هیچوقت، همیشه، هیچکس، همه… اینها لغات خیلی خطرناکی هستن. من اگر جای شما باشم تو بکار بردنشون بیشتر دقت میکنم.
なんくるないさ
روز نوشتهها…
+
امروز توی ژاپنHimawari Matsuri (向日葵祭り)ـه؛ و نکتۀ جالب ماجرا اینجاست که امسال، سرمای توهوکو اونقدر به درازا کشید که بوتههای آفتابگردون هنوز گل ندادن. اگر بارون شدید امروز رو هم نادیده بگیریم، از چهرۀ کشاورزها اینطور به نظر میومد که این یه وضعیت پیشبینی نشده و البته نچندان خوشایند باشه. لول
追伸:私の向日葵はどこだろう~
Saturday. July 27, 2019. 07:15A.M
5 مرداد 1398
+

امروز نه برای موسسات و شغلهای دیگه، ولی برای مدارس آخرین روز ترم بهاره محسوب میشد. با همکارم شام زود هنگامی خوردیم و بعد از شام، راه افتادم سمت مدرسه. ازم دعوت کرده بودن که ساعت هفت اونجا باشم.
بچهها شعر خوندن و همگی دور آتش بزرگ دست توی دست رقصیدیم. وقتی تو آسمون به آتیشبازی نگاه میکردم و به قطعههای Howl جیبلی که همراه با هانابی از بلندگو پخش میشد گوش میدادم، به خودم گفتم که این دقیقا همون لحظهایه که امسال، مثل تمام سالهای گذشته میتونم به خودم بگم:
夏休み,一杯学んで一杯遊ぼう~
برای من هنوز دو هفتهای کار هست؛ اما فکر میکنم که دیگه تابستون برای من هم شروع شده باشه…;-)
Friday. July 19, 2019. 09:45P.M
28 تیر 1398
+
یکی از تفریحات روزانۀ من اینه که حین کار به مکالمات ژاپنی همکارهام گوش بدم.
یکی از تفریحات روزانۀ همکارهای ژاپنیم هم اینه که هر چند وقت یکبار، وسط مکالمهشون مکثی کنن و با یه لبخند شیطنتآمیز بپرسن: «فهمیدی؟» : ))
Saturday. July 13, 2019. 04:26P.M
22 تیر 1398
+
فکاهی فقط اون زمانی که حالت خوش نباشه، بری دکتر و بگی «سرم گیج میره» و دکتر بپرسه «اینجوری گیج میره» یا «اونجوری»؟! یعنی میز رو میخوای گاز بزنی اون لحظه!
از خاطرات هفته و آخر هفتۀ بسیار ناخوشایندی که به بیماری گذشت.
Thursday. July 11, 2019. 08:43A.M
20 تیر 1398
+
بعضی از آدما هم موجودات عجیبی هستن واقعا… اول دور خودشون یه دیوار میکشن که از بقیه آدما جدا بشن، بعد روی اون دیوار با گچ یه در میکشن. بعدش هم میشینن جلوی در و منتظر میشن که یه نفر اون در رو باز کنه و بیاد تو بهشون سر بزنه!
Saturday. July 06, 2019. 08:16A.M
15 تیر 1398
+
عارضم که… شناخت هر کسی از محیط اطرافش این اجازه رو بهش میده که متناسب با شرایط و وضعیت، راحتتر بتونه عکسالعمل نشون بده. این یه حقیقت بدیهیه. اما چیزی که میخوام تعریف کنم، یه روایت پیچیدۀ استراتژیک از شناخت میدون نبرد نیست؛ صرفا حکایت اولین باریه که تو حموم خونهم با حشرهای مواجه شدم که نمیدونستم چیه.
