عارضم که…
اصلا در حق بقیه هم نه؛ لااقل بیا و گاهی یه لطفهایی در حق خودت انجام بده: مثلا به ملت برچسب نزن. همم؟ یه آدم برچسب خورده هیچ دلیلی نداره برای اینکه با تو مثل آدمهای شایسته رفتار کنه. به هر حال این تو بودی که بهش برچسب زدی؛ غیر از اینه؟
روز نوشتهها…
عارضم که…
اصلا در حق بقیه هم نه؛ لااقل بیا و گاهی یه لطفهایی در حق خودت انجام بده: مثلا به ملت برچسب نزن. همم؟ یه آدم برچسب خورده هیچ دلیلی نداره برای اینکه با تو مثل آدمهای شایسته رفتار کنه. به هر حال این تو بودی که بهش برچسب زدی؛ غیر از اینه؟
یه کاری هست که تو زندگیم هیچوقت در قبال دیگران انجامش ندادم؛ اون هم اینه که هیچوقت از روابطم به عنوان نردبان پیشرفت توی زندگیم استفاده نکردم و نخواهم کرد. چرا؛ از اونجایی که شکر خدا آدم خوششانسی هستم، برعکسش برام پیش اومده؛ اما هیچوقت از ذهنم هم نگذشته که خوبه یه رابطه رو نگه دارم چون ممکنه بعدا به دردم بخوره. نه… واقعیت اینه که هیچکس قرار نیست یک روز به درد من بخوره. اگر قرار بر کارایی باشه، هیچکس به جز خود آدم نمیتونه به درد آدم بخوره.
آدمها عیار دارن؛ جزء سرمایههای معنوی زندگی هر کسی هستن. من یاد گرفتم که روابطم رو بر اساس سطح عیار آدمهاش حفظ کنم. فقط همین.
پ.ن: من نظری در مورد درست یا نادرست بودن عکس این قضیه ندارم؛ صرفا در مورد طرز تفکر خودم صحبت کردم.
از وقتی که پست، کلید کمد دانشکده رو آورده، از روی میز برش نداشتم. همین گوشهها دور و بر لپتتاپه. عادتم شده که وقت کار کردن، باهاش بازی کنم. اون منتظره که برگرده خونهش؛ منم منتظرم که زمان برداشتن اون یادداشت از داخل کمد فرا برسه.
فقط یکم دیگه… چیز زیادی نمونده…
میپرسه «چی میخواد بشه مگه؟ دیگه وضعیت از این بدتر که نمیتونه بشه.»
نه عزیز؛ اتفاقا تا وقتی جان شیرین در بدن داری و نفس میکشی، همیشه وضعیت میتونه از اون چیزی که هست بدتر هم بشه.
流れる日々の中で、瞬く。
بعدها در آینده، بارها با خودم مرور خواهم کرد که «بعد از ظهر ششم فروردین، در حالی که سهتایی دور هم نشسته بودیم و خوشخوشان عصرونه میخوردیم و چیزی تماشا میکردیم، اون ایمیل کذایی به دستم رسید…»
و از مزهمزۀ یادآوری این خاطره لبخند خواهم زد؛ یک لبخند پیروزمندانه.
هر زمان عیدها چشمم به شیرینی نخودچیهای چهارپر میافته، خاطرۀ شیرین اولین باری که خونۀ بابابزرگ ازش خوردم تو ذهنم زنده میشه. خیلی بچه بودم. یادم میاد که یکبار با بابا دوتایی رفته بودیم خونهشون. پدربزرگم خدا بیامرز قناد بود. اون زمان شیرینیهای نخودچی رو مثل این روزها درست نمیکردن. شیرینیها از آرد نخودچی کامل درست میشدن و کاملا ترد و شکننده بودن. نمیتونستی درست بگیریشون توی دستت. به راحتی خرد میشدن.
اون زمان هنوز نمیدونستم اسمشون چیه. خاطرم هست اونقدر از طعم و مزهشون خوشم اومده بود که تمام راه برگشت رو در حالی که روی صندلی کنار راننده پیش بابا نشسته بودم، یه شیرینی نخودچی چهار پر رو گرفته بودم کف دستم که برای مامان ببرم و اونم از این کشف شگفتانگیزم یکم بخوره. براش ببرم و بگم این چیه؟ ببین چه خوشمزه ست! با دقت مواظب بودم که دستم رو روی شیرینی مشت نکنم که خرد بشه. تمام راه حواسم به دستم بود. سعی میکردم حرکت اشتباهی نکنم. شلوغ بود. خسته شده بودم و توی صندلی فرو رفته بودم.
