
امروز نه برای موسسات و شغلهای دیگه، ولی برای مدارس آخرین روز ترم بهاره محسوب میشد. با همکارم شام زود هنگامی خوردیم و بعد از شام، راه افتادم سمت مدرسه. ازم دعوت کرده بودن که ساعت هفت اونجا باشم.
بچهها شعر خوندن و همگی دور آتش بزرگ دست توی دست رقصیدیم. وقتی تو آسمون به آتیشبازی نگاه میکردم و به قطعههای Howl جیبلی که همراه با هانابی از بلندگو پخش میشد گوش میدادم، به خودم گفتم که این دقیقا همون لحظهایه که امسال، مثل تمام سالهای گذشته میتونم به خودم بگم:
夏休み,一杯学んで一杯遊ぼう~
برای من هنوز دو هفتهای کار هست؛ اما فکر میکنم که دیگه تابستون برای من هم شروع شده باشه…;-)