…Knock, and it shall be opened unto you!
「Matthew 7.7」
روز نوشتهها…
…Knock, and it shall be opened unto you!
پشت هر جملهای یک تفکر هست؛ اما پشت هر داستانی لزوما یه ایدئولوژی وجود نداره. این نحوۀ نگرش نسبت به داستانها جدا روا نیست.
شاید ندونید، ولی از خوششانسیهای زندگی آدم، یکی هم میتونه این باشه که برای ساختن دوران مهم و ماندگار زندگیت، از قضا قطعههای بیادماندنی و خوشساختی دم دست داشته باشی.
過去を許せるように
明日を愛せるように
…
داشتم پست ششم ژانویه رو میخوندم که باز یادش افتادم و حسابی با خودم شاد شدم. اصولا نمیشه از حل مساله حرف بزنم و یادی از نگار نکنم. خاطرم هست کوچیکتر که بودیم نگار چندان از جزئیات کامپیوتر و ویندوز سر در نمیآورد. به خودش زحمت خوندن پیامهای سیستم رو هم نمیداد! ولی اغلب یکطوری کارهاش رو انجام میداد؛ البته خوب که فکر میکنم هنوز هم در بعضی موارد تغییر زیادی نکرده و نکتۀ ماجرا به نوعی شاید همین باشه لول خوب خاطرم هست که آخرین بار ازش پرسیدیم؛ «خب! چکار کردی با ویندوز؟ چطور راهش انداختی؟» با یک قهقهۀ بزرگ که مخصوص خودشه جواب داد «هیچی! همه رو Ok Ok کردم رفت! =)) حل شد!» و اگر از من پرسیده باشید، این الان به عنوان یک طریقت سند خورده به نام نگار. اوکی اوکی! lol
یعنی یک چنین خواهر معرکهای دارم من! میدونید چی میگم؟ به معنای واقعی کلمه فوقالعاده.;-)
کف دست راستم درست زیر انگشت اشاره، نقطهای هست که هر بار دستم رو میشورم، احساس دردی مبهم به سراغم میاد. اونجا هیچ چیز نیست. اما چند سال قبل زخم عمیقی برداشته بود که مدت زمان درازی طول کشید تا کاملا خوب شد.
حین شستن دستهام، گاهی به این موضوع فکر میکنم که مثالهای کلیشهای تا چه اندازه میتونن جزئی از زندگی روزمرهت باشن.
ـ فرمودین صبر میکنین که!
+ نگفتم که تا ابد!
تجربه واقعا دیدگاه جدیدی به آدم میده. باید تجربهش کرده باشی تا بفهمی، که انتظار لزوما سخت نیست؛ بلکه میتونه قسمت خوب و لذتبخش از هر ماجرایی باشه.
میگه «در این لحظه اینقدر احساس پشیمونی دارم که برای تعطیلات ژانویه نیومدم ایران! هی به خودم دلداری میدم که عید دو ماه دیگهست.»
جواب میدم «اینقدر دلم صبحونۀ دو نفرۀ رئیس میخواست که نگو!»
در حالی که از تصور میز صبحانه لبخند میزنم، گوشی رو میذارم کنار. با خودم فکر میکنم که هنوز در مورد جرقۀ اخیرم چیزی بهش نگفتم.
جدیدا متوجه شدم که مطابق با معیارهای Mizuki Sensei قد یه Obake از carefree lifestyle لذتبخشی برخوردارم. =)) دانشگاه که نمیرم، تو فصل امتحانات امتحان ندارم؛ سر کار هم که نمیرم؛ بلکه هر ماه حقوقم رو میریزن به حسابم. :پی
試験も何もない!:D
پ.ن: چرا؛ خوب که دقت میکنم، هنوز میتونم بمیرم. lol