30OCT

…

امشب داستانی می‌خوندم، که به شدت برام تداعی‌گر کتاب سیبل بود.

خوب بادم هست که این کتاب چقدر حس غریب و ناملموسی برای من داشت. خوندش حقیقتا ترسناک بود و در عین حال نمی‌تونستم از روی سطرها چشم بردارم.

سیبل، داستان دختری بود در دنیای واقعی که 14 شخصیت (اگر اشتباه نکنم.شاید هم 12 تا) داشت. هر کدام با ویژگی‌های کامل، اعم از اسم و مشخصات ظاهری. هر زمان امکان داشت یکی از شخصیت‌ها بروز کنه و وقتی نوبت به بعدی می‌رسید، چیزی از شخصیت‌های قبلی به یاد نمی‌آورد. ممکن بود به یکباره خودش رو وسط خیابون بببینه، اما نمی دونست کجاست و چرا.

 

این داستان هم در واقع داستان زندگی چنین آدمی رو روایت می‌کرد.

حتی میشه گفت که تا اندازه ای هم برای من تداعی‌گر زندگینامه ی پاگانینی نوازنده ی شهیر ویولن بود.

داستان از پسربچه ای صحبت می‌کنه که پدرش نوازنده‌ی سرشناسی بوده که این بچه رو با برنامه‌ی قبلی و با هدف سرمایه گذاری روی استعداد موسیقاییش به دنیا میاره و از کودکی تحت تعالیم شدید بهش آموزش می‌ده. هر زمان این بچه از پس نوازندگی بر نمی‌اومده، از طرف این پدر مورد ضرب و جرح قرار می‌گرفته و این جریان اینقدر ادامه پیدا می‌کنه که درون این پسر دو شخصیت کاملا متناقض به وجود میاد.

یکی علاقمند به موسیقی و یک ویولنیست تمام عیار، و دیگری منزجر از موسیقی و از نیمه‌ی دیگر خودش.

شخصیت اولینِ این پسر، شخصیتی بود موسوم به شخصیت سفید که چیزی از خاطرات وجه دیگرش به یاد نمی‌آورد. ممکن بود یک روز صبح از خواب بلند بشه و شخصیت سفیدش نمود پیدا کنه و شب چه بسا که شخصیت سیاه چیزی از وجه دیگرش به یاد نیاره و فقط آگاه باشه که «دیگری» ای هم وجود داره.

زمان خوندن این داستان با یادآوری تمام حس‌های غریبش اینقدر توی مونیتور بودم که گذشت زمان رو احساس نکردم. مقولۀ دردناکیه و مستندات نشون داده که حقیقت داره.

 

پ.ن: از سیبل تصویری همیشگی و هول انگیز تو ذهنم باقی مونده. تصویری از شهرکی خالی از سکنه، شیشه‌های شکسته، خورشید در حال غروب، آسمان سرد و بدون ابر زمستون و سیبلی که بعد از بیدار شدن شخصیت حقیقیش با وحشت به این فکر می‌کنه که من کجام؛ اینجا… کجاست…

Sunday. Oct 30, 2011. 01:04 A.M

8 آبانماه 1390

08OCT

…

تا شرایط تو زندگی یه جوری میشه که من احساس می کنم میتونم برای خودم خریت کنم، باز یهو ورق یه طوری بر میگرده که انگار میگه بابا به تو نیومده! :دی

شاید واقعا درستش همین باشه. به هر صورت همیشه تو زندگی برای خریت کردن وقت هست:دی شاید بعدا بشه با پول قلمبه توی جیب بهتر خریت کرد.نمی دونم :دی

ولی خب میدونی؟ هیچکس جلوی آدم رو نمیگیره که در طول این مسیر دست به حرکات متحیرالعقول نزنه و من از این بابت خوشحالم.

منطق!منطق! این چیزیه که من همیشه بر خلاف ذات احساسیم ازش زجر میبرم مقداری.این تمایلات پارادوکس گونه که نمی دونم از کجا اومدن واقعا؟  ولی شاید که بعدا به کاری اومدن.

به هر حال…لول


Dream of Life!!


Saturday. Oct 8, 2011. 07:38 P.M

16 مهرماه 1390

23SEP

+

No.6 قطعا بهترین داستان فصل تابستان نبود.

