14AUG

+

 

زمانی که تحقق تنها آپشن موجود در دم امکان پذیر نیست، لزومی نداره که حتما بری و فورا خودت رو بندازی تو دامن اولین آپشن امکان پذیری که پیش روت میبینی!

گزینه‌هایی مثل «عدم انتخاب گزینه‌های موجود» و «بازیابی آپشن از دست رفته» هم می‌تونن گزینه‌هایی باشن که می‌تونی سر فرصت بهشون فکر کنی.

 

Sunday. August 14, 2016. 07:43 P.M
24 مرداد 1395
14AUG

+

 

یکم دورش رو تند کنیم؛ هووم؟

بیا این شش ماه رو هم به تمامه خوش بگذرونیم و زندگی کنیم.

پس چنین باد…!

 

هیتوری هیتوری هیشینی دوریوکوشیته، مانابی ماشو~

Sunday. August 14, 2016. 12:30 P.M
24 مرداد 1395
13AUG

+

 
غریبه هایی که از ما نیستند

بررسی حضور گودزیلا در سینمای بعد از جنگ ژاپن

[مرکز مطالعات ژاپن]

[+]

 

Saturday. August 13, 2016. 11:48 A.M
23 مرداد 1395
05AUG

+

من سه بار در زندگیم عاشق شدم.

 

اولی چیزی شبیه به یک آدمیزاد بود.

بار دوم شیفتۀ هارمونی یک زبان شدم،

و بار سوم یک یــوکوی چموش و شیطانی با هائوری آتشین و موهایی بلند، دلم رو با خودش برد.

 

یعنی یک چنین زندگیِ احساسیِ مفرح و متعادلی دارم من! : ))

 

پ.ن: دو ترم پیش یه استاد داشتیم؛ بهم میگفت اینقدر که با این هیولاها سروکله میزنی آخرش یکی از همین کیتسونه نو یوکای ها میاد می برت لول

Friday. August 5, 2016. 02:32 A.M
15 مرداد 1395
04AUG

+

 

گاهی زمان که میگذره انتظار داری بعضی از مسائلِ شکلی تغییر کنن؛ بعضی از تفکرات قالبی حالت دیگه ای به خودشون بگیرن؛ ولی خیلی وقت ها این اتفاق نمی افته.

حقیقتش هیچ مهم نیست که چطوری داری خودت رو گول میزنی؛ آدمی که آگاهانه زندگی باری به هر جهت و منش بی تفاوتش رو هوار میزنه اصلا موجود بامزه ای نیست. انتظار نداشته باش وقتی میشنوم برات کف بزنم.

میتونی هرطور که دوست داری زندگی کنی؛ اما واقعیت اهمیت تو برای من، و واقعیت این مساله که از دیشب تا همین لحظه این همه فکرم رو مشغول کردی، تغییری نمی کنه.

واقعیتِ اینکه من به همه تون فکر می کنم؛ به تو، به شهرزاد، به مریم و فاطمه، به محسن و سارا به تهمینه و شمیم و به خیلی های دیگه. و اینکه چقدر خوشحال میشم اگر به تمامه خوب زندگی کنین؛ اونطور که لذتش رو می برین.

@ Someone: یکبار ازم پرسیدی به نظرت آهنگ زندگی من چیه؛ یکی برام انتخاب کن. بهت گفتم:

恵まれすぎていて

思い出せないかも!

今ここにいる事

息をしている事

ただそれだけの事が

奇跡だと気付く

(…)

(پرسیدی شادی چیه؟ اما شاید اینقدر بهت خوش میگذره که از خاطرش بردی؛ این که در لحظه وجود داری و اینکه نفس میکشی، فقط همین چیزهای کوچیک، چطور می تونن حکم معجزه های بزرگی رو داشته باشن. باید به چیزهایی که خیلی بهت نزدیکن دقت کنی، اگر خیلی بهشون نزدیک بشی، شاید که وجودشون رو از یاد ببری…)

خاطرم هست که صفحۀ اول سررسیدی که داخلش یادداشت میکردی جای قطعۀ زندگیت رو خالی گذاشتی. خیلی ساده نوشتنش برات سخت بود. نوشته بودی فکر کن با جوهر سفید همینجا نوشتمش! (و من کلی به این حرفت خندیده بودم.)

