30SEP

Us

دوست داشتم supervisor ای داشتم که خودم برای همه بودم؛ کسی که حواسش یه پشت سرت باشه، پیگیر باشه، کنارت بایسته وقتی بقیه روبه‌روت ایستاده‌‌ن.

دوست داشتم گاهی رفقایی که دوستشون دارم، رفاقت رو کمی شبیه‌تر به چیزی که خودم از رفاقت احساس می‌کنم، تجربه می‌کردن؛ نه لزوما بهتر یا بیشتر، فقط کمی نزدیک‌تر. البته انکار نمی‌کنم که در رفاقت همیشه آدم خوش‌شانسی بوده‌م. اما گاهی فکر می‌کنی که شاید فقط یک قدم بیشتر، حالت رو تا چه اندازه بهتر می‌کرد؛ یا حتی فقط یک سؤال بیشتر، اینکه تو «ف» بگی و او تا فرحزاد بره و برگرده.

دوست داشتم احساس کنم که برای حال خوب خودشون، حقیقتا همون‌قدر تلاش می‌کنن که من برای دیدن حال خوب اون‌ها. تا هر بار دلت، برای نوری که می‌تونست زودتر به زندگیش برگرده، اینطور نگیره. گاهی چیزهایی می‌شنوی، اما نادیده می‌گیری؛ نیمۀ استدلالی مغزت به نیمۀ دیگه نهیب می‌زنه که چیز مهمی نیست، منظوری نداره، شاید که تصویر روشنی از موقعیت به او مخابره نشده. این یکی حالش خوب نیست، تقصیر او نیست. و حقیقتاً هم نیست…

گاهی بیشتر از خودِ نبودن آدم‌ها، از نامتقارن بودن رابطه‌هاست که خسته می‌شی؛ از بعضی ناهماهنگی‌های ناخواسته، از اینکه گاهی خیلی ساده، در اون لحظۀ کذایی، فقط در محدوده فرکانس همدیگه قرار نداشته نباشین، حتی بدون اینکه لزوماً کسی برای چیزی مقصر باشه.

Wednesday. September 30, 2026. 7:10 A.M
   8 مهرماه 1405

28SEP

限界

می‌گه حالا چرا یهو عصبانی می‌شی؟ یهو نبود عزیز! شما مدت زمان مدیدی بود که داشتی روان من رو مستهلک می‌کردی، منم به اشتباه، یه مدت زمان طولانی اخلاق غیرحرفه‌ای شما رو تحمل می‌کردم. الان تصمیم گرفتم که دیگه کافیه. چرا گاها این امر به بعضی‌ها مشتبه می‌شه که صبر و حوصله، گزینه‌ای لایتناهی در مقابل همه آدم‌هاست؟ گزینۀ صبر در من limited edition داره و صرفا برای آدم‌های انگشت‌شماری که خودم صلاح بدونم فعاله. اضافه ازش ندارم که برای هر آدمی هزینه کنم. شما شانس خودت رو یکبار امتحان کردی، منم اعتقادی به شانس دوم ندارم.

آدم‌های قدرنشناس رو از زندگیتون حذف کنید، امتحان کنید؛ از حذف قند هم بهتره!

Monday. September 28, 2026. 08:30 P.M
   6 مهرماه 1405

27SEP

たまに、限界

در حالی که مشغول مالیدن پای چپم هستم که به طرز بی‌امانی به خاطر گزش پشه می‌خاره و کاری براش از دستم ساخته نیست، بهش می‌گم که نمی‌دونه الان چقــــــدر دوست داشتم اگر می‌تونستم یه فصل، حسابی بزنمش! ولی جدا افسوس که دستم بهش نمی‌رسه. می‌خنده و به ناز و نوازش گربه‌ش ادامه می‌ده. چشمم چند لحظه‌ای روی تک‌حلقۀ روی گوشش ثابت می‌مونه. نمی‌دونه که گاهی تا چه اندازه دلم براش غنج می‌زنه، اما گاهی این واقعیت که حلقۀ معیوبی که داخلش گرفتار شده رو نمی‌‌تونه درست ببینه، به شدت آزارم میده.

