یه زمانهایی هست اینقدر فکرت مشغوله و دلت گرم، که سخته یه جا بشینی و چشم بدوزی به کتاب.
یادش به خیر؛ هنوز اونقدری نگذشته از روزی که از دانشکده اومدم، نشستم لب تخت و به خودم گفتم چاره چیه خب دلم میخواد دیگه! و من تا اون زمان هیچ چیز رو به اون اندازه نخواسته بودم…
الان که فکر می کنم، باقیش حقیقتا مثل خواب و رویا گذشت. نه که ساده بوده باشه؛ نه. اما بیشتر شبیه به یکجور معجزه بود. اسمش می خواد غیر ممکن باشه یا هر چیز دیگه؛ ولی حقیقت اینه که این روزها اینجام و دوباره دارم به خودم میگم: «چاره چیه خب دلم میخواد دیگه!»
و این آخرین چیزیه که «قصد کردم» اینجا… «دلم بخواد»ش…
میدونی؛ من هیچوقت یادم نمیره به عقب نگاه کنم. آدمی که دیروزش رو فراموش کنه پشتوانۀ هویتی نداره. از اول بهمن 92 چقدر زمان گذشته؟
چقدر دیگه قراره بگذره…؟
من بهش فکر می کنم…