بذار ببینم…
اگر یکروز اینجا نباشم، دلم برای خلبازیهای خوشایند بهارک عضدی (خصوصا Ah گفتنهاش)، منش جدی و خوش بُرش اندیشه رنجبر، خوشزبانیهای سیمین ربیعی، شیرینیهای سمیرا سلطانی و قطعههای همایونِ صادق شهید ثالث، تنگ خواهد شد.
پ.ن: دفتر
روز نوشتهها…
بذار ببینم…
اگر یکروز اینجا نباشم، دلم برای خلبازیهای خوشایند بهارک عضدی (خصوصا Ah گفتنهاش)، منش جدی و خوش بُرش اندیشه رنجبر، خوشزبانیهای سیمین ربیعی، شیرینیهای سمیرا سلطانی و قطعههای همایونِ صادق شهید ثالث، تنگ خواهد شد.
پ.ن: دفتر
یعنی یکطوری parents رو تلفظ میکرد، که من اگر بخوام هم نمیتونم اونطوری تلفظش کنم :دی تا آخر مکالمه صرفا از روی پس زمینۀ گفتگو میتونستم حدس بزنم که داره در مورد چه لغتی صحبت میکنه.
دیگه چیزی نمونده بود بهش بگم خیلی به خودت فشار نیار؛ همون ژاپنی صحبت کنی من راحتتر میفهمم به خدا، چه اصراریه خب؟ =))
پ.ن: یعنی تا این پروسه به سرانجام برسه عمر من نصف شده از دست این ژاپنیها!
درون من هیولای مهیبی هست، …
***
روزهایی رو به خاطر میارم که بیم و امیدهای زیادی برای موقعیتم قابل تصور بود. «رهام نمیکرد» و من، سعی میکردم که بهش اعتنایی نکنم. ناگهان توی پیادهروی یک فرعی ایستادم و برای تنها باری که تا امروز به خاطر میارم، آیکن استاپ پلیر رو لمس کردم. هدفون رو از گوشم بیرون کشیدم و دنیای آهنگینم ناگهان در هیاهوی خیابون گم شد. برای من اما؛ بیشتر شکل سکوت مطلقی رو داشت که ناگهان از شدت رنگ و لعاب هارمونی دنیام، نسبت بهش احساس نیاز کرده باشم.
تصور پروبال زدنش در فضای مبهم روزهای بعد از اون، قدری ترسناک به نظر میرسید. شاید نه به اندازۀ بستن افسار به درد نخور من به او؛ به هر حال زندگی من تا به اون روز، بدون حضورش اونقدرها معنا نداشت.
پس تنها چهار روز بعد، شادمانه از بند کنترل رها شد…
***
درون من هیولای مهیبِ افسارگسیختهای هست، که نه تنها از احساس تعلیق، بلکه از لحظههای عاری از تخیل، دو چندان بیزاره…
P.S: 変わらない日々の中,小さな夢を抱きしめている。
مثلا یک چنین چیزی:
یک عمر در مصرف آب صرفهجویی کردی؛ و نهایتا حس میکنی از اونچه که عادیه و باید هم کمتر مصرف کردی!
وقت رفتن میگه «امیدوارم خاطرۀ خوشی از دانشگاه تهران با خودت ببری.»
در حالی که روی پنجۀ پا میچرخم تا از در برم بیرون، با زهرخندی به خودم میگم «اوه؛ بله! خصوصا بعد از جهنمی که این چهار روز برام درست کردین!»
اغلب یکطوری از رفع انسداد تل*گرام صحبت میکنن، انگار از همون اول اصلا مشکل همین بوده!!
– خیلی سوالهای عجیبی داده بود استاد؛ ولی بد نبود در کل. *در حال کندن لباسها*
+ ها باریکلا! بعضیهاشون این طوریان دیگه؛ به دانش خودت نگیر! *در حال هم زدن غذا*
پ.ن: وقتی جای خودت و مادرت در عرض یک ترم یهو عوض میشه =))
پ.ن2: و اولین ترمی که بعد از 24 سال دیگه امتحان نداری.
یه یادداشت برداشتم از چیزهایی که میتونم در حال حاضر باهاشون به خودم حال بدم.
پس چنین باد!
در حالی که نیم ساعته بدون انجام هیچ کار مفیدی گردن کج کردم و زل زدهم به مقالهم، هر چند دقیقه یکبار از زور تطبیقش با چنان شیوهنامۀ نگارشی عریض و طویلی، دلم میخواد دو تا گاز به میز بزنم.
یعنی فقط همین مونده توش بنویسن که با کدوم انگشتهام تایپ کنم قبوله! :-/
بچه که بودم هیچ علاقهای به تاب نداشتم؛ هنوز هم از شتابش به لحاظ فیزیکی احساس خوبی توی سرم نمیکنم. الاکلنگ گزینۀ جذابی به نظر میرسید؛ اما اغلب موارد اگر کولۀ اون روز مدرسهم اونقدری سنگین نبود که با وزن نگار برابری کنه، دست و پام بدجور هوا میموند. لول نگار هم نامردی نمیکرد و با لبخندی شیطنتآمیز حسابی اون بالا نگهام میداشت.
اما سرسره این وسطها حکایت دیگهای داشت. هیجانانگیز بود؛ اما نه به این خاطر که میتونستم برم اون بالا و راحت سر بخورم بیام پایین. دوستش داشتم چون میتونستم در پی حرکتی چالشبرانگیز، از طرف شیبدارش برم بالا! هیچ چیز لذت سرسره بازی سر به ته رو نداشت!
هنوز هم میتونم جای دقیق وسایل بازی، توی اون نیمچه پارک فسقلی بین دبستان و خونه رو به یاد بیارم. اما راستش رو بخوای، هیچ از ذهنم نمیگذره که «همم؛ یادش بخیر، چقدر زود گذشت!» ; )