فنجون قهوهم رو گذاشتهم جلوم و در حالی که به نحو سوال برانگیزی بهش خیره شدهم، احساس میکنم که برای اولین بار در تمام این سالها به خوردنش تمایلی ندارم.
^^ه?最近、私に何が起こったんだろう
…Arrghgh
پ.ن: و بالاخره the tender rain.
روز نوشتهها…
فنجون قهوهم رو گذاشتهم جلوم و در حالی که به نحو سوال برانگیزی بهش خیره شدهم، احساس میکنم که برای اولین بار در تمام این سالها به خوردنش تمایلی ندارم.
^^ه?最近、私に何が起こったんだろう
…Arrghgh
پ.ن: و بالاخره the tender rain.
تبهای متعدد و لنگه به لنگۀ browser، از کولهپشتی گرفته تا سیستم گلستان، ثبت دامین و قیمت ارز و چه و چه، اساسا نشان از آشفتگی خاطرِ صاحب اثر داره.
حداقل دو ماه دیگه انتظار با همین دنده و استراتژیچینیهای با دل فرصت ماکوتو رو هم که بذاری کنارش، اونقدری عجیب به نظر نمیرسه اگر night owl ای مثل من هنوز 10 نشده تو رختخواب باشه.
نارسیست، اومانیست و اندکی مازوخیست.
شاید کمی عجیب باشه؛ اما واقعیت اینه که من با سیستم هردمبیل و نامرتب دفتر قبلی احساس آسودگی بیشتری میکردم.
من ذاتا آدم مرتبی نیستم و کار کردن تو محیطهای بسیار سازمان یافته و اتوکشیده احساس خوبی بهم نمیده. دوست دارم که نظم خودم رو برای سازماندهی امور دور و برم داشته باشم؛ نه اونچه که بقیه نام نظم رو بهش میدن. از اینکه دور و برم با کاغذ و کتاب احاطه شده باشه و بتونم هر چند وقت یکبار از جام بلند بشم و مقداری ورجه ورجه کنم، بهم احساس خوشایندی از آزادی میده.
و به همون نسبت، گفتن نداره که چقـــدر دلم برای خلوت پشت بوم و پیانوی آقای همسایه، تنگ شده.
به تصورم که این چارچوبۀ تنگِ شیشهای، اونقدرها هم مناسب عادات و خلق و خوی من نباشه.
قطعههایی وجود دارن که دیگه بهشون گوش نمیدم؛
چیزهایی که تا مدت زمان معلومالحالی بهشون گوش نخواهم داد؛
و اونهایی که سالیان سال، هر روز و هر هفته بهشون گوش دادهم و گوش خواهم داد…
هیچوقت خدا رو بابت دردی که تو نداری؛ اما دیگران بهش دچارن، شکر نکن.
این بزرگ شدنهاش از باب تجربههای جدید و اون همه شیطنت شادمانه هم از اون شیرینیهائیه که گاها بیحد و حساب بانمکه. لول
مای کیوت لیتل اس.
Fear is often greater than the danger itself.