حتی اگر فقط کمی از ایام بیست سالگیت گذشته باشه هم کفایت میکنه؛ تا بفهمی ده سالگی که در نظر تو این همه تکمیل و با جزئیات یادآوری میشه، تا چه اندازه حکایت از ایام بچهسالگیهای تو داشته.
پ.ن: به بهانۀ سکوت و شبگردیهای خوشایند ایام عید.
روز نوشتهها…
حتی اگر فقط کمی از ایام بیست سالگیت گذشته باشه هم کفایت میکنه؛ تا بفهمی ده سالگی که در نظر تو این همه تکمیل و با جزئیات یادآوری میشه، تا چه اندازه حکایت از ایام بچهسالگیهای تو داشته.
پ.ن: به بهانۀ سکوت و شبگردیهای خوشایند ایام عید.
日本語で「言霊」という事は、特別な思想で「名前や言葉は神秘的な力があった」と言われてる。
خونه تکونی برای من، یعنی چند ساعتی شنا کردن میان خاطرات و یادداشتهایی که هنوز یاد نگرفتم چطور باید یکجا جمعشون کنم. حقیقتا کمتر کسی رو میشناسم که هر سال به این اندازه کاغذ سیاه کرده باشه.
سال کهنۀ من امسال کمی متلاطم؛ همراه با مقداری خلاء ناشی از عدم ملاقات با آذر قبل از سال جدید؛ اما در هر حال در تلاشی همه جانبه برای روزهایی بهتر گذشت.
^^。来年も一生懸命生きましょう
پ.ن: کدها رو هم که حتما باید تبدیل کنه بیمعنی! به هر حال برای یه تغییر ذائقۀ حداقل یکساله، اونقدرها هم بد به نظر نمیرسه. شخصا امیدوارم تا سال دیگه پیرم نکرده باشه. لول
نکتۀ جذابیه. زندگی که من این همه از درون به بیرون هیجانانگیز، پرتکاپو و جذاب میبینمش، میتونه در نگاه دیگرانی که از بیرون به درون بهش نگاه میکنن، بسیار آروم، ساکن و حتی شاید کسالتآور باشه.
از وقتی بخشی از کارم از انیمیشن به سایت منتقل شده، کاشف به عمل اومده هر آنچه که به تشخیص من هیجانانگیز و جذاب تلقی میشهـاز گیاهان گوشتخوار گرفته تا مورچههای عسلی و عجیبترین گلهای دنیاـ میتونه برای بچهها عجیب و گاها ترسناک باشه.
پیش از این هم در بخش انیمیشن کشف شده بود آثاری که به تشخیص سرپرست بخش برای انتشار انتخاب میشه، بعضا به دلیل ارائۀ مضامینی که شادیآور نیستن، ممکنه برای بچهها خوب نباشه.
انیمیشن مورد بحث، انیمیشن کوتاهی بود که آدمکی مقوایی ریههای مقوایی خودش رو به دوستی اهدا میکرد که حال خوشی نداشت.
جدای از مسالۀ اعتماد یا عدم اعتماد به تجربۀ سرپرست بخش، واقعیت اینه که من گاها برای بچههای این مملکت واقعا نگران میشم. بچههایی که تو سن 12-10 سالگی که به عقیدۀ من اونقدرها هم سن پایینی محسوب نمیشه، نتونن به جز بوئیدن گل رز (اون هم تازه خار گرفتهش!) و مضامین سرخوشکُنک با چیز دیگهای سرو کله بزنن، آدمهای محافظهکار، آسیبپذیر و بعضا عاری از تخیلی بار میان و این اصلا چیز خوبی نیست.
و حقیقت اینه که این ماجرا حکایتی در مورد سلیقۀ من نوعی نیست. اصلا گیریم که من عجیب و غریب؛ اما به هر حال توی کارفرما با اون همه ادعا در مورد فعالیت در عرصۀ کودک، در من همین چیزها رو دیدی که منو در مقام کارشناس و سرپرست بخش نشوندی اونجا! وگرنه که چه حاصل از این انتخاب؟!
گاهی برای انجام ندادن کارها، باید به اندازۀ کافی دلیل داشت.
حالم قدری خوش نیست این روزها؛ لابد رنگ سفید قالب آبی هم مزید بر علت شده که حالی برای نوشتن نداشته باشم.
نشستم تنگ آفتاب زمستانی پشت پنجره و از فشار انتظار و زور داروها و بیمزگیهای مملکت در حال نوشیدن فنجان سوم قهوۀ صبحگاهی، با هیولاهای دوستداشتنی 獏、雨降り小僧、百足、土蜘蛛 چهارقل بازی میکنم!

。。。記憶届く
Black memory
「BLACK MEMORY」
THE ORAL CIGARETTES
人世の棘、私のしるし
دلم مارمالاد توتفرنگی میخواد با کره و نون بربری مشتی!
به حق چیزهای نشنیده و ندیده.
این که تو برای یه مسیر 1000 تومنی، سه بار دور خودت بچرخی تا برسی به مقصد، کرایه رو نمیکنه 3000 تومن.
این که برای یک واقعۀ ناچیز، بیش از اندازه انرژی بگذاری هم همینطور!