23JAN

+

 

دیشب که از جلسه میومدم، با کمال شگفتی فهمیدم مسیری که با اتوبوس برای برگشتن طی کردم رو بیش از هر چیز دیگه ای دوست داشتم.

همیشه فکر می کردم که کی واقعا به این آستانه میرسم؟ کی خسته میشم از آدم های کسالت بار و دل خوشی های چیپشون برای سبقت گرفتن از هم؟

خب… فکر می کنم که دیگه به اون مرحله رسیده باشم…

 

Saturday. January 23, 2016. 02:00 A.M
3 بهمن 1394
18JAN

+

 

پنج صبحه، اینقدر روح و روانم به هم گره خورده که خود کتاب رو انداختم یه گوشه دارم به مقیاس فاشیسم ور میرم  ^^ه

به معنای واقعی کلمه له شدم.

ها ها

 

Monday. January 18, 2016. 03:44 P.M
28 دی 1394
29DEC

 

گاهی اینقدر درگیر کارهایی که نمی تونی بکنی می شی، که رسما از همون کارهایی که می تونی بکنی هم یادت میره.

Tuesday. December 29, 2015. 12:35 P.M
8 دی 1394
26NOV

+

هیچ دقت کردی؟

که چه حس عجیبی داره، وقتی میری دنبال چیزی بگردی، که میدونی حتی اگر بگردی باز هم پیداش نمی کنی.
حقیقتش یه همچون زمان هایی، عموما نمی گردی برای اینکه اون «چیز» کذایی رو پیدا کنی؛ صرفا می گردی که خودت رو ده بار برای گم کردنش سرزنش کرده باشی.

Thursday. November 26, 2015. 10:08 P.M
5 آذر 1394
13NOV

+

یه زمانهایی هست اینقدر فکرت مشغوله و دلت گرم، که سخته یه جا بشینی و چشم بدوزی به کتاب.

یادش به خیر؛ هنوز اونقدری نگذشته از روزی که از دانشکده اومدم، نشستم لب تخت و به خودم گفتم چاره چیه خب دلم میخواد دیگه! و من تا اون زمان هیچ چیز رو به اون اندازه نخواسته بودم…

الان که فکر می کنم، باقیش حقیقتا مثل خواب و رویا گذشت. نه که ساده بوده باشه؛ نه. اما بیشتر شبیه به یکجور معجزه بود. اسمش می خواد غیر ممکن باشه یا هر چیز دیگه؛ ولی حقیقت اینه که این روزها اینجام و دوباره دارم به خودم میگم: «چاره چیه خب دلم میخواد دیگه!»

و این آخرین چیزیه که «قصد کردم» اینجا… «دلم بخواد»ش…

میدونی؛ من هیچوقت یادم نمیره به عقب نگاه کنم. آدمی که دیروزش رو فراموش کنه پشتوانۀ هویتی نداره. از اول بهمن 92 چقدر زمان گذشته؟

چقدر دیگه قراره بگذره…؟

من بهش فکر می کنم…

Friday. November 13, 2015. 10:00 P.M
22 آبان 1394
25OCT

+

این حقیقتیه که همه ی ما از تنهایی، و از اینکه از یاد برده بشیم می ترسیم.

از اینکه دیگه کسی به خاطر نیارمون…
این شاید اساسا موضوع غامض و پیچیده ای برای درک باشه.
اما… حقیقت اینه که؛ شادی و لبخندی که از پس اون میاد ،تنهایی، درد و غم، تنها معانی و احساساتی هستن که تمام موجودات دنیا مفهومش رو می فهمن و بدون واسطه درکش می کنن.

جای بسی آرامشه که برای بیان این معانی، هیچ زمانی نیازی به زبان و تکلم نخواهیم داشت…

Sunday. October 25, 2015. 10:11 P.M
3 آبان 1394
21AUG

+

هیجان‌انگیزترین نکته‌ای که تو زندگیم در مورد خدا فهمیدم،

این بود که در حقیقت امر، خدای من با خدای تمام آدم‌های دیگه، یکی بود…

Friday. August 21, 2015. 02:21 A.M
30 مرداد 1394
20JUL

+

اگر فکر می کنی به خاطر رنج هایی که اتفاقا امروز داری متحمل میشی، پس فردا خدا دو برابر دیگران تقدیمت می کنه، اشتباه می کنی.

空見上げれば 導いてくれるような

懐かしくて熱い光を
くれるあなたは 小さく手を振るよ
行かなくちゃもう泣かないよシャングリラ
新たな世界へとダイブしよう
青色に抱かれた僕は

BraveBlue
FLOW

ر^^。P.S: 私も今晩、シャングリラに住んでいるのが欲しい

Monday. July 20, 2015. 02:47 A.M
29 تیر 1394
03JUL

 

Well… هیساشی.

همین که بلاگفا بعد از یک ماه و اندی تمام داراییمون رو به باد نداده، بازم خودش خیلیه.

در عرض همین 6 ماه چه مسیر عجیب و غریبی رو طی کردم من!

 

Friday. July 3, 2015. 10:33 P.M
12 تیر 1394