داشتم مسواک میزدم که تو تاریک و روشن حموم دیدمش. مشخصا از روی اون همه پا میشد تشخیص داد که یک جور هزارپاست. اما تا قبل از اینکه دمپاییم رو ببرم بالا، کمتر به واقعیت شناخت محیطی به طور عملی فکر کرده بودم. دوستمون خیلی بیحرکت، یکی از شاخکهاش رو تابی داد و من دمپایی به دست مکث کردم. آیا بهتر بود بکشمش، یا اینکه بگیرم و بندازمش بیرون؟ * آیا با سرعت حرکت میکرد؟ خطرناک بود؟
نهایتا از دمپایی صرفنظر کردم. عزیزمون با دوش دستی زندهگیری شد و برگشت خونهش. بعدا فهمیدم که اینجا بهش میگن ゲジゲジ)Geji Geji). هزارپای خونگیه و خطری نداره؛ حقیقتا مثل بیشتر حشرات جذابیت خاصی هم نداره و البته با اون همه پا سرعتش هم اصلا بد نیست! لول
محیط جدید، آدمها رو با هزار جور سوال مواجه میکنه؛ و اگر از من پرسیده باشید، همینه که تجربهها رو جذاب و لذتبخش میکنه. حتی اگر اون تجربه، پیدا کردن یه حشرۀ عجیب تو حموم خونهت باشه.
* کشتن همیشه بهترین راه مقابله با تمام حشرات نیست. برای مثال Mukade (百足) یا هزارپای ژاپنی گونۀ دیگهای از هزارپاست که حشرۀ خطرناکیه. Mukade رو نباید کشت. اگر کشته بشه، بویی که از بدنش تراوش میشه Mukade های بیشتری رو به اون محیط جذب میکنه.
Monday. July 01, 2019. 08:16P.M
10 تیر 1398
+
من و Chevy همسایهایم. من روزهای ابری، خنک و بارونی رو دوست دارم و اغلب از روزهای آفتابی فراریام. Chevy عاشق روزهای آفتابی و گرمه و اصلا با روزهای بارونی میونه نداره. وقتی گرم و آفتابیه، من به ندرت از خونه بیرون میرم. وقتی بارونیه کمتر میشه Chevy رو دید. وقتی صحبت قهوه میشه Chevy عاشق Americano ـه و من با Turkish و Latte خوش میگذرونم.
بعضی از روزها که نه هوا خیلی گرمه و نه خیلی سرد، نه پر از ابره و نه پر از آفتاب، من و Chevy با هم میریم که قدمی بزنیم و قهوهای بخوریم. اون Americano سفارش میده و من Latte ام رو میخورم. یکی دو ساعتی گپ میزنیم و بر میگردیم. قبل از اینکه هوا خیلی سرد بشه یا خیلی آفتابی.
من و Chimchim همسایهایم. من روزهای ابری و بارونی رو دوست دارم و اون روزهای گرم و آفتابی رو…
Sunday. June 30, 2019. 10:51P.M
9 تیر 1398
+
تمام شب به سختی بارون باریده. در حال خوردن قهوۀ صبحگاهی از پشت پنجره به شهر خیس خورده نگاه میکنم. شب پر کاری رو پشت سر گذاشتم و بالاخره امروز، آخرین روز کاریِ هفته ست…
Friday. June 28, 2019. 07:00A.M
7 تیر 1398
+
یکی از اولین کارهایی که کردم این بود که دوباره برای خودم یه فــورین خریدم. آویزونش کردم توی بالکن خونه. توی شهری که این همه بادخیزه، وجودش بیشتر از همیشه لازم به نظر میرسید.
هر دو پنجرۀ اتاق رو باز کردم و روی تخت خنک دراز کشیدم. به پردۀ سفید رنگ نگاه کردم که با هر نسیم عصرگاهیِ روز یکشنبه، تا سقف اتاق بالا میرفت. در حالی که به صدای گاه و بیگاه فــورینِ پشت پنجره گوش میدادم، چشمهام رو بستم. به این فکر کردم که اوقات بطالت هم میتونه برای خودش دلنشین باشه. آخرین بار کی این همه بیدغدغه تجربهش کرده بودم…؟
همم~ کش و قوسی به بدنم دادم و دوباره با رقص پرده و صدای فــورین، سرگرم شدم.