درست یک ربع بود که زل زده بودم به ساعت دیواری وسط هال که بیاغراق از زمانی که بیاد میارم همونجا بوده. درست مثل تمام اجزای اتاق، پنجره، کتابخونه و ابن میز. مثل عزیز VIP که بیش از یکساله، شده برنامۀ هر شبش که بین ساعت 9 تا 11 واسه خودش بگرده توی اتاق و از دست و پای من بره بالا. مثل عصرونههای هر روزه و خوشایند سه نفری با چای و قهوه و گاها یه بیسکوییت ساقه طلایی.
انگار مدتی بود که درست نگاهش نکرده بودم؛ ساعت رو میگم. خوب که دقت کردم، اصلا به چشمم جدید میاومد. ساعتی که دست کم پنج بار در روز بهش نگاه میکنم.
انگار بعضی از پدیدههای هر روزه و دمدستی زندگیت، به لطف روزمرگی گاهی کمرنگ میشن برات؛ کمتر فکر میکنی که تا چه حد میتونن قابل توجه و جذاب باشن. خصوصا این روزها که بیش از هر زمان دیگهای در آستانۀ پشت سر گذاشتنشون هستم، بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که هر کدوم تا چه اندازه میتونن معجزههای لذتبخش، کوچیک و تکرارناپذیر این روزهایِ زندگی من باشن.