20JAN

+

برای پیدا کردن اشیاء گم شده داخل اتاقت راه های بهتری از به هم ریختن و هم زدن اتاق هم داری باور کن!

مثلا اینکه 10 دقیقه بشینی سرجات و مثل آدمیزاد فکر کنی که ممکنه کجا گذاشته باشیشون؛ هووم؟ =__=”

یعنی زندگی برا خودم نگذاشتم لول

Friday. Jan 20, 2012. 11:05 P.M

30 دیماه 1390

17JAN

+

داره برای آخر اسفند میاد ایران…

بهش میگم نمیدونی یادآوری روزهای با هم بودن برای من چه احساس دوست داشتنی داره. از فکر اومدنت ذوق می کنم؛ انگار که خوابی، خیالی،چیزی…

بذار یکبار دیگه بشینیم با هم هانی اند کلاور ببینیم و بنالیم از اینکه چرا همیشه درگیر منطق بودیم و نشد!…

تا خرخره حسادت بورزیم به تاکه موتو با دوچرخه ش که باهاش به ته دنیا رسید…

هی آذر… دلم برات تنگ شده؛ تنننگ…

Tuesday. Jan 17, 2012. 01:21 A.M

27 دیماه 1390

27DEC

+

این روزا مردم…

یه جوری زیرابی میرن که دلت میخواد بهشون بگی،

من نگاه نمی کنم

بیا بالا یه نفسی بکش

لااقل خفه نشی!

Tuesday. Dec 27, 2011. 12:32 A.M

6 دیماه 1390

23DEC

+

دیشب یکی از اون شبهای خوشایند بود.

اونقدر خوشایند که دوست داشتم میز رو از خوشی گاز بزنم. دو تا از Ost Collecton هایی که نزدیک به نه ماه تمام انتظارشون رو می‌کشیدم دیشب Release شدن و که چقدر زیبا هستن. چقددر فوق العاده…

 

Friday. Dec 23, 2011. 10:47 P.M

2 دیماه 1390

06DEC

+

چندان اهمیتی نداره که چند سال داری و احساس می‌کنی که چقدر روی خودت شناخت داری. گاهی توی زندگی در موقعیت‌های جدیدی قرار می‌گیری که باهاشون آشنایی نداری.

تجربه؛ نامیه که ما به موقعیت‌های جدیدمون می‌دیم.

امروز در نهایت به این حس رسیدم که چطور می‌شه تعادلی برقرار کرد بین امکانات و چیزهایی که ما به اون‌ها برای رضایت خاطر نیاز داریم. این حس سخت به دست اومد؛ اما به من احساس آرامش خاطر داد.

این حقیقتیه که ما بیش از خیلی‌ها دستمون برای بلندپروازی بسته ست؛ اما این گزاره شاید تمام واقعیت نباشه.

پس خصلت آدمیت ما چطور می‌شه…؟

 

حالا بعد از تمام این صحبت‌ها…

تو بگو من چطور باید تا آخر فصل 4 تا نقد و 2 تا مقاله بنویسم و 3 تا مقاله و یه پایان نامۀ لینوکس ادیت کنم؟ XD

در مورد کارهای مهم دیگه هم اصلا صحبت نکنیم بهتره.

لول.

 

 

Tuesday. Dec 6, 2011. 09:17 P.M

15 آذرماه 1390

05DEC

+

 

Natsume Yuujinchou San OP Single
僕にできること
Release Date: Sep 07, 2011

Monday. Dec 5, 2011. 09:31 P.M

14 آذرماه 1390

01DEC

…

The New Adventures of the Black Stallion: ED Theme [+]
(Irish Flute)

بچه که بودم یکی از سرگرمی‌های بسیار مورد علاقه م این بود که اوپینگ و اندینگ تم سریال‌ها رو روی نوار کاست ضبط کنم. اگر بی‌کلام و مورد علاقۀ خاصم هم بودن، که چه بهتر!

یه ضبط صوت داشتیم که حسابی بزرگ و سنگین بود. مدام خروکش می‌کردمش سمت تلویزیون، بعد کمین می‌کردم که آخرش بشه؛ یا اینکه سریال شروع بشه و من اون قطعه آهنگ رو ضبط کنم.

همین چند وقت اخیر فهمیدم که یکی از دوستان، نسبتا با این عادت قدیمی آشناست. اون وسط‌های گفتگو اضافه کرد که «و هیچوقت هم آهنگ رو تا ته نمی‎داد!»
لول. چقدر این حس برای من آشنا و خوشایند بود. ناخوداگاه خنده‌م گرفت از این حرف؛ و واقعا هم همینطور بود. هیچوقت هم نتونستم اندینگ فلوت آیریش The Adventures of Black Stallion رو تا انتها ضبط کنم.

خیلی از اون روزها می‌گذره. و این عادت OST دوستی هنوز در من باقیه.
و چقدر لذت بخشه، گوش دادن برای N امین بار به OST هایی که محبوب دوران کودکیم بودن؛ و البته؛… هنوز هم… ; )

Thursday. Dec 1, 2011. 11:48 P.M

10 آذرماه 1390

16NOV

…

چند روز پیش در راستای آموزش‌های مرتبط با نقدنویسی و شناخت داستان، داشتم به یکی از بچه‌ها کمک می‌کردم که یک داستان معناگرایانه_یه انیمه شورت مووی رو در واقع_، که بهش معرفی کرده بودم رو نقد کنه.

این فیلم کوتاه در مورد تاثیر کلام هست و کار یکی از کارگردان‌هایی هست که من بسیار به کارهای معناگرایانه‌ش علاقه دارم.

