17MAR

+

ده دقیقه‌ای دراز کشیدم روی تخت و نگاهم رو دوختم به نور لامپ اون‌طرف چارچوب در. داشت قرارهاش رو تنظیم می‌کرد. کارش که تموم شد، لبخندی زد و پرسید بریم؟

گفتم تمومه؛ بریم.

 

و این نشون سال‌های سختی زندگانی منه؛ یاد و خاطری که توی تخت آذر و پشت پنجرۀ کم‌فروغ اتاقش، یکسال منتظر باقی می‌مونه تا برگردم…

頼むから勘弁してくれよ。何とか、どうか、終わらさせてくれないか。

Friday. March 17, 2017. 04:54 P.M
27 اسفند 1395

Leave a Comment