:Internationl Symposium
Future Prospects of Japan-Iran Relations
Luster Ware: Revival for 50 years
Director General of Cultural Heritage/Former Ambassador of I.R to Japan/Ambassador of I.R to Japan
چیزهایی در مورد آدمها وجود داره که گاهی میتونیم بهشون توجه کنیم؛ مثلا اینکه اصرار نداشته باشیم دیگران رو حتما بریزیم تو قالب خودمون تا حاضر به مزهمزه کردنشون بشیم؛ شاید که تو قالبِ به ظاهر بینمک خودشون هم بامزه باشن. همم؟
آدمها شبیه پیش فرضهای ذهن ما نیستن؛ شبیه خودشونن. لزومی نداره حتما درکشون کنیم؛ اما تا زمانی که همون شکلی نپذیرفتیمشون، انتظاری هم نمیره که اونها ما رو همونطوری که هستیم بپذیرن.
شاید که پشت پذیرش تو از آدمها، ـدرست همون شکلی که هستن ـ دنیای جالبی وجود داشته باشه که تو ازش بی خبری؛ کسی چه میدونه.

هنوزم وقتی تایمهای Break وسط کار، روی لبۀ پشت بوم میشینم و چای و قهوهای میخورم، به خودم میگم که این همه آرامش، آفتاب دلچسب و بارونهای دلپذیر، با صدای پیانوی آقای همسایه ته بنبست خلوت، قطعا یکی دیگه از خوششانسیهای بامزۀ زندگی منه.
پ.ن: اغلب وقتی به این مرحله از گفتمان بینظیرم میرسم، یه بیادبی اون دور و برها هست که اضافه کنه: البته اگر به تحلیل داستان و انیمیشن دیدن هم بشه گفت کار کردن! : ))
خب… انکار نمی کنم که قدری عجیبه؛ اما به هر حال بعضیها هم اینطوری زندگی میکنن دیگه! لول
همیشه قبل از اینکه سراغ پژوهش جدیدی برم، چند روزی زمان میذارم، به کلیتش فکر میکنم و از اونچه که قراره خلق بشه، لذت میبرم؛ با ایدهای که قراره بهش شکل حقیقت بدم، چند وقتی خوش میگذرونم.
وقتی همه چیز اونقدر روشن و هیجانانگیز شد که تونستم براش آیندهای تصور کنم، به خودم میگم: آهان! حالا دیگه وقتش رسیده!
این یکی قراره پر از موسیقی و شعر و ترانه باشه.
کاملا امیدوارم که اینبار هم برای بزرگ کردنش، به قدر کافی زمان داشته باشم.
میگن که…
طی مسیر طولانی ونک تا تجریش و برعکس؛ 4.5 کیلومتر راه و هوای ابر و نوشیدنیهای گرم بین مسیر، کوههای پربرف، یاسوناری و ریونوسکه و اوگاوا، یه مشت گپ با دل فرصت، آبی آسمانی و خیابون ولیعصر، قطعههای گاه و بیگاه روی نیمکتهای برِ خیابونِ پارک ملت و البته کلاغهاش. چی از این بهتر و بامزهتر؟
پنجشنبۀ لذت بخشی که با فاطمه گذشت.
من به پیاده رویهای طولانی مدت و گپهای بین مسیر واقعا علاقه دارم. راستش به نوعی برام خاطرهانگیز هم هست.
~So damn refreshing and pleasant
بعضی وقت ها لذتی که در زل زدن به ترک دیوار هست، در هیچ چیز دیگه نیست.
و از شوق، چیزی به ایستادنش نمونده بود…
– این مستاجرهای صابخونه مسلکتون رفتن یا نه؟:دی من نیاز دارم با اتاقت تجدید میعاد کنم! =))
+ رفتن رفتن! بی ادب ها! XD
– ها خوبه Thumb up* XD*
و این یعنی… Itoshii آذرم داره میاد ایران.
: )
…P.S: Kore wa ne, shampoo to body soap to, Usagi san no nioi
اینکه تو به استاد تازه کار و صادق گروهت اعتماد کنی و باهاش پایاننامه برداری، و بعد این آدم در عرض هشت ماه آنچنان رشد کنه که اول به مقام هیات علمی و بعد به مدیریت گروه ارتقا وضعیت پیدا کنه، اگر اسمش خوششانسی نیست؛ پس چیه؟
این یعنی یه روز صاف و صوف و خوشترکیب؛ طبق برنامه! همون چیزی که اغلب انتظارش رو دارم.

در حالی که کنار دستم رو به آرومی با سرش تماس میدم، با لحن سرزنش آمیزی میپرسم: «پس چرا از یکی کمک نمیگیری دخترک؟»
گریه میکنه.
فکر میکنم که «هنوز همونقدر کیوت»؛ یارهیاره کنان لبخند میزنم و صبر میکنم تا بند بیاد.
* پیشنهاد ملاقاتهایی که انتظارش رو نداری؛ پنجشنبۀ خوشایندی بود که با کوهایی قدیمی گذشت…