وقتی رسیدم دم دمای غروب بود.
من و جبروت کیتسونهها و…
باد سرد ملایم، پرچمهای قرمزرنگِ معبد ایناری و صدای سحرآمیز و بینظیر زنگولههای معبد، زمان نیایش مردم محلی…
良い旅行を。
では、行ってきます。
در دل هر دموکراسی، یه دیکتاتوری وجود داره.
بهش میگی شما تصور نمی کنین یک ساعت زمان بسیار محدودی بود برای یه امتحان اقتصاد اوپن بوک با شش تا سوال؟!
یعنی یکطوری سرش رو تکون میده و در حالی که به دور دست ها خیره شده با لحنی فلسفی میگه: «پس زمان کم بود…» که انگار بار اولیه که این قضیه رو میشنوه!
وقتی یه اتفاقی میافته که غیره منتظرهست و اونقدرها هم باب میلت نبوده، خیلی عجیب نیست اگر اولش پرخاش کنی، چرند بگی، فحش بدی، پا بکوبی زمین یا لج کنی و لگد بندازی؛
ولی یه زمانی دیگه باید برات حل بشه این مساله. نمیشه تا ابد همینطوری ادامه پیدا کنه که. باید بپذیریش و ببینی که حالا چطوری میشه باهاش کنار اومد.
اگر این اتفاق نیفته، خیلی راحت میتونی تبدیل بشی به یه آدم ناله و حراف، که بیش از هر کسی میتونه حوصلۀ منو تو این دنیا سر ببره.
یکی از لذتهای مسلم و اکید ماههای اخیر زندگی من، این بوده که هر از چند گاهی یکی دو شاخه گل مریم بگیرم و بذارم رو میز داخل اتاقم.
زمانی که از نظر بصری درگیرم، این خیلی برام خوشاینده که از طریق حس بویایی و شنوایی روند پرفشار زندگی رو مقداری متفاوت کنم.
حالا چه میشه کرد با روزهای سرد بدون مریم؟ لول
شاید که بد نباشه اگر نرگس رو امتحان کنم. ^^