23FEB

+

می‌دونید؛ یکی از مهمترین درس‌هایی که اواخر نوجوانی از فلسفه و خصوصا بحث براهین اثبات وجود خدا یاد گرفتم، این حقیقت عجیب بود که هیچوقت سعی نکنم چیزی رو برای کسی اثبات کنم! جدا از اینکه ثابت کردن یک عقیده اساسا بار ارزشی بخصوصی برای شخص من نداره، (نداره چون درست یا غلط قرار نیست بقیه با من و شما هم عقیده باشن و دلیل خاصی هم نداره که حتما از شما چیزی رو بپذیرن!) واقعیت اینه که آدم‌ها وقتی خودشون نخوان چیزی رو بپذیرن، هرگز قبولش نمی‌کنن. اهمیت خاصی هم نداره که از چه راه و روشی برای متقاعد کردن طرف مقابلتون استفاده می‌کنید.

این ارزشمندترین چیزی بود که طی ماه‌های مطالعه‌م توی اون کتابخونۀ بیست و چند متری بدون پنجره، که با قفسه‌های خاک گرفته و کتاب‌های قدیمی ادبیات و فلسفه احاطه شده بود، یاد گفتم؛ کتابخونه‌ای که از اول صبح تا خود عصر، مطلقا هیچ مراجعی به جز من نداشت. من بودم و سرمای هوا و نور کم سوی چراغ‌های سقفی؛ و دری که هیچ وقت باز نمی‌شد.

جای غریبی بود…

 

پ.ن: اینکه شما بخواید چیزی رو اثبات کنید و اینکه کسی بخواد پذیرای صحبت شما باشه، توجه کنید که دو تا مسالۀ متفاوته.

Saturday. Feb 23, 2019. 9:30 P.M
4 اسفند 1397
21FEB

+

幸せは一体なんですか
恵まれすぎていて
思い出せないかも!
今ここにいる事
息をしている事
ただそれだけの事が
奇跡だと気付く
身近にある物
常に気を付けていないと
余りに近すぎて
見失ってしまいそう
You know the closer you get to something
The tougher it is to see it
And I’ll never take it for granted
Let’s go!
پرسیدی «شادی» اصلا چی هست؟! اما شاید اونقدر بهت لطف شده که از خاطرش بردی.
این که امروز زنده‌ای و اینکه داری نفس می‌کشی، یادت رفته که فقط همین چیزهای کوچیک چقدر می‌تونن معجزه‌های بزرگی باشن.
باید به چیزهایی که خیلی بهت نزدیکن دقت کنی. اگر خیلی بهشون نزدیک بشی، شاید که نشونه‌هاشون رو گم کنی…هر چقدر به چیزی نزدیک بشی، سخت تر اون‌ رو می‌بینی
و من هیچوقت فکر نخواهم کرد که چقدر عادی و بدیهی ان؛
حالا که اینطوره، پس بزن بریم!
CLOSER
Inoe Joe
Thursday. Feb 21, 2019. 11:36 P.M
2 اسفند 1397
17FEB

+

یه عادتی دارم که عموما خیلی کارآمده؛ ولی اعتراف می‌کنم که بعضی وقت‌ها بدجور آزاردهنده می‌شه. مثلا وقتی قراره یه کاری رو انجام بدم، این سماجت و پیگیری قدم به قدم و لحظه به لحظۀ ماجرا، همیشه باعث می‌شه اون قضیۀ کذایی خیلی خوب به نتیجه برسه.

حالا همین عادت وقتی دچار یه مشکل شده باشم، اونقـــدر فکر و ذکرم رو مشغول می‌کنه که اصلا نمی‌ذاره از قضیه جدا بشم. نمی‌گم مهم نیست؛ به هر حال تو یه دورۀ مهم، یه چیز خارج از روال رخ داده که قطعا داره اذیت می‌کنه؛ ولی دیگه این همه هم دنبال کردن نداره. نتیجه می‌شه اینکه در حالی که دکتر رفتم و دارو هم دارم مصرف می‌کنم، حتی وسط ناراحتی معده هم یه لحظه ول نمی‌کنم سرچ کردن در موردش رو!

دِ خب رها کن دیگه عزیز! زمان بده! یکم هم شل کنی و کمتر بری تو نخش جای دوری نمی‌ره باور کن!

Sunday. Feb 17, 2019. 09:34 P.M
28 بهمن 1397
16FEB

+

飛びたいんだ空、高く高く

僕の影が見えますか?

『橋口いくよ』

Saturday. Feb 12, 2019. 12:28 P.M
27 بهمن 1397
16FEB

+

درست یک ربع بود که زل زده بودم به ساعت دیواری وسط هال که بی‌اغراق از زمانی که بیاد میارم همونجا بوده. درست مثل تمام اجزای اتاق، پنجره، کتابخونه و ابن میز. مثل عزیز VIP که بیش از یکساله، شده برنامۀ هر شبش که بین ساعت 9 تا 11 واسه خودش بگرده توی اتاق و از دست و پای من بره بالا. مثل عصرونه‌های هر روزه و خوشایند سه نفری با چای و قهوه و گاها یه بیسکوییت ساقه طلایی.

انگار مدتی بود که درست نگاهش نکرده بودم؛ ساعت رو می‌گم. خوب که دقت کردم، اصلا به چشمم جدید می‌اومد. ساعتی که دست کم پنج بار در روز بهش نگاه می‌کنم.

انگار بعضی از پدیده‌های هر روزه و دم‌دستی زندگیت، به لطف روزمرگی گاهی کمرنگ می‌شن برات؛ کمتر فکر می‌کنی که تا چه حد می‌تونن قابل توجه و جذاب باشن. خصوصا این روزها که بیش از هر زمان دیگه‌ای در آستانۀ پشت سر گذاشتنشون هستم، بیشتر از همیشه به این فکر می‌کنم که هر کدوم تا چه اندازه می‌تونن معجزه‌های لذتبخش، کوچیک و تکرارناپذیر این روزهایِ زندگی من باشن.

