07FEB

+

این روزها هر وقت از پنجره به آسمون نگاه می کنم، به خودم میگم دنیا چقدر جای زشتی شده… خیلی زشت…

انصافا خدا چی فکر کرده بود پیش خودش؟ شاید که فقط مثل Ryuk کسل شده بود؛ هووم؟

 

Tuesday. Feb 7, 2012. 10:37 A.M

18 بهمنماه 1390

30JAN

+

امروز تو کتابخونه در حالی که به شدت سرم گرم حقوق بین الملل بود یه دخترخانمی ازم پرسید:

امروز چندمه؟

من تو این مایه ها که: امم…؟! امم! D:

یکم فکر کرد؛ گفت: چند شنبه ست امروز؟

من: ها؟! ام… :دی

دختره در حالی که خنده ش گرفته: اصلا میدونی در چه سالی به سر میبریم؟! D:

من: XD

Monday. Jan 30, 2012. 08:45 P.M

10 بهمنماه 1390

20JAN

+

برای پیدا کردن اشیاء گم شده داخل اتاقت راه های بهتری از به هم ریختن و هم زدن اتاق هم داری باور کن!

مثلا اینکه 10 دقیقه بشینی سرجات و مثل آدمیزاد فکر کنی که ممکنه کجا گذاشته باشیشون؛ هووم؟ =__=”

یعنی زندگی برا خودم نگذاشتم لول

Friday. Jan 20, 2012. 11:05 P.M

30 دیماه 1390

17JAN

+

داره برای آخر اسفند میاد ایران…

بهش میگم نمیدونی یادآوری روزهای با هم بودن برای من چه احساس دوست داشتنی داره. از فکر اومدنت ذوق می کنم؛ انگار که خوابی، خیالی،چیزی…

بذار یکبار دیگه بشینیم با هم هانی اند کلاور ببینیم و بنالیم از اینکه چرا همیشه درگیر منطق بودیم و نشد!…

تا خرخره حسادت بورزیم به تاکه موتو با دوچرخه ش که باهاش به ته دنیا رسید…

هی آذر… دلم برات تنگ شده؛ تنننگ…

Tuesday. Jan 17, 2012. 01:21 A.M

27 دیماه 1390

27DEC

+

این روزا مردم…

یه جوری زیرابی میرن که دلت میخواد بهشون بگی،

من نگاه نمی کنم

بیا بالا یه نفسی بکش

لااقل خفه نشی!

Tuesday. Dec 27, 2011. 12:32 A.M

6 دیماه 1390

23DEC

+

دیشب یکی از اون شبهای خوشایند بود.

اونقدر خوشایند که دوست داشتم میز رو از خوشی گاز بزنم. دو تا از Ost Collecton هایی که نزدیک به نه ماه تمام انتظارشون رو می‌کشیدم دیشب Release شدن و که چقدر زیبا هستن. چقددر فوق العاده…

 

Friday. Dec 23, 2011. 10:47 P.M

2 دیماه 1390

06DEC

+

چندان اهمیتی نداره که چند سال داری و احساس می‌کنی که چقدر روی خودت شناخت داری. گاهی توی زندگی در موقعیت‌های جدیدی قرار می‌گیری که باهاشون آشنایی نداری.

تجربه؛ نامیه که ما به موقعیت‌های جدیدمون می‌دیم.

امروز در نهایت به این حس رسیدم که چطور می‌شه تعادلی برقرار کرد بین امکانات و چیزهایی که ما به اون‌ها برای رضایت خاطر نیاز داریم. این حس سخت به دست اومد؛ اما به من احساس آرامش خاطر داد.

این حقیقتیه که ما بیش از خیلی‌ها دستمون برای بلندپروازی بسته ست؛ اما این گزاره شاید تمام واقعیت نباشه.

پس خصلت آدمیت ما چطور می‌شه…؟

 

حالا بعد از تمام این صحبت‌ها…

تو بگو من چطور باید تا آخر فصل 4 تا نقد و 2 تا مقاله بنویسم و 3 تا مقاله و یه پایان نامۀ لینوکس ادیت کنم؟ XD

در مورد کارهای مهم دیگه هم اصلا صحبت نکنیم بهتره.

