You’re still glowing; you’re still crowing.
روز نوشتهها…
You’re still glowing; you’re still crowing.
چی باعث میشه فکر کنی چیزی که به ذهنت رسیده، تا حالا به ذهن هیچکس دیگه نرسیده بوده؟
دنیا پر از آدمهائیه که چیزهایی به ذهنشون رسیده و فکر کردن که صرفا به ذهن خودشون رسیده؛ اما در هر حال هیچ حرکتی روی اون فکر کذایی انجام ندادن که دو تا آدم دیگه بفهمن اون دوستمون چیزی به ذهنش رسیده که احیانا به ذهن اونها نرسیده! یا اگر هم که رسیده هیچ زمان دنبالش نرفتن و حتی اگر هم که رفتن، به هر حال به نظر میرسه که تو چیزی از این قضیه نمیدونی.
متوجهای؟ =))
نادانی آدمها رو در هر شرایط و هر موقعیتی نباید به روشون آورد؛ یک چنین حرکتی صرفا میتونه به منزلۀ نادانی شخص خودت باشه.
立ちはだかる、苦悩くて迷いの数々、
同じ風に吹かれている僕らだから歌える唄がある…
لالاییهایی هست…
که نیاز دارم یاد بگیرم اگر چطور در موردشون عمل کنم، میتونم خوابهای بهتری ببینم.

…そのてについた爪が王子の目を引き裂くことになると、思いもしなかった。
あいつはたった少し驚いていただけだ。 / 悪夢
作:ながべ
«اون اصلا فکر نمیکرد که ممکنه با پنجههاش آسیبی به چشمهای شاهزاده بزنه.
او فقط کمی جا خورده بود…»

از طریق همین تریبون، خشنودی خودم رو از اینکه فردا تعطیل نیست اعلام میکنم!
Houda دیروز ایمیل زده که به یادتم.
بهش میگم که نمیدونم چرا وقتی ایمیلت رو دیدم احساس کردم زمان زیادی گذشته؛ در حالی که هر طور بهش نگاه میکنم یک هفته بیشتر نیست. یک هفتۀ حقیقتا طولانی.
ایدهای ندارم که برای Houda و Makoto هم حس مشابهی داشته یا نه.
اما اگر بخوام صادق باشم، پشت سر گذاشتن یک تصویر پنج-شش ماهه که شخصا تکههاش رو دونه دونه کنار هم گذاشته باشی و کاملا باورش کرده باشی، اونقدرها هم که به نظر میرسه کار سادهای نیست.