
من علاقۀ خاصی به روزهای ابری و بارونی دارم. مخصوصا که نسیم خنکی بیاد و بره، نم بارونی بزنه و در حالی که نشستی تو لابی دانشکدۀ نه چندان بزرگ ما، با بروبچه ها گپی بزنی و هر از چند گاهی هم با اساتید و کارمندها.
به هر حال، در چنین روز ابری و خوشایندی که نم بارونی میزد و اتفاقا مراسم آخر سال دانشکده هم بود، پروپوزال عجیب و غریب من تصویب شد! لول