یکی از اون خوشبختیهای اکید روزگار، شاید یکی هم این باشه که رفقایی داشته باشی برای خوندن و تماشا کردن و فلسفهبافیهای طولانی مدت در مورد پروندههای خاص!
یکی از نمونههای بسیار شاخصش شاید دوران نوجوانی من و بهنام باشه که با Sandman گذشت. با اختلاف زیاد، تنها داستان کمیکاستریپ مورد علاقه من در تمام دوران. اگر تنها یه پارک بیشتر از پارک گفتگو شاهد قدمزدنها و گپ زدنهای ما در این مورد بوده باشه، شاید که بشه در این مورد دست روی پارک ملت گذاشت. برِ خیابون ولعیصر؛ فضای بینهایت برای راه رفتن و رودهدرازی از هر نوع.
فصل دوم که منتشر شد، قرار گذاشتیم که تمامش رو با هم تماشا کنیم. تماشای هر بخش از این فصل که با فاصله زمانی حدودا یکماه از هم منتشر شد، تقریبا چند هفتهای طول کشید و از حق نگذریم حتی مرارتهای تنظیم فاصله زمانی و ساعات کاری مانع نقشهها و خوشگذرونیهامون نشد.
من تمام اقتباسهای مدرن این اثر رو دوست دارم و بگمانِ من شاید که این اقتباس تصویری، یکی از نزدیکترین و پر جزئیاتترین اقتباسهایی بوده باشه که امکان داشت با توجه به ظرفیتهای موجود در چند سال اخیر و تحت فضای رقابت، از یک اثر ادبی فانتزی و عامهپسند ساخته بشه. یا بگذارید دقیقتر بگم، اگر تاثیر trend های به راه افتاده در خصوص gender equity و queer و از این دست خزعبلات رو نادیده بگیریم. به هر حال… این نوشته در مورد کم و کیف خود اثر نیست. در مورد پروندۀ ویژۀ داستانی بود که چه با ورژن صوتی آمازون و چه با مرور چندباره داستان بین ما، بارها باز و بسته شد و ما هر دو بهانهای پیدا کردیم تا طی سالها دوباره و دوباره در مورد کم و کیف داستان و حقیقت دنیا و آدمهاش گفتگو کنیم. خلاصه اینکه این حرکت کذایی به عنوان آخرین برگ از این دفتر، اینقدر به طرز معنیداری به من (و گمان میکنم که به او هم) مزه کرد که تمام بیخوابیهای شبهای قبل رو شست و با خودش برد.
میدونم که به دلایل شخصی روزهای سخت و پرفشاری برای تو بود، اما شاید که جفتمون به چنین تغییر و اتصالی احتیاج داشتیم.
نهایتا اینکه خوشگذرونی با داستانهایی چنین طولانی و رفاقتهایی با طول و عرضی حتی بیشتر از اون رو برای همه آرزو میکنم. لول
Sunday. August 24, 2025. 1:51 A.M
دوم شهریور 1404