درون من هیولای مهیبی هست، …
***
روزهایی رو به خاطر میارم که بیم و امیدهای زیادی برای موقعیتم قابل تصور بود. «رهام نمیکرد» و من، سعی میکردم که بهش اعتنایی نکنم. ناگهان توی پیادهروی یک فرعی ایستادم و برای تنها باری که تا امروز به خاطر میارم، آیکن استاپ پلیر رو لمس کردم. هدفون رو از گوشم بیرون کشیدم و دنیای آهنگینم ناگهان در هیاهوی خیابون گم شد. برای من اما؛ بیشتر شکل سکوت مطلقی رو داشت که ناگهان از شدت رنگ و لعاب هارمونی دنیام، نسبت بهش احساس نیاز کرده باشم.
تصور پروبال زدنش در فضای مبهم روزهای بعد از اون، قدری ترسناک به نظر میرسید. شاید نه به اندازۀ بستن افسار به درد نخور من به او؛ به هر حال زندگی من تا به اون روز، بدون حضورش اونقدرها معنا نداشت.
پس تنها چهار روز بعد، شادمانه از بند کنترل رها شد…
***
درون من هیولای مهیبِ افسارگسیختهای هست، که نه تنها از احساس تعلیق، بلکه از لحظههای عاری از تخیل، دو چندان بیزاره…
P.S: 変わらない日々の中,小さな夢を抱きしめている。