Sunday. September 27, 2026. 9:10 A.M
   5 مهرماه 1405

24SEP

反応

دریافت ما از آدم‌ها تا حد قابل توجهی محصول نحوۀ برخورد و کیفیت پاسخ‌دهی ماست. در نتیجه گاهی هم اینطوریه که یه آدم رو دوبار پیدا نمی‌کنی؛ حتی توی همون آدم.

Thursday. September 24, 2026. 11:52 P.M
   2 مهرماه 1405 

22SEP

…たった一匹の小さなくも

نشسته بودم روی پله‌های جلوی در ورودی و در حال لذت بردن از منظره غروب و نسیم ملایم و خوشایند پاییزی، با نوشیدنیم خوش می‌گذروندم که ناگهان توی پس‌زمینۀ تاریک و روشن آسمون دیدمش. اولش فکر کردم که شاید شب‌پرۀ کوچکی باشه که در حال بال زدن در دو وجبی صورتمه؛ اما دقیق‌تر که نگاه کردم، دست و پاهای بلندش نظرم رو جلب کرد. به تک‌تار باریکی که توی باد می‌رقصید و به زحمت دیده می‌شد، متصل بود.

عنکبوت‌ها من رو یاد روزهای گرم پارک ایران‌زمین تو شهرک غرب می‌ندازن. سال‌ها قبل، اونجا بود که از یک دوستِ مهندسِ شیفتۀ ریاضیات، در مورد معادلات پیچیده، محاسبات عنکبوت‌ها و نحوه آغاز تنیدن تارشون چیزهای زیادی شنیده بودم و من همیشه، دنیا به روایت آدم‌های مختلف رو دوست داشته‌م.

میون دیوار و نرده‌ای که من حدس می‌زدم عنکبوت قصد رسیدن بهش رو داره، یک دریا فاصله وجود داشت. داشتم با منطق آدمیزادی خودم تصور می‌کردم که یعنی شرایط تا کجا ممکنه برای موجود ریز و بی‌نوایی که میون زمین و آسمون، در اثر تلاطم بی‌نهایت نسیم اینطور به چپ و راست هل داده می‌شه، بغرنج باشه!، که عنکبوت به نرده‌ها رسید. می‌تونستم ببینم که تار باریک حالا به جایی نامعلوم از نرده متصل شده. همینطور که در حین دنبال کردن عنکبوت داشتم به وضعیت قبلی و معلقش فکر می‌کردم، اتفاق جالبتری افتاد: عنکبوت به شکلی کاملا هدفمند کمی از نرده‌ها بالا رفت و به لبۀ نرده که رسید، با نسیم بعدی به پرواز درومد و در حالی که به تار جدیدی متصل بود، اجازه داد که باد او رو با خودش ببره…

اگر که پرسیده باشید، عنکبوت نهایتا بعد از چند دقیقه‌ای تقلا به دیوار رسید و ازش بالا رفت، اما هوا دیگه تاریک شده بود و حتی اگر عنکبوت تا ساعت‌ها بعد از غروب هم به عملیات آکروباتیک فوق‌العاده‌ش ادامه داده باشه، من حقیقتا چیز زیادی ازش نمی‌دونم. اما می‌دونم که تا مدت‌ها به عنکبوت کذایی فکر خواهم کرد. به اندازۀ ناچیزش، به دنیای وسیع و متلاطم و همت غریزی اما بی‌نهایت بلندش.