نسخه‌ی کاملا ناقص و نیمه کاره از یک ناول بلند 9 Vol ی و سایفای بود که اگر کامل ساخته می‌شد، می‌تونست یکی از فیووریت‌های من در ژانر علمی تخیلی باشه.

این داستان یکی از خوش ساخت‌ترین داستان‌ها در زمینه‌ی فضاسازی و رسوندن احساسات و حالت‌های مختلف بود. چیزی که در داستان‌های ژانر سایفای کمتر دیده می‌شه. این داستان سعی کرد که سردی این ژانر رو با حس بشکنه و کاملا در این کار موفق بود.

اگر چه داستان اونطور نشد که باید می‌شد. اگر چه نگذاشتن طبق روال ناول پیش بره. اگر چه شاید به این داستان و الگوی نصفه نیمه‌ی حوادث اون 5 هم از 10 ندم. ولی متشکرم ازش که به من کلی حس خوب داد.

 

حس بزرگ بودن دنیا رو. قشنگ بودنش در عین زشت بودن بوی گند دادن.

متشکرم که منو به یاد دیوار برلین انداخت. لول

 

و اگر چه No.6 بهترین داستان فصل تابستان نبود؛ اما قطعا یکی از بهترین OST Collection ها و زیباترین Ending Theme این فصل رو داشت.

من حجم این ترک رو تا نزدیک 5 برابر کم کردم. ولی واقعا یکی از لذت‌های دنیا اینه که یه ترک 13-14 مگی لذت بخش رو با هدفون گوش کنی و حال دنیا رو ببری.

 

Even the star that is too far and transient
Will surely light up and illuminate the night sky.
The miracle that I came across in the stardust,
Is inside the crowd and out of sight again.
The night that I cried for the past that I can’t return
I’ll say good bye to it, and will surely shine on tomorrow.
Though it was only a small constellation,
It has been notice that it was once here.

Thank you…

Friday. Sep 23, 2011. 10:40 P.M

1 مهرماه 1390

07AUG

+

مرگ…

برای ما آدم‌ها همیشه کلمۀ آشنا و دم دستی به نظر می‌رسه؛ اما در واقع خیلی دوره.

چه حساسی بهت دست می‌ده وقتی تو شرایطی قرار بگیری که می‌دونی ممکنه این آخرین بارت باشه که چشمات رو باز می‌کنی و دنیا رو می‌بینی؟

ما آدم‌ها چقـــدر موجودات ظریف و کوچکی هستیم.

همۀ ما از ناشناخته‌ها می‌ترسیم؛ نه به دلیل اینکه از خودمون اطمینان خاطر نداشته باشیم؛ نه به این خاطر که مرگ فی‌النفسه ترسناک باشه؛ فقط به این دلیل که نا‌شناخته‌ها برای ما عجیب و ترسناکن. بخصوص که احساس کنیم داریم کم‌کم به استقبالشون می‌ریم.

هووم…

چقدر کوچکیم در مقابل عظمت دنیای پهناوری که بعد از ما باقی می‌مونه. : )

Sunday. Aug 7, 2011. 09:44 P.M

16 مردادماه 1390

05JUL

…

فرق هست بین واقع بین بودن، منطقی بودن، نادیده گرفتن و قانع شدن.

Tuesday. Jul 5, 2011. 10:40 P.M

14 تیرماه 1390

05JUL

…


Ano Hi Mita Hana no Namae o Bokutachi wa Mada Shiranai

بسیار زیبا. قشنگترین داستان فصلی که گذشت…

Tuesday. Jul 5, 2011. 10:30 P.M

14 تیرماه 1390

01JUN

…

چقدر راهه از رویا تا واقعیت؛ هووم؟

جدیدا شبها به سوالات کلیشه ای فکر می کنم!

 

پ.ن: انگار مجبورم یه اکانت هاتفایل بخرم. مریض شدم اینقده لینک عوض کردم و برک شد!

 

Wednesday. Jun 1, 2011. 01:43 A.M

11 خردادماه 1390

25MAY

…

I would wish that everybody,

Could feel the way I do…

حماقت چیزیه که اساسا با انسان‌ها آفریده شده.

در راستای اتفاقات این چند وقته که داخل فروم AP افتاده و دوستان موفق به کندن پوست بنده شدن، من تونستم عجیب‌الخلقه ترین موجودات عمرم رو شناسایی کنم جدا.

