توی همۀ راه های دنیا، یه فرعی بی قواره هست…
همونجایی که ما رو از هم جدا می کنه…
روز نوشتهها…
توی همۀ راه های دنیا، یه فرعی بی قواره هست…
همونجایی که ما رو از هم جدا می کنه…
تجربۀ من میگه… اگر واقعا دوست داری به نقطۀ x برسی…
قبل از هر چیز، راهِ رسیدن به نقطۀ x رو یاد بگیر. وقتی راه رو پیدا کردی، بعد به این مساله خوب فکر کن که عاشق طی کردن مسیرِ دستیابی به نقطۀ x هستی یا نه. اگر حقیقتا عاشقش نبودی، کنارش بذار؛ قطعا باید مسیرت رو جای دیگه ای جستجو کنی. چون هرگز نمیتونی اونطور که باید و شاید به معقوله ای مسلط بشی که از عزیزترین دغدغه های زندگیت نیست؛ و اگر بهش مسلط نشی، خیلی ساده اون به تو مسلط میشه.
و این یعنی یک لوپ آزار دهنده و کسالت بار برای تمام معقولات زندگی.
پس قبل از تمام اینها؛ بیا و زندگیت رو برای رسیدن به چیزهایی که ازشون لذتی نمیبری، به هدر نده…
میگه آخه من نمیتونم فارسی بخونم!
تو این مایهها شدم که: خب میگی چکار کنم الان؟ :دی بشینم هشت سال پست رو به خاطرت ژاپنی کنم مثلا؟!
کاش حضورت اینقدر وزن داشته باشه که اگر یک روز دیگه اون دورو برها نباشی، بقیه خلاء ناشی از عدم حضورت رو احساس کنن…
و میدونی؛ واقعیت اینه که من برای سپردن ِروزهایِ عدم حضورم به این آدمها_گیرم که مگش وزنی هم بیشتر نباشه_ احساس اعتماد نمی کنم.
تو به من بگو؛ آدم هایی که معنای روزهای «در کنار هم» رو درک نمی کنن؛ واقعا قادرن که روزهای «خالی از تو» رو احساس کنن…؟
و من به کولهبار تجربههای سرِوقت تو، بیش از هر چیز دیگری غبطه میخورم.
برای تست فرضیۀ یکی از پژوهشهای در پیش رو، یه پیش آزمون ترتیب دادم که اگر جواب مطلوبی بده، میتونم بر اساسش یک پرسشنامۀ آکادمیک طراحی کنم. این پرسشنامه در ارتباط با «پاپ کالچر ژاپن و یوکای/آیاکاشیهای ژاپنیه.»
چنانچه انیمه دیدن و مانگا خوندن جزئی از سرگرمیهای مداوم شما محسوب میشه، لطف میکنید اگر با مشارکت در این پرسشنامه، به من در راستای انجام یک پژوهش بلند مدت کمک کنید : )
[+]
بعدالتحریر: پل نظرسنجی رو بستم. یک دنیا ممنون از دوستانی که زمان گذاشتن و شرکت کردن.
دیدی؟
یه فوت چه راحت یه شمع رو خاموش میکنه و یه اتاق رو تاریک؟
میگن فعالیت بدنیه؛ برای من اما، بیشتر حکم فعالیت ذهنی رو داره: یک ساعت قدم زدن ِ یه سربالایی ِ ملایم، مثل ولیعصر. ایدههای زیادی هم لازم نیست تولید بشه؛ یه ایده و یه نتیجه.
در متوسط بودن لذتی هست که حتی در وسط بودن نیست.
هیچوقت این مساله رو نفهمیدم؛ چرا تعداد کثیری از آدمهایی که به زعم خودشون نوعی اقلیت محسوب میشن، ایــــــنهمه با خودشون و همه چیزِ این عالم درگیرن.
مادامی که اینقدر سختکوشانه تلاش نکنی خودت رو روی «صندلی کناری» بشونی، هبچ چیر از تو موجود متفاوت و در اقلیتی نمی سازه! نمیگم واقعیت مساله از بیخ دگرگون میشه؛ نه. اما تا زمانی که خودت به خودت به چشم یک پدیدۀ کمیاب نگاه میکنی، نمی تونی انتظار داشته باشی بقیه به خودشون این اجازه رو ندن که به بهانۀ این تفاوت، در موردت اظهار نظر کنن.
و نهایتا با تمام این تفاسیر انتظار نداشته باش بعد از اینکه بهم میگی یک هم*ج*نس گرا هستی، من به جز اینکه یه چنگال دیگه به چیز کیک خوشمزهم بزنم واکنش خاص دیگهای از خودم نشون بدم.
چون مقولات زندگی خصوصی دیگران مطلقا is not my damn business که اصلا کسی بخواد به خاطر گفتن جزئیاتش به من یا بقیه، این همه هم دچار اضطراب بشه.