10NOV

 

هیچوقت نفهمیدم که این کاراکتر چطور شد قسمتی از روح و روان من. مثل اینکه انعکاسی باشه از حسِ ترسِ از دست دادن، حس اهمیت دادن، نگرانی و حس دوست داشتنی که درون من هست.

بعد از گذشت چندین سال هنوز گه گاه خوابش رو میبینم. خواب پسرکی نحیف و مریض که هر آن ممکنه فروبریزه.

دستم رو دراز میکنم؛ اون هم دستش رو دراز می کنه. حسی مثل اصابت نوک انگشتها به هم. مثل انعکاسی، سایه ای، چیزی… از روح و موجودیت من؛ اما…

این رو خوب میدونم؛ که او، من نیستم…

The Time When I Found You…

: )

Thursday. Nov 10, 2011. 12:23 P.M

19 آبانماه 1390

30OCT

امشب داستانی می‌خوندم، که به شدت برام تداعی‌گر کتاب سیبل بود.

خوب بادم هست که این کتاب چقدر حس غریب و ناملموسی برای من داشت. خوندش حقیقتا ترسناک بود و در عین حال نمی‌تونستم از روی سطرها چشم بردارم.

سیبل، داستان دختری بود در دنیای واقعی که 14 شخصیت (اگر اشتباه نکنم.شاید هم 12 تا) داشت. هر کدام با ویژگی‌های کامل، اعم از اسم و مشخصات ظاهری. هر زمان امکان داشت یکی از شخصیت‌ها بروز کنه و وقتی نوبت به بعدی می‌رسید، چیزی از شخصیت‌های قبلی به یاد نمی‌آورد. ممکن بود به یکباره خودش رو وسط خیابون بببینه، اما نمی دونست کجاست و چرا.

 

این داستان هم در واقع داستان زندگی چنین آدمی رو روایت می‌کرد.

حتی میشه گفت که تا اندازه ای هم برای من تداعی‌گر زندگینامه ی پاگانینی نوازنده ی شهیر ویولن بود.

داستان از پسربچه ای صحبت می‌کنه که پدرش نوازنده‌ی سرشناسی بوده که این بچه رو با برنامه‌ی قبلی و با هدف سرمایه گذاری روی استعداد موسیقاییش به دنیا میاره و از کودکی تحت تعالیم شدید بهش آموزش می‌ده. هر زمان این بچه از پس نوازندگی بر نمی‌اومده، از طرف این پدر مورد ضرب و جرح قرار می‌گرفته و این جریان اینقدر ادامه پیدا می‌کنه که درون این پسر دو شخصیت کاملا متناقض به وجود میاد.

یکی علاقمند به موسیقی و یک ویولنیست تمام عیار، و دیگری منزجر از موسیقی و از نیمه‌ی دیگر خودش.

شخصیت اولینِ این پسر، شخصیتی بود موسوم به شخصیت سفید که چیزی از خاطرات وجه دیگرش به یاد نمی‌آورد. ممکن بود یک روز صبح از خواب بلند بشه و شخصیت سفیدش نمود پیدا کنه و شب چه بسا که شخصیت سیاه چیزی از وجه دیگرش به یاد نیاره و فقط آگاه باشه که «دیگری» ای هم وجود داره.

زمان خوندن این داستان با یادآوری تمام حس‌های غریبش اینقدر توی مونیتور بودم که گذشت زمان رو احساس نکردم. مقولۀ دردناکیه و مستندات نشون داده که حقیقت داره.

 

پ.ن: از سیبل تصویری همیشگی و هول انگیز تو ذهنم باقی مونده. تصویری از شهرکی خالی از سکنه، شیشه‌های شکسته، خورشید در حال غروب، آسمان سرد و بدون ابر زمستون و سیبلی که بعد از بیدار شدن شخصیت حقیقیش با وحشت به این فکر می‌کنه که من کجام؛ اینجا… کجاست…

Sunday. Oct 30, 2011. 01:04 A.M

8 آبانماه 1390

08OCT

تا شرایط تو زندگی یه جوری میشه که من احساس می کنم میتونم برای خودم خریت کنم، باز یهو ورق یه طوری بر میگرده که انگار میگه بابا به تو نیومده! :دی

شاید واقعا درستش همین باشه. به هر صورت همیشه تو زندگی برای خریت کردن وقت هست:دی شاید بعدا بشه با پول قلمبه توی جیب بهتر خریت کرد.نمی دونم :دی

ولی خب میدونی؟ هیچکس جلوی آدم رو نمیگیره که در طول این مسیر دست به حرکات متحیرالعقول نزنه و من از این بابت خوشحالم.

