09MAR

+

اگر پرسیده باشید، توی این یکسال گذشته کمتر چیزی به اندازۀ عدم امکان به اشتراک گذاشتن اونچه که گوش می‌کنم، (بخوانید اونچه که دست‌افشان و پای‌کوبان فکر می‌کنم) تونسته من رو آزار بده. لول

Monday. March 09, 2020. 10:35 P.M

19 اسفند 1398

24FEB

+

چرخ و فلک Odaiba توی شب در نقطۀ اوجش! این اون چیزیه که الان واقعا دلم می‌خواد. برای جا گذاشتن یه چیزهایی روی زمین و رها کردن یه چیزهایی همون بالا، در این لحظه ایده‌آل‌ترین گزینه به نظر می‌رسه. ها ها…

Monday. February 24, 2020. 11:35 P.M

05 اسفند 1398

13FEB

+

یک آخر هفته‌ای… شاید هم نه؛ چهار- پنج روزی به همین منوال گذشت. تکیه داده بودم به دیوار و زل زده بودم به نقطه‌ای که حالا نمی‌دونم کجاست؛ گاهی کلاغی بود روی سیم‌های برق، گاهی دونه‌های برفِ پشت پنجره و گاهی صرفا به آبیِ آسمون. گوش‌هام رو داده بودم به تکرار و تکرارِ قطعه‌ای دوست‌داشتنی و چشم‌هام اما، چیزی رو نمی‌دید. به نحو نچندان خوشایندی غرقِ چیزی بودم؛ مثل زمزمه‌های یک داستان اصیل از روزگاری دور؛ غرق در زمان و مکانی که نمی‌شناسم…

با احساس نقاهت خوابیدم و وقتی صبح روز پنجم از خواب بیدار شدم، مغزم از همه و هیچ، درد می‌کرد.

Thursday. February 13, 2020. 10:55 A.M

23 بهمن 1398

10FEB

+

Like the drunken dream of a lone soul…

Monday. February 10, 2020. 09:16 P.M

21 بهمن 1398

13JAN

+

«بالاخره در زندگی هر کس چیزهایی هست که او را تحت تاثیر قرار داده باشد. مثلاً کسی صدایت زد، و تو حرف‌هایش را نفهمیدی. شاید گفت: «بیا غذاتو بخور.» ولی جواب ندادی. بعد یک دفعه به خودت می‌آیی. می‌پرسی: «چی؟» ولی او هم یادش نمی‌آید چه گفته است. شاید هم می‌خواست خاطره‌ای تعریف کند و دیگر هیچ وقت صحبتی از آن نخواهد شد. و شاید این اتفاقی بود که زندگی شما را تحت تاثیر قرار داده است.

یا مثلاً فکر کن کلاس اولی هستی. دست‌هایت را با روپوشت خشک می‌کنی. درست با پایین پیراهنت. بعد بچه‌ها می‌بینند و بهت می‌خندند. می‌گویند شاشیدی در حالی که تو دست‌هایت را به روش خودت خشک می‌کردی و این اسم رویت می‌ماند. مثلا نمی‌گویند محمود یا محدثه یا نوید یا زیبا. صدایت می‌زدند: «شاشو!» و شاید این اتفاقی است که تو را تحت تاثیر قرار داده است.

رفته بودی قدم بزنی. بعد از مدرسه بود. در راه به درخت‌های چنار نگاه کردی که میوه داده‌اند. زمین پر از شکوفه‌ی نارون است. همه چیز خیلی تمیز و شفاف و خوش بوست. یک جوری که رقیق می‌شدی مثل هوای اردیبهشت در روزی نیمه ابری و آفتاب برای لحظاتی که به خودت می‌آیی…

یک وقتی باران می‌بارید. تو نمی‌دیدی‌اش. زل زده بودی، معلوم نبود به کجا. به یک جایی نگاه می‌کردی که من تا به حال آن‌جا را ندیده‌ام. صدای قطرات آب روی کانال گالوانیزه‌ی کولر در اتاق می‌پیچد. شاید این لحظه‌ایست که تو را تحت تاثیر قرار داده است.

و با این حال نمی‌دانی چیست. متن غریبیست که یک بار، وقتی هفده هجده سالت بود، جایی خواندی. و هنوز در تو زنده است. در پهنه‌ی دشت‌های درون. می‌شکفد. گل می‌دهد. و حالا بخشی از منظره‌ی توست. بدون آن هرگز اینچنین نبوده‌ای.»

«پشت کمد»

از مجموعه‌ دست‌نوشته‌های محمود افشاری

Monday. January 13, 2020. 10:12 P.M

23 دی 1398

12JAN

+

یکی از خوبی‌های نگه داشتن تقویم‌های قدیمی، از قضا اینه که می‌تونی مدت‌ها بعد بهشون نگاهی بندازی و از عملکرد خودت یه چیزهایی یاد بگیری. داشتم به تقویم سال 2018 نگاه می‌کردم؛ مشخصا به تقویم روزانه‌ای که همیشۀ خدا به دیوار دارم و پر از جرئیات ریز و درشت‌ـه.* روی یکی از روزهای اوائل دسامبر نوشته بودم «تا امروز باید پروندۀ قضیۀ X بسته شده باشه» و خوب به خاطر دارم که این یادداشت رو یکماه قبل از ماه دسامبر نوشته بودم؛ برای پرونده‌ای که نهایت کنترلم روش 20 درصد بود.

وقتی قضیۀ کذایی به سرانجام رسید، مثل هر روز دوباره به تقویم سر زدم؛ هنوز 15 نوامبر هم نشده بود…

***

برای آدم greedy مثل من که سکون حوصله‌ش رو سر می‌بره و کمتر به چیزی راضی می‌شه، هر جشن و اتفاقی یه فرصته برای مارک کردن تقویم و برنامه‌ریزی‌های جدید. وقتی برگشتم ایران، خاک یکی دو تا پروندۀ قدیمی رو گرفتم و نسبت به چندتایی، ارزیابی‌های جدید انجام دادم. خوب یا بد، کم یا زیاد، این روزها زندگی با موقعیت‌های بسیارِ ترجیح و تصمیمش باز هم شکل متفاوتی به خودش گرفته. هنوز انتهاش رو با قاطعیت نمی‌بینم؛ اما می‌دونم که وقت یک رقص جدید فرا رسیده…

* من سه تقویم متفاوت روزانه، ماهانه و سالانه دارم که به طور همزمان ازشون استفاده می‌کنم.

Sunday. January 12, 2020. 11:15 P.M

22 دی 1398

11JAN

+

رویای یک رقص بی‌وقفه از شادی…

Saturday. January 11, 2020. 02:05 P.M

21 دی 1398

01JAN

+

عارضم که…

یه زمان‌هایی… یه کارهایی تو زندگی هست که باید مدت‌ها قبل از تحققشون، براشون چاله کند!

الان دقیقا می‌خوام همین کار رو بکنم.

Wednesday. January 01, 2020. 12:05 A.M

10 دی 1398

27DEC

+

توی هوای زشت و نجسب این روزهای تهران، از داخل ماشین به کوچه خیابون‌های آشنا نگاه می‌کنم. به میدون توحید، به نصرت و قریب. حدفاصل فرصت و پارک لاله. خیابون‌هایی که مسیر پیاده‌روی گاه و بی‌گاه من و آذر بود.

اینها، تنها مشتی خاطره برای مرور هر روزه نیستن. حال خوب امروزن؛ دلگرمی فردان…

Friday. Dec 27, 2019. 03:05 P.M
6 دی 1398