
ده دقیقهای دراز کشیدم روی تخت و نگاهم رو دوختم به نور لامپ اونطرف چارچوب در. داشت قرارهاش رو تنظیم میکرد. کارش که تموم شد، لبخندی زد و پرسید بریم؟
گفتم تمومه؛ بریم.
و این نشون سالهای سختی زندگانی منه؛ یاد و خاطری که توی تخت آذر و پشت پنجرۀ کمفروغ اتاقش، یکسال منتظر باقی میمونه تا برگردم…
頼むから勘弁してくれよ。何とか、どうか、終わらさせてくれないか。