لابد می‌پرسید که دست آخر، اهمیت این همه جک و جانور از هزارپا گرفته تا قورباغه و خفاش، چرنده و پرنده و چیزهایی از این دست تو نوشته‌های من دقیقا چی می‌تونه باشه. اما حقیقت اینه که تمام اینها، اصلا حکایت عنکبوت‌ها وقورباغه‌ها نیست. بلکه گاهی همینقدر ساده، صرفا حکایت دنیاست به روایت من. :-)

P.S: …たった一匹の小さなカエルが

Tuesday. September 22, 2026. 11:02 P.M
   31 شهریور 1405

21SEP

立ち上がれ

برداشت من از زندگی این بوده که زندگی هیچ ارزشی برای دردها و رنج‌های ما قائل نیست و تنها چیزی که در این میون ارزشمنده، راه‌حلیه که ما برای عبور از یک درد پیدا می‌کنیم.

جهان اگر تاریکه، اگر جایی که ما توش زندگی می‌کنیم همینه، راه حل تو برای عبور از این رنج چیه؟ نهایتا یا بشین و درمانده باش و نتون! یا بلندشو در هر وضعیتی که هستی، با همون شرایط بخصوصی که در زندگی خودت باهاش مواجهی، یه کاری برای خودت بکن! دنیا به آدم‌هایی که برای خودشون قدمی بر می‌دارن و خودشون، خودشون رو شفا می‌دن، نیاز داره. آدمی که از یک درد شفا پیدا کرده، امید داره برای سالم بودن، برای ادامه دادن، برای تبدیل یک جامعه و دنیا به یک جای بهتر…

خودت رو شفا بده عزیز. به خودت کمک کن؛ تو اون آدم باش.

P.S: 痛みとは

Monday. September 21, 2026. 12:36 A.M
   29 شهریور 1405

20SEP

–

واقعیت اینه که «دهنت رو ببند» لزوما یه حرفِ زشت و درشت نیست؛ گاهی صرفا یه پیشنهاد جذابه.

بعضی وقت‌ها مفهوم و کلام دقیقا از اونجایی شروع می‌شه و امتداد پیدا می‌کنه، که یاد بگیری گاهی خیلی ساده، فقط کافیه که سکوت کنی.

Sunday. September 20, 2026. 19:15 P.M
   28 شهریور 1405

19SEP

風になりたい…

天国じゃなくても、楽園じゃなくても

あなたに会えた幸せ感じて、風になりたい__。

「+」

Saturday. September 19, 2026. 03:35 A.M
   27 شهریور 1405

15SEP

新入り

داشت شعبده بازی می‌کرد. بعد از برنامه بهش می‌گم با اون تاج برگی که روی سرت گذاشتی شبیه Jesus Christ شدی! رنگش قرمز شده و می‌خنده که من با نیش باز ادامه می‌دم: خصوصا اونجا که رنگ آب داخل بطری رو قرمز کردی؟ دیگه اصلا حجت بر همه تموم شد! =))

اون به قرمز شدنش ادامه می‌ده و من به خندیدن.

اصلا خوبی senior بودن همینه که می‌تونی با بروبچه‌های تازه‌وارد شوخی کنی، بعد هم یدونه بزنی رو شونه‌شون و در حالی که یه شکلات می‌دی دستشون، بگی おつかれ!

پ.ن: همین الان ده دقیقه‌ست که جلوی روی من داره به ناشیانه‌ترین وضع ممکن سعی می‌کنه چند تا طرح کوچکتر از A4 رو تکثیر کنه. lol

Tuesday. September 15, 2026. 03:35 P.M
   24 شهریور 1405 

13SEP

壁

ساعت هشت شبه، نشستم کنار سازۀ Jinja و زیر نور کمرنگ چراغ خیابون، دوز شبانۀ کافئین به خودم تزریق می‌کنم. به چیزی گوش می‌دم و فکر می‌کنم که حتی احتمال اینکه روی بعضی از دیوارها به اشتباه یادگاری نوشته باشی_حالا به هر شدت و درجه_تا چه اندازه می‌تونه حال آدم رو خراب کنه.

Sunday. September 13, 2026. 10:40 P.M
   22 شهریور 1405