بچه که بودم هیچ علاقهای به تاب نداشتم؛ هنوز هم از شتابش به لحاظ فیزیکی احساس خوبی توی سرم نمیکنم. الاکلنگ گزینۀ جذابی به نظر میرسید؛ اما اغلب موارد اگر کولۀ اون روز مدرسهم اونقدری سنگین نبود که با وزن نگار برابری کنه، دست و پام بدجور هوا میموند. لول نگار هم نامردی نمیکرد و با لبخندی شیطنتآمیز حسابی اون بالا نگهام میداشت.
اما سرسره این وسطها حکایت دیگهای داشت. هیجانانگیز بود؛ اما نه به این خاطر که میتونستم برم اون بالا و راحت سر بخورم بیام پایین. دوستش داشتم چون میتونستم در پی حرکتی چالشبرانگیز، از طرف شیبدارش برم بالا! هیچ چیز لذت سرسره بازی سر به ته رو نداشت!
هنوز هم میتونم جای دقیق وسایل بازی، توی اون نیمچه پارک فسقلی بین دبستان و خونه رو به یاد بیارم. اما راستش رو بخوای، هیچ از ذهنم نمیگذره که «همم؛ یادش بخیر، چقدر زود گذشت!» ; )