وقت رفتن میگه «امیدوارم خاطرۀ خوشی از دانشگاه تهران با خودت ببری.»
در حالی که روی پنجۀ پا میچرخم تا از در برم بیرون، با زهرخندی به خودم میگم «اوه؛ بله! خصوصا بعد از جهنمی که این چهار روز برام درست کردین!»
وقت رفتن میگه «امیدوارم خاطرۀ خوشی از دانشگاه تهران با خودت ببری.»
در حالی که روی پنجۀ پا میچرخم تا از در برم بیرون، با زهرخندی به خودم میگم «اوه؛ بله! خصوصا بعد از جهنمی که این چهار روز برام درست کردین!»