To save you, I would give…. Half of my breath; the devil said
To save you, I would give…. Half of my breath; the devil said
من مصلح اجتماع نیستم؛ دوست هم ندارم که استانداردهای ذهنیم رو به کسی تحمیل کنم.
ولی صادقانه فکر می کنم این خوب نیست اگر از پس هر تخیل و اعتیادی، این همه ایستایی شخصیتت بالا باشه. اگر تخیل تو از تمام مقولات رویایی و داستانی نتونه به پویایی شخصیت و زندگیت کمک کنه، پس فایدۀ نهایی تمام این روزها برای تو در چیه؟
– هیچ تصوری داری که شش انگشتی بودن چطوریه؟
+؟ بذار ببینم… مثلا تندتر تایپ می کردم:دی یا شایدم تو آشپزی همه ش تو دست و پام بود.
– هم… حالا چرا آشپزی؟
+ همینطوری. اون فیلمه هست که طبق معمول اسمش هم یادم نیست؛ یه پیانیست بود شش انگشتی بود و سرعترین آهنگ ها رو میزد…
– باریکلا! تو چقده فیلم دیدی مادر جان. همونی رو میگی که تو کشتی زندگی می کرد؟
+ اون که فکر کنم افسانۀ 900(؟) بود؛ نه؟
و من تا چند دقیقۀ بعدترش کاملا فکورانه داشتم به این موضوع فکر می کردم که به جز یک عمر زندگی در کشتی، آیا شش انگشتی بودن هم جزء خصوصیاتش بوده که من یادم نمیاد، یا نه.
تقریبا بعدش از فرط خنده به گریه افتاده بودم : ))
آدم تو یادگیری هر چقدر مدیون بقیه باشه، بازم کم بوده.
تا میشه باید از بقیه یاد گرفت؛ باید ازشون خواهش کرد که تجربه ها و دانسته هاشون رو بهت یاد بدن؛ در اختیارت بذارن.
مقالۀ دکتر عراقچی رو گذاشتم جلوم و حداقل ساعتی یکبار به خودم میگم که دیگه چیزی نمونده؛ بشین بنویس قالش کنده شه.
از مقالۀ اقتصاد ژاپن هم که اصلا حرف نزنیم بهتره.
پروردگارا! لول
پ.ن: وقتی مقالات جامعه شناختی و فرهنگی آدم زودتر از اون یکی هاش تموم میشه.
پ.پ.ن: ای کیتسونۀ بیچاره.
همم…
دارم فکر میکنم که شاید بد نباشه اگر اواخر سال یه چند وقتی برم چین.
به هر حال هر چی که نباشه من و نگار هر دو یه چیزی به هم بدهکاریم؛ اون یه دیوار چین به من؛ من یه کوه فوجی به اون ^^
هر زمان رفتی جلو و مستقیم خوردی به دیوار؛ اما چپ و راستت هنوز برای ادامه دادن مسیری وجود داشت، خیلی خودت رو برای مسئلۀ بی جوابت ناراحت نکن.
تا زمانی که آپشن دیگه ای به جز اونچه که در دست داری بتونی ببینی، همیشه این امکان وجود داره که جواب تو جای دیگه ای انتظارت رو بکشه؛ ولو اینکه ندونی کجاست.
به هر حال کیش شدن همیشه بهتر از مات شدنه؛ غیر از اینه؟
در طی 14-13 سال هیچ بهتر نشده؛ حالا قصد کرده در عرض دو ماه کاملا خوب شه.

出会えた幻に、さよならを
茜さすこの空に
零れた弱さに、手のひらを
ひとひらの花びら
そんなふうに
出会い重ね
願いを知る
پس از خیالاتی که روزگاری ملاقات کردم،
از آسمون قرمز رنگِ درخشان خداحافظی میکنم.
ضعفهایی که روزگاری از خودم نشون دادم رو
درست مثل تک گلبرگ گلی که در معرض باده، به دست فراموشی میسپارم.
وقتی دیدارهای جدیدی داشته باشم، میتونم آرزوهام رو بشناسم.
Akanesasu
Aimer
همم… آفتاب بی رمق پاییز و میز کار و یک لیوان چای سبز و دفتر خلوت…
و یک Akanesasu ی بی نظیر…
همم…

هفت صبحِ دانشکدۀ مطالعات؛ در پیچ در پیچِ معماری غریب دانشکده.
دزرست مثل حس کسی که بعد از یک عمر، سیارۀ جدیدی رو کشف کرده باشه؛ اسمش رو گذاشتم 緑窓.
@Fragile: همم… قطعا دال بر ضعف نیست؛ خیلی هم اتفاق خوبیه. ولی فاصله هست بین اینکه گاها خودت رو نقد کنی و حالتی که اصلا دست از سر خودت بر نداری. بر این باورم که حالت دوم اصلا نتایج جالبی به همراه نداره. گندش رو نباید در آورد به اصطلاح. آدمیزاد در یک چارچوب دو در دو نمی گنجه.
@Fragile2: کنار میاد؛ عادت نمی کنه؛ و عادت نمی کنم. همم…
برای شما [+]