در حین بستن بازی، درست زمانی که داشتم به خودم میگفتم «این دیگه دفعۀ آخر بود»، ناگهان یادش افتادم. یاد دوران 18-19 سالگی و جعبهای که هر زمان قرار بود برای یه برنامۀ مهم آماده بشم mp3 Player بنفشرنگ و یکی از چند دفتری که اون زمان داخلش مینوشتم رو میذاشتم توش و درش رو با چسب نواری پهن، محکم میبستم. میرفتم به جنگ! با همون فلاسک بنفش رنگ پر ار قهوه، کولۀ خاکستری و تکبرگی که هر شب توش قسم میخوردم که اون چند وقت رو تا ساعت دو بشینم سر کارهام.
تصور میکنم که عادت نوشتن یادداشتها و سه تقویم متفاوتی که به در و دیوار اتاق دارم، به نوعی تغییرشکل یافتۀ همون حرکت باشه.
یک چنین نوجوان ترسناکی بودم من. لول