علی رغم اینکه در مواقع لازم این توانایی رو دارم که درست مثل پاستیل کش بیام و منعطف باشم، بازم گاهی به موجوداتی بر می‌خورم که حقیقتا رفتارشون از درکم خارج ـه.

به گمانم نسل جدید لغتی به نام «صبر» در بساطشون موجود نیست.

همیشه در آخر به این در بسته می‌خورم که رنج سنی فروم پایینه و این اتفاقات طبیعیه، (هر چند که یادم نمیاد در 14 سالگی هم حتی همچین تفکراتی می‌داشتم) بعدش دوستان با 2 برابر سن من یهو یه حرکتایی انجام می‌دن که آدم آچمز می‌شه جدا.

اووم…

من اصولا میونه‌م با آدم‌هایی که عادت دارن چشمشون رو روی همه چیز ببندن خوب نیست. از آدم‌هایی که شهامت کافی برای رو در رو شدن با مسائل رو ندارن، و از پشت خنجر می‌زنن هم همینطور. آدم باید اینقدر انسان باشه که اشتباهاتش رو بپذیره. اینطور آدم‌ها و زحماتشون رو به هیچ گرفتن، حقیقتا چیز قشنگی نیست.

هر چی باشه بارها بهت گفته بودم غرغر نکن و بدبین نباش…

من از هیچکس توقع ندارم که ندونسته‌ها رو همینطوری از روی هوا بدونه. عادتی به تو بوق کردن اشتباهات کسی هم ندارم. ولی بارها نگفتم که ما ضامن اشتباهات دیگران نیستیم؛ تنها مسئول قضاوت‌های خودمونیم؟ حالا گیریم که اصلا ماتریالیست. مگه وجدان ندارن این ملت؟

من تا به حال این همه پدیده یکجا ندیده بودم…لول

شهامت همیشه این نیست که بری بین ملت و عقایدت رو هر چند درست هوااار بزنی. هماورد بطلبی اونم عامدانه. نه تو چگوارا هستی نه اینجا جنبش فیدل کاستروئه. در پس این حقیقت گاهی چیزهایی هست که بقیه نمی‌بینن. سوء استفاده از این عدم اطلاع واقعا حرکت جوانمردانه‌ای نیست.

نگفتم؟ نگفتم سکوت کار آدم‌های کوچک نیست؟ آدم‌های کوچکی که دوست دارن ادای آدم بزرگا رو در بیارن… اگر اینقدر بزرگ نیستی که سکوتت رو با خودت به گور ببری، سکوت نکن! چون سکوت از آدم‌های کوچک موجوداتی می‌سازه که از عالم و آدم طلبکارن و مشکلاتشون رو دائم گردن این و اون می‌ندازن.

من تغییری نکردم… آدم‌ها وجه‌های مختلفی دارن. گفتم که اصولا علاقه‌ای به قدرت ندارم. اما گفتم مسئولیت‌پذیری برای من مهمه. احترام چیزیه که به دنبالشم. تنها همین… از هیچ کس توقع ندارم درست مثل من فکر کنه. اما از همه انتظار دارم که صبور و منصف باشن…

آقای فلانی… دبیر محترم بخش مانگاکا…

گفتم که از آدم‌های ناله و منفی باف خوشم نمیاد…

از آدم‌هایی که دیگران رو متهم می‌کنن… هووم… حداقل توی شهر ما تهمت به دیگران حرکت زننده ای به حساب میاد. تو شهر شما چطور؟

و دیگری…

رفتارت رو دوست نداشتم. خیلی ساده. بچگانه بود. دردم اومد. اما بهت گفته بودم این فرصت آخره.

بهت گفته بودم که آدم‌ها برای هر فردی توی دلشون یک جای بخصوصی دارن. داستان، همیشه داستان ترجیح دادن یکی به دیگری نیست.

دوستت داشتم و هنوز برات نگرانم؛ اگر رفتی، به سلامت؛ اما لطفا بیشتر مواظب دورو برت باش. لزومی نداره همیشه طرف کسی رو بگیری مخصوصا که خیلی چیزها رو نمی‌دونی. حقیقت همیشه اون چیزی نیست که جلوی چشمانته. این کار، همیشه… شهامت نیست : )

Wednesday. May 25, 2011. 10:25 P.M

4 خردادماه 1390