تابستون یعنی صدای کولر ساعت سۀ بعد از ظهر.
یعنی در حالی که داری به یه بستنی یخی آلو گاز میزنی، یه مبحث جالب و هیجانانگیز رو دنبال کنی.
تابستون یعنی صدای کولر ساعت سۀ بعد از ظهر.
یعنی در حالی که داری به یه بستنی یخی آلو گاز میزنی، یه مبحث جالب و هیجانانگیز رو دنبال کنی.
من همیشه معتقد بودم که خوبه آدمها تا جایی که میتونن، برای دل خودشون کار انجام بدن. اما وقتی مقصود قضیه صرفا خوشیِ دل تو نباشه، اون وقت ریاکشن هم این وسطها نقش مهمی رو بازی میکنه. واکنش متقابل به تو میگه که لازمه به جز دل خودت احیانا به چیز دیگهای هم فکر کنی یا نه!
به هر حال غایت همۀ این مسائل خود مائیم. ما آدمها که تلاش میکنیم یکطوری و به یک وسیلهای با هم حرف بزنیم، ارتباطی بگیریم و بالاخره یه چیزی بگیم!
اما اگر یه روز به هر دلیلی دیگه نتونی، و واکنشی هم وجود نداشته باشه که تو رو نگه داره، دیگه چه سود از تمام این رفتهای بدون برگشت که بخوای زمانی رو براشون صرف کنی؟
درسته که یه مبارزه عملا به یک وضعیت نامنعطف برد یا باخت ختم میشه؛
اما واقعیت اینه که خیلی وقتها میتونی یه برندۀ بد و یا اینکه یک بازندۀ خوب باشی…
Does banana flavored chocolate, taste like banana or chocolate, I wonder…?
I wish that someday, everyone will agonize over these trivial things as if they were something really important.
You know; those things that are nice either way, banana or chocolate.
می دونید؛ من از اون دسته آدمهایی نیستم که علاقه دارن مردم رو نسبت به دردها، مشکلات و تفکرات خاص اجتماعی افراد روشن کنن؛ به دلایل خودم اساسا علاقهای به پروسههای شورانگیز توجیحی ندارم. شخصا بیش از اون، به این مساله اهمیت میدم که آدمهای اطرافم با هر تفکر و مسالهای، به سبب آگاهی و اعتقاد شخصی من از مسائل، از شر نادانی بالقوۀ خود من و جامعۀ اطرافم، در امان باشن.
و واقعیت اینه که من تصور میکنم قدرت مانور و ادعای من نوعی روی تامین حاشیۀ امن ناشی از آگاهی خودم برای افراد، خیلی عملیتر، نتیجه بخشتر و قابل دفاعتر از اون حاشیهای هستش که کسی خارج از این جریان سعی کنه به سبب روشن کردن مسائل، برای فرد دیگهای ایجاد کنه.
برای من مهم اینه که آدمها با هر فکر، عقیده و احیانا تفاوتی که ممکنه اونقدر آزارشون بده که بخوان توی هفت تا سوراخ قایمش کنن، دور و برم راحت باشن، خودشون باشن و به راحتی نفس بکشن؛ و من بتونم این حداقل مقدار اطمینان خاطر رو بهشون بدم که نه از شر نادانی یک جامعه؛ اما حداقل از نادانی خود من، قطع به یقین در امان باشن…
今、彼が興味のある事は二つある。
一つは、あの常にヘルメットを被った、喋らない運び屋の正体。もう一つは最近池袋で噂になっている『ダラーズ』と言う組織の事だった。
「楽しみだな。楽しみだな。楽しみだな。この街は情報屋の俺でも知らない事がまだまだまだ溢れ、生まれ、消えていく。これだから人間の集まる街は離れられない!人、ラブ!俺は人間が好きだ!愛してる!だからこそ、人間の方も俺を愛するべきだよね」
成田良悟
پ.ن: از شما چه پنهون که تا اندازۀ قابل توجهای، منم همینطور.
هنر نسبی لذت بردن از تحریرهای یک زندگی و تا کردن با برخی مشکلاتش، از قضا شباهت زیادی به خوردن گیلاس داره.
کاملا شایستهست که بدون صرف هیچگونه حساسیت اضافی و بدون اینکه بخوای به هر سوراخ سمبهای بند کنی، بگذاریش توی دهنت، بجوی و قورتش بدی.
در غیر این صورت هیچ تضمینی وجود نداره که بعد از کنکاش اضافی محتویات هر دونۀ گیلاس، بتونی به همون راحتی قبل، به خوردنش ادامه بدی.
به هر حال واقعیت اینه که تا وقتی ندیدی، کرمش هم مزۀ خودش رو میده. غیر از اینه؟
少年よ大志を抱け!
私は「パリ」。
あなたの名前を教えてくれますか?