اسم این فیلم کوتاه 水のコトバ ست. به معنای کلام آب. آخر این فیلم کوتاه سکانس‌هایی وجود داره که فوق‌العاده دیدنیه و سمبل بسیار زیبایی از تاثیر کلام هست که در واقع نقطه‌ی اوج داستان به شمار میاد. بسیار هم زیبا به تصویر کشیده شده و موسیقی بسیار هماهنگ و جالبی داره.

داخل این صحنه‌ها که چندان هم قصد باز کردن و اسپویل معناییش رو ندارم، نشون می‌ده که چطور ماهی و حباب‌ها از سطح بالا میان و دیده می‌شن.

همه ی اینها رو گفتم که بگم چند شب پیش بعد از مدت‌ها، خواب این صحنه‌ها رو می‌دیدم.

اصلا نمی‌تونم شرح بدم که چطور بود. تمام شب رو تا صبح نیمه خواب و بیدار بودم و این صحنه‌ها چندین و چند بار تکرار شد در حالی که خودم روی پل ایستاده بودم.

می‌تونم بگم که احساس داستان کامل به خوردم رفت؛ اون لحظه که ماهی با حباب‌ها بالا میومد… و واقعا در وصف نگنجد!

نمی‌تونم بگم که چقدر تجربۀ حیرت‌انگیزی بود!

گاهی خواب‎هایی می‌بینم که حس‌های غریبی دارن و حقیقتا لذت‌بخش‌ان. تجربه‌های جدیدی هستن؛ اینقدر که مطمئنم هیچ زمان در بیداری تجربه‌شون نخواهم کرد…

البته انگار تعدادشون جدیدا خیلی زیاد شده.

فکر کنم دارم پیغمبر می‌شم. لول

Wednesday. Nov 16, 2011. 09:55 P.M

25 آبانماه 1390

10NOV

…

 

هیچوقت نفهمیدم که این کاراکتر چطور شد قسمتی از روح و روان من. مثل اینکه انعکاسی باشه از حسِ ترسِ از دست دادن، حس اهمیت دادن، نگرانی و حس دوست داشتنی که درون من هست.

بعد از گذشت چندین سال هنوز گه گاه خوابش رو میبینم. خواب پسرکی نحیف و مریض که هر آن ممکنه فروبریزه.

دستم رو دراز میکنم؛ اون هم دستش رو دراز می کنه. حسی مثل اصابت نوک انگشتها به هم. مثل انعکاسی، سایه ای، چیزی… از روح و موجودیت من؛ اما…

این رو خوب میدونم؛ که او، من نیستم…

The Time When I Found You…

: )

Thursday. Nov 10, 2011. 12:23 P.M

19 آبانماه 1390

30OCT

…

امشب داستانی می‌خوندم، که به شدت برام تداعی‌گر کتاب سیبل بود.

خوب بادم هست که این کتاب چقدر حس غریب و ناملموسی برای من داشت. خوندش حقیقتا ترسناک بود و در عین حال نمی‌تونستم از روی سطرها چشم بردارم.

سیبل، داستان دختری بود در دنیای واقعی که 14 شخصیت (اگر اشتباه نکنم.شاید هم 12 تا) داشت. هر کدام با ویژگی‌های کامل، اعم از اسم و مشخصات ظاهری. هر زمان امکان داشت یکی از شخصیت‌ها بروز کنه و وقتی نوبت به بعدی می‌رسید، چیزی از شخصیت‌های قبلی به یاد نمی‌آورد. ممکن بود به یکباره خودش رو وسط خیابون بببینه، اما نمی دونست کجاست و چرا.

 

این داستان هم در واقع داستان زندگی چنین آدمی رو روایت می‌کرد.

حتی میشه گفت که تا اندازه ای هم برای من تداعی‌گر زندگینامه ی پاگانینی نوازنده ی شهیر ویولن بود.

داستان از پسربچه ای صحبت می‌کنه که پدرش نوازنده‌ی سرشناسی بوده که این بچه رو با برنامه‌ی قبلی و با هدف سرمایه گذاری روی استعداد موسیقاییش به دنیا میاره و از کودکی تحت تعالیم شدید بهش آموزش می‌ده. هر زمان این بچه از پس نوازندگی بر نمی‌اومده، از طرف این پدر مورد ضرب و جرح قرار می‌گرفته و این جریان اینقدر ادامه پیدا می‌کنه که درون این پسر دو شخصیت کاملا متناقض به وجود میاد.

یکی علاقمند به موسیقی و یک ویولنیست تمام عیار، و دیگری منزجر از موسیقی و از نیمه‌ی دیگر خودش.

شخصیت اولینِ این پسر، شخصیتی بود موسوم به شخصیت سفید که چیزی از خاطرات وجه دیگرش به یاد نمی‌آورد. ممکن بود یک روز صبح از خواب بلند بشه و شخصیت سفیدش نمود پیدا کنه و شب چه بسا که شخصیت سیاه چیزی از وجه دیگرش به یاد نیاره و فقط آگاه باشه که «دیگری» ای هم وجود داره.

زمان خوندن این داستان با یادآوری تمام حس‌های غریبش اینقدر توی مونیتور بودم که گذشت زمان رو احساس نکردم. مقولۀ دردناکیه و مستندات نشون داده که حقیقت داره.

 

پ.ن: از سیبل تصویری همیشگی و هول انگیز تو ذهنم باقی مونده. تصویری از شهرکی خالی از سکنه، شیشه‌های شکسته، خورشید در حال غروب، آسمان سرد و بدون ابر زمستون و سیبلی که بعد از بیدار شدن شخصیت حقیقیش با وحشت به این فکر می‌کنه که من کجام؛ اینجا… کجاست…

Sunday. Oct 30, 2011. 01:04 A.M

8 آبانماه 1390