تا برسیم خونه، به شیرینی چهارپری نگاه میکردم که دیگه خیلی هم چهار پر به نظر نمیرسید. پرههاش کمی خرد شده بود و تو دستهای عرق کردۀ من، بیشتر شکل دایره رو تداعی میکرد.
این روزها به تصورم که کمی بهترم؛ نه اینکه از دست قرص معده خلاص شده باشم؛ ولی حداقل یکبند احساس گرسنگی نمیکنم! به هر حال اینطور که بوش میاد، قراره مدتی با هم وقت بگذرونیم.
از بابت همین گرفتاریها، اسفندماه سال کهنه آنچنان سریع، عجیب و در انتظار گذشت که بر خلاف هر سال، درست احساسش نکردم. تقویم روی میز رو تا انتها ورق نزدم، لحظۀ گذر سال قدیم به جدید رو درست هضم نکردم. خلاصه چند روزی کم آوردم؛ شاید هم به همین دلایل احساس غریبی دارم که انگار از آخر تقویم پرتاب شدم به اولش. اما از یه چیز مطمئنم؛ مطمئنم که تمام لحظات پشت سر گذاشته رو با دقت گذروندم و بهشون کاملا توجه کردم. از این بابت احساس خوبی دارم.
سال گذشتۀ من مقداری متلاطم؛ اما درست مثل زمستان سال 96، در انتظار و تلاش برای روزهایی بهتر گذشت. روی تقویم که ممکن نشد؛ اما همینجا، در حالی که دو روز از فروردین میگذره، به امید اینکه این انتظار هر چه زودتر و خوبتر به سر برسه، پروندۀ سال 97 رو میبندم…
بعد از چندین سال پیام داده که عذرخواهی کنه؛ بگه به خاطر گذشته متاسفه؛ از اینکه اینقدر بچگانه رفتار کرده. در عین حال این مطلب رو هم با تاکید اضافه میکنه که چیزی از گذشته یادش نمیاد.
صادقانه بگم؛ سی ثانیهای فکر کردم تا دقیقا متوجه شدم صاحب پیامها کی میتونه باشه. اما حتی پس از اون هم احساس بخصوصی از این یادآوری بهم دست نداد. صرفا به این مساله فکر کردم که بامزه نیست عذرخواهی کنی اما حتی خودت هم ندونی که برای چی؟ به خاطر خدا… اگر این معنای بزرگ شدنه، تو هنوز هم یه بچهای…
حقیقتا متعجبم از این حافظۀ Selective ملت. جدا بعضیها رو چه حساب و کتابی فکر میکنن اگر بگن که اشتباهاتشون رو بخاطر نمیارن، همه چیز به راحتی پاک میشه؟ این که تو چیزی رو به خاطر نیاری، به این معنی نیست که اصلا هم اتفاق نیفتاده. گیریم که در ذهن من رها شده و بیاهمیت. فرق نیست بین اینکه حقیقتی رو واقعا به یاد نیاری و اینکه نخوای خاطرهای رو به خودت یادآوری کنی؟
به خاطر خودت هم که شده به جای این حرکتهای بیمعنی، بیا و پای کردههات بایست، کمی مسئولیتپذیر باش. چطوره؟ هر اشتباهی هزینه داره و اگر توی نوعی فکر میکنی بدون پرداخت هزینهش میتونی به این راحتی خودت رو مبرا کنی، بر این باورم که سخت در اشتباهی.
تمام اینها در حالیه که مشخصا ایدهای نداری بعد از گذشت این همه سال چقدر در حافظۀ من بیمعنا و کمرنگ شدی. نگفته بودم؟ تو حالا صرفا یک غریبهای؛ چه تمام زندگیت رو بخاطر بیاری، و چه نیاری…
بعضی از آدمها همیشه دچار سوء تفاهمان؛ علاقهای هم ندارن که به این راحتیها ازش خارج بشن چون در حفظ این سوء تفاهمها منفعتی وجود داره. چون برای حل هر سوء تفاهمی ناچاری که با آدمها و مشکلاتت کاملا صادقانه رو در رو بشی؛ وقتی این اتفاق بیافته، اونوقت همه چیز خیلی راحت و سرراست میتونه تموم بشه. تمام اون بازیهای عجیب و غریب؛ همونهایی که عادت کردی پشتشون پنهان بشی تا موجه به نظر برسی.
بعضیها ترجیح میدن همیشه پشت سوء تفاهماتشون سنگر بگیرن. مبادا که مجبور بشن روزی نه لزوما با دیگران؛ بلکه با اونچه که واقعا هستن، روبرو بشن.