یه زمانهایی هست که دوست داری طرف از در بیاد تو و بگه «سورپرایز! اصلا ماجرا اونطوری نیست؛ داشتم شوخی میکردم باهات!»
از این طنزهای یهویی هم نیست تو زندگیهامون آخه! لول
یه زمانهایی هست که دوست داری طرف از در بیاد تو و بگه «سورپرایز! اصلا ماجرا اونطوری نیست؛ داشتم شوخی میکردم باهات!»
از این طنزهای یهویی هم نیست تو زندگیهامون آخه! لول
نقطه.
سر خط!
これだけは全てじゃない。一歩踏み出す勇気さえあれば、こんなに広くて素敵な世界があるんだ。;-)

ネズミ達が言ったと通り、怪物が丸くてオレンジ色の目があった。
コウモリ達が言ったと通り、大型な手足があるくて、
そして猫達が言った通り、大きくて恐い口があった。
でも、怪物が持っていないことは。。。
友人だった。
«همونطور که موشها گفته بودن، هیولا چشم گرد و نارنجی رنگی داشت، درست مثل گفتۀ خفاشها، دست و پاهای بزرگی داشت و همونطور که گربهها گفته بودن، دهان بزرگ و ترسناکی هم داشت.
اما اونچه که هیولا نداشت،
یه دوست بود.»
از اینکه با داستانها مثل جادۀ شمال برخورد بشه، اصلا خوشحال نمیشم.
واقعا چطور میتونی فقط زل بزنی به آخر قضیه و هلاک یک روایت لذتبخش، وصف بینظیر دنیای کرکترها و پیچهای بین راهیِ پلات ماجرا نشی؟
همیشه به خودم میگم که اگر من یه پژوهشگر جامعهشناس بودم، حتما یکی از کارهام رو به مطالعۀ موردی رفتار اجتماعی آدمها در وسایل نقلیۀ عمومی اختصاص میدادم. احتمالا دلیلش این باشه که آدمها و روابط و برخوردهای اجتماعی کوتاه مدتشون، همیشه جذابیت بخصوصی برای من داشته و داره.
خصوصا به این مساله علاقۀ بخصوصی دارم که داخل وسایل نقلیه عمومی به ارتباط آدمها با هم توجه کنم؛ گاهی قاطیشون بشم و اظهارنظری کنم، بهشون لبخندی بزنم، روز خوبی رو براشون آرزو کنم و گاها به حرفها و قصههای زندگیشون گوش بدم.
به داستان رانندهای که علاقه داشت بلند بلند آواز بخونه، داستان اون مسافر جواهرفروشی که به سختی زمین خورده بود، و یا حرفهای اون رانندهای که از گاندی میگفت و من براش از فوکوزاوا چیزهایی میگفتم.
مسافرهایی که غر میزنن، اونهایی که گاهی آهنگهاشون رو دوست دارم و دیگرانی که کلکسیون سکهها و اسکناسهای روی سقف ماشینشون حسابی سرگرمم میکنه.
من آدمها و قصههاشون رو دوست دارم؛ اما واقعیت اینه که حال این آدمها این روزها… هیچ خوب و خوشمزه به نظر نمیرسه…
خاطرم هست که یکبار داستان بامزهای میخوندم دربارۀ گنجایش خوششانسی روزانه.
کاراکتر معمولی داستان ما که اون روز برای مسالهای مهم به شانس قابل توجهی نیاز داشت، از صبح اون روز همهش خوششانسی میاورد!
آخرش از ترس اینکه مبادا گنجایش فرضی خوششانسی اون روزش اونقدر پر بشه که شانسش به ماجرای اصلی قد نده، تصمیم گرفت تا میتونه هیچ کاری انجام نده. :دی
تجسمبخشی نویسنده از شانس، اونقدر برای من خندهدار و جذاب بود که هنوز هم بعد از این همه مدت، وقت خوششانسی و بدشانسی میتونه برای لحظاتی شادم کنه.
پ.ن: به بهانۀ روز فوقالعادهای متشکل از جلسه با ژاپن درست 3 ساعت بعد از برگشت نازنین، کشف بدسکتورهای قابل توجه در هارد اینترنال و بک آپ محتویات 500 گیگ هارد، کشف دزدیده شدن رم شش لپتاپ حین عملیات تعمیر، آخریش رو هم برای شادی و آرامش روح خودم هم که شده بذارین نگم! : ))
اعتبار حرف آدمها خیلی وقتها به نسبت «ربط» ای هست که به تو و قضایا دارن. اگر واقعا بیربط ان؛ـالبته عاقلانهست که حرفشون رو بشنوی؛ شاید که داخلش نکتۀ خوبی وجود داشته باشهـ ولی مجبور نیستی که حتما براشون کردیت هم قائل بشی.
فرض کن که نقطهای به نام نقطۀ C وجود داره که تو میتونی از زاویۀ دید A با خوش دلی بهش نگاه کنی یا از زاویۀ دید B با حال دیگهای. اینکه تو چطور بهش نگاه کنی، ممکنه در لحظه تغییری در وضعیت نقطۀ C ایجاد نکنه؛ ولی در وضعیت تو که ایجاد میکنه!
همم؟
日本語で最初に習った言葉は「光」二つ目は「羽ばたく」の動詞。
依然としてよく覚えてる。