خاطرم هست که یکبار داستان بامزهای میخوندم دربارۀ گنجایش خوششانسی روزانه.
کاراکتر معمولی داستان ما که اون روز برای مسالهای مهم به شانس قابل توجهی نیاز داشت، از صبح اون روز همهش خوششانسی میاورد!
آخرش از ترس اینکه مبادا گنجایش فرضی خوششانسی اون روزش اونقدر پر بشه که شانسش به ماجرای اصلی قد نده، تصمیم گرفت تا میتونه هیچ کاری انجام نده. :دی
تجسمبخشی نویسنده از شانس، اونقدر برای من خندهدار و جذاب بود که هنوز هم بعد از این همه مدت، وقت خوششانسی و بدشانسی میتونه برای لحظاتی شادم کنه.
پ.ن: به بهانۀ روز فوقالعادهای متشکل از جلسه با ژاپن درست 3 ساعت بعد از برگشت نازنین، کشف بدسکتورهای قابل توجه در هارد اینترنال و بک آپ محتویات 500 گیگ هارد، کشف دزدیده شدن رم شش لپتاپ حین عملیات تعمیر، آخریش رو هم برای شادی و آرامش روح خودم هم که شده بذارین نگم! : ))