یکی از اولین کارهایی که کردم این بود که دوباره برای خودم یه فــورین خریدم. آویزونش کردم توی بالکن خونه. توی شهری که این همه بادخیزه، وجودش بیشتر از همیشه لازم به نظر میرسید.
هر دو پنجرۀ اتاق رو باز کردم و روی تخت خنک دراز کشیدم. به پردۀ سفید رنگ نگاه کردم که با هر نسیم عصرگاهیِ روز یکشنبه، تا سقف اتاق بالا میرفت. در حالی که به صدای گاه و بیگاه فــورینِ پشت پنجره گوش میدادم، چشمهام رو بستم. به این فکر کردم که اوقات بطالت هم میتونه برای خودش دلنشین باشه. آخرین بار کی این همه بیدغدغه تجربهش کرده بودم…؟
همم~ کش و قوسی به بدنم دادم و دوباره با رقص پرده و صدای فــورین، سرگرم شدم.