ملت از نیکوتین میمیرن، من احتمالا یک روز از اوردوز کافئین.
روز نوشتهها…
ملت از نیکوتین میمیرن، من احتمالا یک روز از اوردوز کافئین.
چی باعث میشه، اونقدر به روندهای دوری علاقه داشته باشیم، که برای معقوله ای مثل ضربات یکنواخت و یکدست ِساعت هم الگویی «تیک» «تاک» گونه تعریف کنیم؟
آغاز، پایان و دوباره از نو.
مطلقا هیچ کار بخصوصی انجام ندادم.
حتی به چارچوب نظری مقاله ای که باید تا قبل از سال نو به جایی می رسوندمش هم، اونقدری ور نرفتم.
صرفا رفتم و آخرین ساعت 2 ی سالِ رو به اتمام، خودم رو به یک وعده نهار خوشمزه مهمون کردم و بابت سال فوق العاده سخت، اما رو به جلویی که پشت سر گذاشتم، جشن گرفتم. یه feast جانانه.
مقداری زیر نم بارون و نسیم خنک هوای ابری، توی خیابون های پر هیاهوی شب عید، قدم زدم و ملت رو تماشا کردم و برگشتم خونه.
به همین سادگی و خوشمزگی بود که، امسال پر فراز و نشیب زندگی من به آخر راه خودش رسید.

自分に何ができるだろう?
動き出す世界救いを求めて
混沌と、絶望の 先にある光を掴む
Jibun ni nani ga dekiru darou? Ugokidasu sekai sukui o motomete
Konton to zetsubou no, Saki ni aru hikari o tsukamu
وقتی دنیا مشتاقانه در جستجوی راه نجات رو به حرکته،
من چه کاری می تونم انجام بدم؟
می تونم به روشنایی پیش روم،
به اونچه که در ورای تمام آشوب ها و ناامیدی هاست، چنگ بزنم.
「True Destiny」
Noyama Nao
از من نپرس که آیا می تونی به من اعتماد کنی یا نه. من کوچکترین علاقه ای به مجاب کردن ملت نسبت به قابلیت اعتماد پذیری خودم ندارم. این تویی که باید تصمیم بگیری با توجه به شناختی که داری من می تونم آدم مناسبی برای اعتماد تو باشم یا نه. پس بیا و محض رضای خدا بار انتخابهات رو روی دوش طرف مقابلت ننداز.
***

僕が僕でいられる, 理由を探していた
あなたの胸の中で 生きている僕がいるのならば,
暗闇も長い坂道も, 越えて行けるような 僕になれるはず
それぞれに今を歩いてる僕らが笑えるように,
生きている意味を確かめ合いながら進めるように,
名前を呼ぶよ あなたの名前を, あなたがあなたでいれるように
برای اینکه بتونم اونچه که هستم باقی بمونم، به دنبال دلیلی میگشتم
اگر بتونم توی قلبت جایی برای خودم داشته باشم،
میتونم به هر راه دراز و به هر تاریکی عمیقی غلبه کنم.
میتونم اون چیزی باشم که واقعا باید باشم.
اگر اینطور باشه، هر کدوممون میتونیم در حالی که دوباره لبخند میزنیم به راه خودمون بریم.
میتونیم در حالی که معنایی برای زندگیهامون پیدا کردیم، به جلو حرکت کنیم.
اون وقت، من یک نام رو صدا میزنم
نام تو رو!
و تو میتونی همونطور که هستی باقی بمونی.
「Namae wo Yobu yo」
Luck Life

ده دقیقهای دراز کشیدم روی تخت و نگاهم رو دوختم به نور لامپ اونطرف چارچوب در. داشت قرارهاش رو تنظیم میکرد. کارش که تموم شد، لبخندی زد و پرسید بریم؟
گفتم تمومه؛ بریم.
و این نشون سالهای سختی زندگانی منه؛ یاد و خاطری که توی تخت آذر و پشت پنجرۀ کمفروغ اتاقش، یکسال منتظر باقی میمونه تا برگردم…
頼むから勘弁してくれよ。何とか、どうか、終わらさせてくれないか。
به تصورم که اول سال هیچ تفاوت بخصوصی با زمان های دیگۀ سال نداره؛ اتفاقا این آخرشه که متفاوت و هیجان انگیزه.
فقط آخر ساله که این فرصت نصیبت میشه قشنگ یه چند ساعتی تو ترافیک بمونی؛ فقط همین بکباره که می تونی زیر بمباران خمپاره و موشک برگردی خونه؛ حتی می تونی بری دستفروش بازی کنی! بچه هایی که مدت ها ندیدی رو، به بهانۀ آخر سال حتما ببینی.
می تونی نقشه های بزرگ بکشی و از بابتشون دلت غنج بزنه از این فکر که یعنی سال دیگه این موقع چقدر از امروز خودت جلو زدی.
حالا با تمام این تفاسیر، آخرش از اولش هیجان انگیزتر نیست؟
ایمیل زده که: کاربر گرامی!
ما به باد فنا رفتیم؛ پیشاپیش از صبر و بردباری شما سپاسگزاریم!
اینطوریه که گاهی میزنه به سر آدم که بره یه سایت بزنه و خودش رو خلاص کنه ها! چرا این کار رو نمی کنم واقعا؟ ذله شدم تو این 7-8 سال که!

من علاقۀ خاصی به روزهای ابری و بارونی دارم. مخصوصا که نسیم خنکی بیاد و بره، نم بارونی بزنه و در حالی که نشستی تو لابی دانشکدۀ نه چندان بزرگ ما، با بروبچه ها گپی بزنی و هر از چند گاهی هم با اساتید و کارمندها.
به هر حال، در چنین روز ابری و خوشایندی که نم بارونی میزد و اتفاقا مراسم آخر سال دانشکده هم بود، پروپوزال عجیب و غریب من تصویب شد! لول
چیزی که تو رو الان داره خسته می کنه، اصولا مدتهاست که بقیه رو خسته کرده.
خویشتنِ ما اغلب آخرین آدمهایی هستن که به این مرحله می رسن.
می پرسه تو بالاخره رفتی دکتر؟
بله… خیلی متشکرم که بعد از هشت روز این سوال رو ازم می پرسی : ))
پ.ن: باریکلا! Picofile دوباره حماسه آفرید!