
Heaven Only Knows, You will never know
探し続けている
CHEMISTRY
خط آغازین قطعه میگه: 季節はずれの花、風に揺れてる. (گلهای آخر فصل، به دست باد میرقصن.) یعنی فقط Heaven Only Knows که چه تصویری توی ذهن من داره همین یک خط.
نارنجی، خنک و پر از اکسیژن.

Heaven Only Knows, You will never know
探し続けている
CHEMISTRY
خط آغازین قطعه میگه: 季節はずれの花、風に揺れてる. (گلهای آخر فصل، به دست باد میرقصن.) یعنی فقط Heaven Only Knows که چه تصویری توی ذهن من داره همین یک خط.
نارنجی، خنک و پر از اکسیژن.
…I’m still looking for an answer; yet new questions arise
از اول تا انتهای کتاب زیر هر کدوم از مباحث رو که نگاه میکنم نوشته:
You must remember.
you have no choice but to remember.
Why not try to remember?
As long as you do it, remember.
[…]
خسته نباشی دلاور! موندم کجای دلم بذارم این حجم از ساپورت معنوی رو.
در حین بستن بازی، درست زمانی که داشتم به خودم میگفتم «این دیگه دفعۀ آخر بود»، ناگهان یادش افتادم. یاد دوران 18-19 سالگی و جعبهای که هر زمان قرار بود برای یه برنامۀ مهم آماده بشم mp3 Player بنفشرنگ و یکی از چند دفتری که اون زمان داخلش مینوشتم رو میذاشتم توش و درش رو با چسب نواری پهن، محکم میبستم. میرفتم به جنگ! با همون فلاسک بنفش رنگ پر ار قهوه، کولۀ خاکستری و تکبرگی که هر شب توش قسم میخوردم که اون چند وقت رو تا ساعت دو بشینم سر کارهام.
تصور میکنم که عادت نوشتن یادداشتها و سه تقویم متفاوتی که به در و دیوار اتاق دارم، به نوعی تغییرشکل یافتۀ همون حرکت باشه.
یک چنین نوجوان ترسناکی بودم من. لول
大事な自分へ、
いつも支えてくれて、前向きに努力してありがとう。限らなく我慢してくれて、決して忘れないよ。時々難しかっただろう、今もこれからもごめんね。心から幸せでいて欲しい。
大好きだよ。
به برگ دستنویسِ تقویم روی وایتبورد، که حالا تمام روزهاش خط خورده شده نگاه میکنم. روی یادداشتهاش دستی میکشم و قبل از اینکه برگ جدید رو روش بچسبونم، چند دقیقهای به روزهایی که سپری شدن فکر میکنم؛ به چیزهایی که یاد گرفتم، به احساس آوارهای که میتونم حدس بزنم چطور سر از آخرین نوشتههام در آورد، خوب فکر میکنم.
برگ جدید تقویم رو میچسبونم روی قبلی و به خودم میگم «برو که رفتیم!»
***

過ぎて行く時の中で変わりゆく空の下で
決して忘れない 決して解けない 絆がきっと強さになる
در دل این زمان گذرا، زیر آسمونی که هر لحظه تغییر میکنه،
عهدهای ما فراموش نخواهد شد و هرگز نخواهد گسست؛ بلکه ما رو قویتر خواهد کرد.
Hirai Ken
همۀ آدمها خوبن؛ ولی نه برای همه کار.
+ توی روانشناسی چیزی تحت عنوان «باید» وجود نداره.
– من یه حقوقدانم؛ نه یه روانشناس.
صدای سوسک شبِ وسط پاییز، بهم احساس هیجانانگیزی از ماجراجویی میده.
درست مثل ماجراجویی این عزیز VIP که کشوی پای تخت و کیس کامپیوتر رو محل جدیدی برای ماجراجوییهاش قرار داده. اهمیت نمیده… نه… به کابل LAN زیر در و به لنگۀ راست بوت گوشۀ اتاق که زمانی سخت محل توجهاش بود، دیگه اهمیت نمیده.
کاش مونولوگ بود؛ اون دایلوگ یکطرفهست که آدم رو اذیت میکنه.
P.S: 神様よ