آدم تو یادگیری هر چقدر مدیون بقیه باشه، بازم کم بوده.
تا میشه باید از بقیه یاد گرفت؛ باید ازشون خواهش کرد که تجربه ها و دانسته هاشون رو بهت یاد بدن؛ در اختیارت بذارن.
آدم تو یادگیری هر چقدر مدیون بقیه باشه، بازم کم بوده.
تا میشه باید از بقیه یاد گرفت؛ باید ازشون خواهش کرد که تجربه ها و دانسته هاشون رو بهت یاد بدن؛ در اختیارت بذارن.
مقالۀ دکتر عراقچی رو گذاشتم جلوم و حداقل ساعتی یکبار به خودم میگم که دیگه چیزی نمونده؛ بشین بنویس قالش کنده شه.
از مقالۀ اقتصاد ژاپن هم که اصلا حرف نزنیم بهتره.
پروردگارا! لول
پ.ن: وقتی مقالات جامعه شناختی و فرهنگی آدم زودتر از اون یکی هاش تموم میشه.
پ.پ.ن: ای کیتسونۀ بیچاره.
همم…
دارم فکر میکنم که شاید بد نباشه اگر اواخر سال یه چند وقتی برم چین.
به هر حال هر چی که نباشه من و نگار هر دو یه چیزی به هم بدهکاریم؛ اون یه دیوار چین به من؛ من یه کوه فوجی به اون ^^
هر زمان رفتی جلو و مستقیم خوردی به دیوار؛ اما چپ و راستت هنوز برای ادامه دادن مسیری وجود داشت، خیلی خودت رو برای مسئلۀ بی جوابت ناراحت نکن.
تا زمانی که آپشن دیگه ای به جز اونچه که در دست داری بتونی ببینی، همیشه این امکان وجود داره که جواب تو جای دیگه ای انتظارت رو بکشه؛ ولو اینکه ندونی کجاست.
به هر حال کیش شدن همیشه بهتر از مات شدنه؛ غیر از اینه؟
در طی 14-13 سال هیچ بهتر نشده؛ حالا قصد کرده در عرض دو ماه کاملا خوب شه.

出会えた幻に、さよならを
茜さすこの空に
零れた弱さに、手のひらを
ひとひらの花びら
そんなふうに
出会い重ね
願いを知る
پس از خیالاتی که روزگاری ملاقات کردم،
از آسمون قرمز رنگِ درخشان خداحافظی میکنم.
ضعفهایی که روزگاری از خودم نشون دادم رو
درست مثل تک گلبرگ گلی که در معرض باده، به دست فراموشی میسپارم.
وقتی دیدارهای جدیدی داشته باشم، میتونم آرزوهام رو بشناسم.
Akanesasu
Aimer
همم… آفتاب بی رمق پاییز و میز کار و یک لیوان چای سبز و دفتر خلوت…
و یک Akanesasu ی بی نظیر…
همم…

هفت صبحِ دانشکدۀ مطالعات؛ در پیچ در پیچِ معماری غریب دانشکده.
دزرست مثل حس کسی که بعد از یک عمر، سیارۀ جدیدی رو کشف کرده باشه؛ اسمش رو گذاشتم 緑窓.
@Fragile: همم… قطعا دال بر ضعف نیست؛ خیلی هم اتفاق خوبیه. ولی فاصله هست بین اینکه گاها خودت رو نقد کنی و حالتی که اصلا دست از سر خودت بر نداری. بر این باورم که حالت دوم اصلا نتایج جالبی به همراه نداره. گندش رو نباید در آورد به اصطلاح. آدمیزاد در یک چارچوب دو در دو نمی گنجه.
@Fragile2: کنار میاد؛ عادت نمی کنه؛ و عادت نمی کنم. همم…
برای شما [+]
اینقدر خودت رو زیرذره بین نبر؛ هــــــی خودت رو جرح و نقد و سرزنش نکن. بذار یکم نفس بکشی.
هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم از شر خودش در امان نباشه.
اینقدر انگشت تو سوراخ ضعفهای شخصیتت نکن. چراهای بیجواب رو یکریز از خودت نپرس. به خودت نگو که آدم ضعیف و بیاعتماد بنفسی هستی.
تو زندگی خیلیها ممکنه اینها رو بهت بگن؛ تو اما این کار رو با خودت نکن!
وقتی روزت از پنج صبح شروع بشه و دوازده-یک شب تموم، تازه می تونی بفهمی که روزها چقــــــدر می تونن طولانی و کشدار باشن…
***
و تو سیستم رو تحمل می کنی. تحمل می کنی و تحمل می کنی، صرفا به امید اینکه همه چیز اگر بهتر نمیشه، قابل تحمل تر بشه؛ اتفاقی که هیچوقت نمی افته و تو هم میدونی که با این طریقت هیچوقت قرار نیست بیفته. با این حال؛ با جماعتی که صرفا یک ریز ناله میزنن، آبم تو یه جو نمیره.
***
تو روح اون مواهب ناچیزی که خودت به دستشون آوری و هی مجبوری وجودشون رو به خودت یادآوری کنی؛ بلکه بشه یکجور با این جماعت شاهکار کنار اومد.
سه پرده از وضعیت آکادمیک این روزهای زندگی من.
اونوقت بچه های طفلکی این مملکت فکر می کنن که ملت تو دانشگاه تهران تخم دو زرده می کنن.
به عقیدۀ من از نشانه های یک طریقت فکری روشن، صادقانه، مستقل و البته بی دردسر در افراد، اینه که همیشه یکی پیدا میشه که ازت خوشش نیاد. نه اینکه تو از باب استقلال فکری رفتار اگرسیو و خلاف هنجاری از خودت بروز بدی؛ نه. صرفا از این بابت که منطقا نمی تونی هر دم به یک سو بچرخی. ثبات فکری، لازمۀ یک سیستم فکری شفاف و مستقله؛ حتی اگر نرم و لطیف نباشه.
دفعۀ بعدی که سعی کردی همه رو راضی نگه داری، به این فکر کن که چند درصد از این رفتار به دلیل انعطاف پذیری اجتماعیه؛ و چند درصدش ناشی از اینه که ترجیح میدی از خودت تصویر موجهی در برابر دیگران به نمایش بگذاری.
پ.ن: معقولات بالا قطعا دوستانی رو که در قبال هر تفکری مدام انگشت وسطشون رو به ملت حواله میدن، شامل نمی شه.