لول.

 

 

Tuesday. Dec 6, 2011. 09:17 P.M

15 آذرماه 1390

01DEC

The New Adventures of the Black Stallion: ED Theme [+]
(Irish Flute)

بچه که بودم یکی از سرگرمی‌های بسیار مورد علاقه م این بود که اوپینگ و اندینگ تم سریال‌ها رو روی نوار کاست ضبط کنم. اگر بی‌کلام و مورد علاقۀ خاصم هم بودن، که چه بهتر!

یه ضبط صوت داشتیم که حسابی بزرگ و سنگین بود. مدام خروکش می‌کردمش سمت تلویزیون، بعد کمین می‌کردم که آخرش بشه؛ یا اینکه سریال شروع بشه و من اون قطعه آهنگ رو ضبط کنم.

همین چند وقت اخیر فهمیدم که یکی از دوستان، نسبتا با این عادت قدیمی آشناست. اون وسط‌های گفتگو اضافه کرد که «و هیچوقت هم آهنگ رو تا ته نمی‎داد!»
لول. چقدر این حس برای من آشنا و خوشایند بود. ناخوداگاه خنده‌م گرفت از این حرف؛ و واقعا هم همینطور بود. هیچوقت هم نتونستم اندینگ فلوت آیریش The Adventures of Black Stallion رو تا انتها ضبط کنم.

خیلی از اون روزها می‌گذره. و این عادت OST دوستی هنوز در من باقیه.
و چقدر لذت بخشه، گوش دادن برای N امین بار به OST هایی که محبوب دوران کودکیم بودن؛ و البته؛… هنوز هم… ; )

Thursday. Dec 1, 2011. 11:48 P.M

10 آذرماه 1390

16NOV

چند روز پیش در راستای آموزش‌های مرتبط با نقدنویسی و شناخت داستان، داشتم به یکی از بچه‌ها کمک می‌کردم که یک داستان معناگرایانه_یه انیمه شورت مووی رو در واقع_، که بهش معرفی کرده بودم رو نقد کنه.

این فیلم کوتاه در مورد تاثیر کلام هست و کار یکی از کارگردان‌هایی هست که من بسیار به کارهای معناگرایانه‌ش علاقه دارم.

اسم این فیلم کوتاه 水のコトバ ست. به معنای کلام آب. آخر این فیلم کوتاه سکانس‌هایی وجود داره که فوق‌العاده دیدنیه و سمبل بسیار زیبایی از تاثیر کلام هست که در واقع نقطه‌ی اوج داستان به شمار میاد. بسیار هم زیبا به تصویر کشیده شده و موسیقی بسیار هماهنگ و جالبی داره.

داخل این صحنه‌ها که چندان هم قصد باز کردن و اسپویل معناییش رو ندارم، نشون می‌ده که چطور ماهی و حباب‌ها از سطح بالا میان و دیده می‌شن.

همه ی اینها رو گفتم که بگم چند شب پیش بعد از مدت‌ها، خواب این صحنه‌ها رو می‌دیدم.

اصلا نمی‌تونم شرح بدم که چطور بود. تمام شب رو تا صبح نیمه خواب و بیدار بودم و این صحنه‌ها چندین و چند بار تکرار شد در حالی که خودم روی پل ایستاده بودم.

می‌تونم بگم که احساس داستان کامل به خوردم رفت؛ اون لحظه که ماهی با حباب‌ها بالا میومد… و واقعا در وصف نگنجد!

نمی‌تونم بگم که چقدر تجربۀ حیرت‌انگیزی بود!

گاهی خواب‎هایی می‌بینم که حس‌های غریبی دارن و حقیقتا لذت‌بخش‌ان. تجربه‌های جدیدی هستن؛ اینقدر که مطمئنم هیچ زمان در بیداری تجربه‌شون نخواهم کرد…

البته انگار تعدادشون جدیدا خیلی زیاد شده.

فکر کنم دارم پیغمبر می‌شم. لول

Wednesday. Nov 16, 2011. 09:55 P.M

25 آبانماه 1390