منطق!منطق! این چیزیه که من همیشه بر خلاف ذات احساسیم ازش زجر میبرم مقداری.این تمایلات پارادوکس گونه که نمی دونم از کجا اومدن واقعا؟  ولی شاید که بعدا به کاری اومدن.

به هر حال…لول


Dream of Life!!


Saturday. Oct 8, 2011. 07:38 P.M

16 مهرماه 1390

23SEP

+

No.6 قطعا بهترین داستان فصل تابستان نبود.

نسخه‌ی کاملا ناقص و نیمه کاره از یک ناول بلند 9 Vol ی و سایفای بود که اگر کامل ساخته می‌شد، می‌تونست یکی از فیووریت‌های من در ژانر علمی تخیلی باشه.

این داستان یکی از خوش ساخت‌ترین داستان‌ها در زمینه‌ی فضاسازی و رسوندن احساسات و حالت‌های مختلف بود. چیزی که در داستان‌های ژانر سایفای کمتر دیده می‌شه. این داستان سعی کرد که سردی این ژانر رو با حس بشکنه و کاملا در این کار موفق بود.

اگر چه داستان اونطور نشد که باید می‌شد. اگر چه نگذاشتن طبق روال ناول پیش بره. اگر چه شاید به این داستان و الگوی نصفه نیمه‌ی حوادث اون 5 هم از 10 ندم. ولی متشکرم ازش که به من کلی حس خوب داد.

 

حس بزرگ بودن دنیا رو. قشنگ بودنش در عین زشت بودن بوی گند دادن.

متشکرم که منو به یاد دیوار برلین انداخت. لول

 

و اگر چه No.6 بهترین داستان فصل تابستان نبود؛ اما قطعا یکی از بهترین OST Collection ها و زیباترین Ending Theme این فصل رو داشت.

من حجم این ترک رو تا نزدیک 5 برابر کم کردم. ولی واقعا یکی از لذت‌های دنیا اینه که یه ترک 13-14 مگی لذت بخش رو با هدفون گوش کنی و حال دنیا رو ببری.

 

Even the star that is too far and transient
Will surely light up and illuminate the night sky.
The miracle that I came across in the stardust,
Is inside the crowd and out of sight again.
The night that I cried for the past that I can’t return
I’ll say good bye to it, and will surely shine on tomorrow.
Though it was only a small constellation,
It has been notice that it was once here.

Thank you…

Friday. Sep 23, 2011. 10:40 P.M

1 مهرماه 1390

07AUG

+

مرگ…

برای ما آدم‌ها همیشه کلمۀ آشنا و دم دستی به نظر می‌رسه؛ اما در واقع خیلی دوره.

چه حساسی بهت دست می‌ده وقتی تو شرایطی قرار بگیری که می‌دونی ممکنه این آخرین بارت باشه که چشمات رو باز می‌کنی و دنیا رو می‌بینی؟

ما آدم‌ها چقـــدر موجودات ظریف و کوچکی هستیم.

همۀ ما از ناشناخته‌ها می‌ترسیم؛ نه به دلیل اینکه از خودمون اطمینان خاطر نداشته باشیم؛ نه به این خاطر که مرگ فی‌النفسه ترسناک باشه؛ فقط به این دلیل که نا‌شناخته‌ها برای ما عجیب و ترسناکن. بخصوص که احساس کنیم داریم کم‌کم به استقبالشون می‌ریم.

هووم…

چقدر کوچکیم در مقابل عظمت دنیای پهناوری که بعد از ما باقی می‌مونه. : )

Sunday. Aug 7, 2011. 09:44 P.M

16 مردادماه 1390

05JUL

فرق هست بین واقع بین بودن، منطقی بودن، نادیده گرفتن و قانع شدن.

Tuesday. Jul 5, 2011. 10:40 P.M

14 تیرماه 1390

05JUL


Ano Hi Mita Hana no Namae o Bokutachi wa Mada Shiranai

بسیار زیبا. قشنگترین داستان فصلی که گذشت…

Tuesday. Jul 5, 2011. 10:30 P.M

14 تیرماه 1390

01JUN

چقدر راهه از رویا تا واقعیت؛ هووم؟

جدیدا شبها به سوالات کلیشه ای فکر می کنم!

 

پ.ن: انگار مجبورم یه اکانت هاتفایل بخرم. مریض شدم اینقده لینک عوض کردم و برک شد!

 

Wednesday. Jun 1, 2011. 01:43 A.M

11 خردادماه 1390