینه که روزهای تنها و تجربههای قدیمی و کوچیک خودم از این دنیای بزرگ رو حقیقتا دوست دارم.
و اگر پرسیده باشی، ما بچۀ تجربههای تلخیِ آخر لیمو شیرین هم نبودیم؛ بچۀ تجربههای دورهای بودیم، که ته همۀ خیارهاش… هنوز ـ مثل زهر ـ تلخ بود…。:-)