هنوزم که هنوزه گاهی سر میزنم تا ببینم آهنگ زندگیت رو چطور «زندگی» می کنی. که ببینم شادی رو این روزها چی معنا می کنی.

از بازی ها و علاقه های پیکسلیت، از اینکه برای شادی این همه دلیل کافی پیدا کردی، و از انتشار بازیتون توی App بازار؛ از دونستن تمامشون، بی نهایت خوشحال شدم. ^^

CLOSER. Inoe Joe

[+]

Thursday. August 4, 2016. 11:33 P.M
14 مرداد 1395
02AUG

+

 

بعضی از این خمیردندون ها یک طوری برق میزنن، انگار قراره جز اینکه بزنیشون رو مسواکت، حرکت دیگه ای هم باهاشون انجام بدی.

 

Tuesday. August 2, 2016. 02:47 A.M
12 مرداد 1395
31JUL

+

 

وضعیتی رو تصور کن که یک دست نداری؛ یکی از دست هات سه تا انگشت داره؛ یا چیزی شبیه به اینها.

کدوم حالت رو ترجیح میدی؛ این که دیگران نسبت به این نقصان و تفاوت واکنش نشون بدن؛ یا اینکه خیلی ساده از کنارش بگذرن؛ بدون اینکه این مساله رو به روت بیارن.

هووم؟

 

Sunday. July 31, 2016. 01:53 A.M
10 مرداد 1395
22JUL

+

 

گاهی اوقات، وقتی کنار خیابون ایستادی و منتظر کسی هستی که از راه برسه و دیر کرده، ترک‌های آسفالت که هیچ؛ گل و بوته‌های کنار پیاده‌رو هم می‌تونن جذابیت خاصی برات پیدا کنن؛ اونقدر که اگر یک خرده بیشتر بهت زمان بدن، احتمالا می‌تونی به کشف گونۀ گیاهی جدیدی هم مفتخر بشی. لول

 

Friday. July 22, 2016. 10:55 P.M
1 مرداد 1395
16JUL

+

گاهی چندان خوب نیستم؛ بعضا نیمی از ماه رو.

و می‌دونی… یادآوری این مساله در حالی که می‌تونی این رو از چهره‌م تشخیص بدی، چندان برام خوشایند نیست.

اما می‌تونم درک کنم که از سر اهمیتی که برام قائلی این سوال رو ازم می‌پرسی.

Ne… حقیقت اینه که من خیــلی سلامت نیستم؛ و حتی بیش از اون، احساس سلامتی نمی‌کنم. شاید این حس به خاطر داروهایی باشه که سال‌های زیادی ازشون استفاده کردم؛ و شاید به این خاطر باشه که نمی‌دونم چقدر دیگه باید این روند رو ادامه بدم.

این کار راحتی نیست، در حالی که همیشه گوشه‌ای از ذهنت درگیر حل یک مسالۀ بزرگه، رضایتبخش و محکم زندگی کنی. راحت نیست که گاهی کارهایی رو انجام ندی؛ یا حتی در حالی که احساس خوبی نداری کارهایی رو انجام بدی که دوست داری انجامشون بدی. نه؛ بر این باورم که راحت نیست.

اما واقعیت اینه که من به این زندگی نخواهم باخت.

با وجود تمام اون چیزهایی که بیشتر می‌خواستمشون و نشد، من و تمام هیولاهای رنگیِ داستان‌های آهنگین دور و برم، نهایتا قافیه رو به این زندگی نخواهیم باخت. : )

Saturday. July 16, 2016. 11:57 P.M
26 تیر 1395