اون شب که با شوق و ذوق خبر داد Offer گرفته. خیلی خوشحال شدم؛ خیلی غمگین شدم. اینقدر که شام از گلوم پایین نرفت.
دیشب که خبرداد نامه ش تو راهه، خیلی خیلی شاد شدم؛ اما دلم هم خیلی گرفت…
کل امروز اما احساس خلاء و خواب آلودگی می کردم، احساس بی اشتهایی و ضعف. این احساس که خب بعدش چی؟ آخرش که چی؟ چکار می خوام بکنم با خودم و برنامه هام؟
با تهمینه حرف میزدم. راجع به چیزهایی که همیشه بهشون فکر می کردم. به چیزهایی که میخواستم و نشد. به اینکه طور دیگه شد. به محافظه کاریهای ناخوآگاهی که از بچگی کردم، و نمی دونم چرا گریه کردم؟ چون دلم از رفتنش ترسید؟ از خلاء؟ از عادتهام؟
چون زیادی احساس کسالت و خستگی می کنم؟ چون این عادتهای لعنتی دست از سرم بر نمی دارن و همیشه اذیت می کنن؟
دیشب خوابشون رو میدیم.خواب خواسته هامو خواب خلاء هامو. خواب ترسهام و سرگردانی هام. کارایی که باید می کردم؟ میخواستم بکنم؟ باید بکنم؟ و ترس از چیزهایی که نیست. ترس از رو به رو شدن با اونها. و باز هم توی خواب گریه کردم!
امشب اما؛ به نظر میاد که موسیقی فوق العاده ی سکایی ایچی هم مزید بر علت خستگی و ملنگیم شده.
بالاخره باید برای کارها یه برنامه ای بریزم. بالاخره اون هم باید بره… گاهی از عادتهام احساس خودخواهی بهم دست میده. اما خب…بالاخره باید باهاش رو به رو شد من که میدونستم. از همون اولش.
بالاخره… اتفاقهایی که خواهد افتاد…
احساس میکنم نیاز به غیبت ضغری دارم.
و البته که.. من به دنبال شهامتم می گردم:-)
Saturday. Apr 30, 2011. 02:59 A.M
10 اردیبهشتماه 1390

