خیلی وقتها چالش در اینه؛ عملی رو پیدا کنی که اتوماتیک نیست؛ نه اینکه اتوماتیک عمل کنی.
روز نوشتهها…
خیلی وقتها چالش در اینه؛ عملی رو پیدا کنی که اتوماتیک نیست؛ نه اینکه اتوماتیک عمل کنی.
حقیقت اینه که درصد بسیاری از مشکلاتی که افراد ممکنه در سطح اجتماع و در سنین بزرگسالی باهاش مواجه بشن، ناشی از اینه که بچههای ما داخل سیستم آموزشی مثل بره بار میان.
یاد میگیرن که فقط بگن چشم؛ که نگن چطور فکر میکنن؛ که بترسن از اینکه حرفشون رو به زبون بیارن.
حرف بزنین؛ اما سیاست داشته باشین. حرف زدن به معنای شمشیر رو از رو بستن نیست. انتخاب کنین، نگذارین زندگی به هر سمتی که میخواد ببرتون. صبور باشین؛ اما آزاد فکر کنین.
محض رضای خدا به خاطر زندگیتون هم که شده، بیش از اینها شجاع باشین.
***
きみは他の誰かじゃなくきみのままで
迷いつづけた記憶を大事に両手で抱きしめ
目の前に広がる世界に
意味のないものはひとつもなくて
تو، دیگری نیستی
تو، تویی
این حقیقت رو به خاطر بسپار و خاطراتت رو محکم در آغوش بگیر
و به یاد داشته باش، در دنیایی که پیش روت گسترده شده
هیچ چیز بی معنا نیست
Mika Nakashima
LIFE
به متنهای ارسالی گروپ هماهنگی جلسات نگاه میکنم و از سر کسالت خمیازه میکشم.
قراره دوشنبه یکی از جلسات کارگاه ادبیات ژانری، داخل ساختمان انجمن نویسندگان کودک و نوجوان برگزار بشه و من ناظر مراحل آمادگی بچهها برای ارائهشون در جلسه باشم.
یعنی دو روزه آنچنان به نحوی شورانگیز و فاضلانه در مورد لیست انیمههای مورد نظرشون بحث و گفتگو و گاها مجادله میکنن، که انگار قراره موشک بفرستن کرۀ ماه.
فکر میکنم: برای همینه که هیچوقت برای گیکها تره هم خرد نمیکنم.
و دوباره خمیازه میکشم.
با آنچنان سرعتی شام سرو می کنه، میز پهن می کنه و جمع می کنه که یعنی تا 5 دقیقه وقت داری بخوری، خوردی خوردی؛ نخوردی دیگه باقیش پای خودته!
وقتی یک شب بر حسب اتفاق خواب کسی رو ببیینی که مدتی هست به یادش نبودی و اونوقت دلت غنج بزنه از این حقیقت که خوابش رو دیدی، می تونی مطمئن بشی که دلت براش تنگ شده.
یکی دو شب پیش خواب «اوموجه» نامی رو می دیدم. امروز از خودم می پرسیدم اصلا چطور شد که ارتباط من با این آدم قطع شد؟!
یکدفعه بی خبر غیبش زد. یه مدت خیلی دنبالش گشتم، خاطرم هست که نهایتا بعد از چند سال خودش خود به خود پیدا شد و اون زمان، من به خاطر رابطۀ نارضایتمندانۀ دیگه ای چندان از وصل این ارتباط دوستانه احساس راحتی نمی کردم. البته بعید میدونم که تمامش همین بوده باشه؛ چون من اوموجه رو بیش از اینها دوست داشتم. به خاطر دارم که پیدا شدن سرو کله ش با رفتن بچه ها و اوج مشغولیت های فکری من همزمان شده بود.
امروز که با تردید ازش خبر گرفتم، دیدم چند ماهیه ایران نیست. وصل شدنی به نظر نمی رسید این ارتباط.
دلم سوخت حقیقتش؛ اهمال کردم.
بابت یکی از معدود ارتباطات ارزشمند و دوستانه ای که مسبب از دست رفتنشون شدم، متاسف شدم.
明けては暮れて
出会い別れて
いったい人は何処へゆくの
وقتی صبح به شب میرسه، وقتی دور همی ها تموم میشه،
آدم ها کجا میرن…؟
هیچوقت از آدمهایی که دوست دارن دیگران رو از دریچۀ استانداردهای ذهنی خودشون زیرو بالا کنن، خوشم نیومده.
پات رو از روی گلوی ملت بردار، اجازه بده بقیه هم به شیوۀ خودشون وضعیتی که تو یک روزی به شیوۀ خودت تجربهش کردی رو تجربه کنن.
آنچنان بند کردم به مقالۀ کذایی Yokoها که انگار تمام سرنوشتم بهش بسته شده.
اصلا هم اهمیتی نداره که تا یک ماه دیگه هزار و یک کار دارم که باید تحویل بدم و هنوز سراغشون هم نرفتم!
با تمام این احوال نمیتونم انکار کنم که به نحو ترسناکی دارم از چالشهای کنونی زندگیم لذت میبرم.
~後ろから、私を見てる
اخیرا به لطف Cordelia فهمیدم که Need چقدر میتونه فعل Er*otic ای باشه.
تا حالا اینطوری بهش نگاه نکرده بودم. لول
یه نکتهای هست که تا سه روز قبل اصلا بهش توجه نکرده بودم.
توجه نکرده بودم راهی که این روزها بهش فکر میکنم، چقدر شبیه به مسیریه که 2 سال قبل سعی میکردم طی کنم. از اون عجیبتر اینه که اینبار یه مبانی نظری خوب هم براش پیدا کردم. تا قبل از این فکر هم نمیکردم که دو مسیر مطالعاتی متفاوت رو بشه اینقدر لذت بخش به هم دوخت؛ یعنی تا قبل از صحبت با Kenya San اصلا به ذهنم هم خطور نکرده بود؛ ولی گویا چنین مسیرهایی رو هم میشه متصور شد.