「美しい物」
P.S: ナギサ先生が作った俳句の思い出に。
روز نوشتهها…
P.S: ナギサ先生が作った俳句の思い出に。
و تلاشهای من برای ثبت درخواست کارت هوشمند (شما بخونید بیشعور) ملی بعد از نزدیک به شش ماه به طرز مضحک و سوالبرانگیزی همچنان بینتیجه مونده.
موندم این چه حماقتیه آخه! اونجا نوشته تاریخ مطلوب مراجعهتون رو مشخص کنید. تا همین لحظه هیچ دفتری از قبل از سال جدید تا انتهای سال جاری منطبق با این فیلد کذایی جا نداشته؛ بعد هم که میخوای فیلد تاریخ و مکان مطلوب رو خالی بذاری که یعنی «اوکی؛ اصلا هر جا و هر زمان که تو بگی!»، باز سیستم خطا میده که تاریخ مطلوب رو نمیتونی خالی بگذاری!
خب در نهایت چکار باید کرد؟ هیچ راهی هم پیش پات نذاشتن که دستهات رو ببری بالا، که یعنی «هر تاریخ و هر جهنم درهای که تو بگی من میام به خدا! تو فقط بگو!»
خندهم هم گرفته دیگه اصلا نمیدونم چه واکنشی باید نشون بدم. لول

夢から覚め僕らは大人になる
要らない事ばかりを何故か知ってしまう
迷って立ち止まって繰り返していく
涙流しながら笑って生きていこう
あの日見つけたのは希望
そう思うから
***
ما چشم از رویاها بستیم و تبدیل به آدم بزرگهایی شدیم،
که چیزهای بیمورد و به درد نخور زیادی رو یاد میگیرن
[بارها] راه رو گم کردیم، بلند شدیم و دوباره در مسیر تکرار، ادامه دادیم.
اما بیا در عین حال که اشک میریزیم، بخندیم و به زندگی ادامه بدیم.
چون باور دارم اونچه که اون روز پیدا کردم، «امید» بوده.
「Early Days」
Akatsuki Rin
دوست ندارم وقتی به مشکلی برمیخورم، سختی ماجرا رو با سخت گرفتن قضیه برای خودم دو برابر کنم. فردا یک روز دیگه ست؛ میشه از نو شروع کرد。;-)
یه زمانهایی هست که دوست داری طرف از در بیاد تو و بگه «سورپرایز! اصلا ماجرا اونطوری نیست؛ داشتم شوخی میکردم باهات!»
از این طنزهای یهویی هم نیست تو زندگیهامون آخه! لول
نقطه.
سر خط!
これだけは全てじゃない。一歩踏み出す勇気さえあれば、こんなに広くて素敵な世界があるんだ。;-)

ネズミ達が言ったと通り、怪物が丸くてオレンジ色の目があった。
コウモリ達が言ったと通り、大型な手足があるくて、
そして猫達が言った通り、大きくて恐い口があった。
でも、怪物が持っていないことは。。。
友人だった。
«همونطور که موشها گفته بودن، هیولا چشم گرد و نارنجی رنگی داشت، درست مثل گفتۀ خفاشها، دست و پاهای بزرگی داشت و همونطور که گربهها گفته بودن، دهان بزرگ و ترسناکی هم داشت.
اما اونچه که هیولا نداشت،
یه دوست بود.»
از اینکه با داستانها مثل جادۀ شمال برخورد بشه، اصلا خوشحال نمیشم.
واقعا چطور میتونی فقط زل بزنی به آخر قضیه و هلاک یک روایت لذتبخش، وصف بینظیر دنیای کرکترها و پیچهای بین راهیِ پلات ماجرا نشی؟
همیشه به خودم میگم که اگر من یه پژوهشگر جامعهشناس بودم، حتما یکی از کارهام رو به مطالعۀ موردی رفتار اجتماعی آدمها در وسایل نقلیۀ عمومی اختصاص میدادم. احتمالا دلیلش این باشه که آدمها و روابط و برخوردهای اجتماعی کوتاه مدتشون، همیشه جذابیت بخصوصی برای من داشته و داره.
خصوصا به این مساله علاقۀ بخصوصی دارم که داخل وسایل نقلیه عمومی به ارتباط آدمها با هم توجه کنم؛ گاهی قاطیشون بشم و اظهارنظری کنم، بهشون لبخندی بزنم، روز خوبی رو براشون آرزو کنم و گاها به حرفها و قصههای زندگیشون گوش بدم.
به داستان رانندهای که علاقه داشت بلند بلند آواز بخونه، داستان اون مسافر جواهرفروشی که به سختی زمین خورده بود، و یا حرفهای اون رانندهای که از گاندی میگفت و من براش از فوکوزاوا چیزهایی میگفتم.
مسافرهایی که غر میزنن، اونهایی که گاهی آهنگهاشون رو دوست دارم و دیگرانی که کلکسیون سکهها و اسکناسهای روی سقف ماشینشون حسابی سرگرمم میکنه.
من آدمها و قصههاشون رو دوست دارم؛ اما واقعیت اینه که حال این آدمها این روزها… هیچ خوب و خوشمزه به نظر نمیرسه…
خاطرم هست که یکبار داستان بامزهای میخوندم دربارۀ گنجایش خوششانسی روزانه.
کاراکتر معمولی داستان ما که اون روز برای مسالهای مهم به شانس قابل توجهی نیاز داشت، از صبح اون روز همهش خوششانسی میاورد!
آخرش از ترس اینکه مبادا گنجایش فرضی خوششانسی اون روزش اونقدر پر بشه که شانسش به ماجرای اصلی قد نده، تصمیم گرفت تا میتونه هیچ کاری انجام نده. :دی
تجسمبخشی نویسنده از شانس، اونقدر برای من خندهدار و جذاب بود که هنوز هم بعد از این همه مدت، وقت خوششانسی و بدشانسی میتونه برای لحظاتی شادم کنه.
پ.ن: به بهانۀ روز فوقالعادهای متشکل از جلسه با ژاپن درست 3 ساعت بعد از برگشت نازنین، کشف بدسکتورهای قابل توجه در هارد اینترنال و بک آپ محتویات 500 گیگ هارد، کشف دزدیده شدن رم شش لپتاپ حین عملیات تعمیر، آخریش رو هم برای شادی و آرامش روح خودم هم که شده بذارین نگم! : ))