یک آخر هفتهای… شاید هم نه؛ چهار- پنج روزی به همین منوال گذشت. تکیه داده بودم به دیوار و زل زده بودم به نقطهای که حالا نمیدونم کجاست؛ گاهی کلاغی بود روی سیمهای برق، گاهی دونههای برفِ پشت پنجره و گاهی صرفا به آبیِ آسمون. گوشهام رو داده بودم به تکرار و تکرارِ قطعهای دوستداشتنی و چشمهام اما، چیزی رو نمیدید. به نحو نچندان خوشایندی غرقِ چیزی بودم؛ مثل زمزمههای یک داستان اصیل از روزگاری دور؛ غرق در زمان و مکانی که نمیشناسم…
با احساس نقاهت خوابیدم و وقتی صبح روز پنجم از خواب بیدار شدم، مغزم از همه و هیچ، درد میکرد.
Thursday. February 13, 2020. 10:55 A.M
23 بهمن 1398