Saturday. Feb 16, 2019. 00:35 A.M
27 بهمن 1397
12FEB

+

عزیز دلی که شما باشی، وقتی بدون هماهنگی با من چند صدتومن صورتحساب صادر می‌کنی و می‌فرستی به ایمیلم و بعد هم زنگ می‌زنی بلکه مجاب بشم و قراردادم رو تمدید کنم، محض رضای خدا هم که شده دو دور اسم دامین رو تمرین کن که یکم تحت تاثیر قرار بگیرم! خب فکر کردم برای دامین اشتباهی تماس گرفتی بندۀ خدا! ری‌پیت افتر می؛ Hyakkiyakou! Hyakkiyakou!

Tuesday. Feb 12, 2019. 02:35 P.M
23 بهمن 1397
11FEB

+

16-17 ساله که بودم، به جد موهای زیبایی داشتم. خودم اذعان می‌کنم که بسیار زیبا بودن؛ بلند و پر پشت. نه صافی موهای نازنین رو داشتن و نه جعد موهای نگار رو. یک چیزی بودن اون وسط‌ها… همون سال‌ها بود که به دلیل داروهایی که مصرف می‌کردم، حجم قابل توجهی از اون موها رو از دست دادم و دیگه هرگز به دستشون نیاوردم. یکبار همون زمان‌ها که بر حسب اتفاق در این مورد با شخصی صحبت می‌کردم، ازم پرسید که آیا با اون موها دل کسی رو نشکستم؟ مثلا دل کسی که زیبایی موهای خودم رو نداشت؟ و من تا مدتی با تعجب با خودم فکر می‌کردم دنیایی که تا این اندازه حیران شکستن دل دیگران با موهای منه، آیا هیچوقت به این مساله توجه کرده بود که من اساسا برای به دست آوردن چه چیزی اون داروها رو مصرف می‌کردم؟

Monday. Feb 11, 2019. 12:40 P.M
22 بهمن 1397
11FEB

+

عارضم که… حضرت مولانا می‌فرماید:

«یکی تیشه بگیرید پی حفرۀ زندان، چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید»

اگر هم نه که خب خلایق هر چه لایق!

Monday. Feb 11, 2019. 12:00 P.M
22 بهمن 1397
11FEB

+

نه لزوما به مکان‌های تاریخی؛ به ویرانه‌های خشتی اما، همیشه علاقه و احساس بخصوصی داشته‌م. به بناهای کوچک رها شده، مخروبه‌های عمری بارون خورده و روزها آفتاب دیده، به قلعه‌های خشتی متروک، به کاروانسراهای قدیمی کنار جاده که ازشون فقط چند طاقی مونده و یکی دو گنبد خشتی… حتی دیگه کسی نگاهشون هم نمی‌کنه. همیشه از خودم می‌پرسم چی به اون‌ها گذشته. به اون دیوارها، به اون طاقی‌ها، به اون باروهای ویران…

حقیقت اینه که اونچه در جستجوش هستم، صرفا تاریخ نیست؛ بلکه غبار گذر ایامه. فهم آگاهانۀ گذر زمان ـه… این اون چیزیه که بهش حقیقتا علاقه دارم.

و این تصویر بی‌نظیرترین برداشت من از سفر هفتۀ گذشته است. میان‎روزی در کوچه پس کوچه‌های شهر کوچک نائین؛ زیر آسمان ابر و گرفتۀ یک محلۀ ساکت و قدیمی.

#چند قدم اونطرف‌تر از تهران.

Monday. Feb 04, 2019. 10:14 A.M
(به تاریخ) 15 بهمن 1397
09FEB

+

می‌خوام بخشی از تجربۀ خودم از دنیا رو برات بگم… برای من حقیقتا مهم و ارزشمندن. شاید که یک روز، یکجایی برای تو میان‌بری شد برای این زندگی:

«همیشه آدم‌ها رو به طور نوعی دوست داشته‌م. اون‌ها از جذاب‌ترین موجوداتی هستن که بعد از داستان‌ها می‌تونی بیش از هر چیزی توی این دنیا ازشون چیز یاد بگیری. گاهی به گذر زمان، روزها و چیزهایی که پشت سر گذاشتی فکر کن. سعی کن ابهامات، انتخاب‌ها و احیانا سوالات مرتبط با بخش‌های معنوی زندگیت رو هر چه زودتر با خودت حل و فصل کنی. بعد از اون، خدا رو از تمام جنبه‌های اجتماعی و اخلاقی زندگیت بشور و بگذارش یکجا توی گنجه برای دل خودت؛ برای زمان‌هایی که عزیزانت رو بهش بسپاری. تمام‌وقت آویزون خدا نباش، به درایتی که ازش گرفتی تکیه کن و صرفا به خاطر خوشی دل خودت، اونطور که تصور می‌کنی درسته رفتار کن. به یاد داشته باش که تو زندگی با دنیایی طرفی که به تناسب انتخاب‌هات باهات برخورد می‌کنه؛ پس راه و رسم رقصیدن و تا کردن با این دنیا رو یاد بگیر.

حتی اگر هیچ وقت نتونی دنیا رو تغییر بدی، نذار دنیا از تو یه آدم دیگه بسازه؛ بر پایۀ تمام چیزهایی که از این دنیا و آدم‌هاش یاد گرفتی، همون «من» همیشگی باقی بمون…»

Saturday. Feb 09, 2019. 3:13 P.M
20 بهمن 1397