ねえ、青春の喜びを感じてるか?
今をちゃんと生きているの?
روز نوشتهها…
ねえ、青春の喜びを感じてるか?
今をちゃんと生きているの?
迷路のような街 …
「ゲームを滅茶苦茶にしてどうする?
早く終わらせてゲームオーバーになって、もう一度原点から始めるっか?まあ。。。残念だがこのゲーム、ゲームオーバーが無理、保存のオプシェンも無し、脳を刺激させるタイプみたい。ながあああい長いゲームで永遠に続ける感じがする。
て_大事な時間が過ぎたけど、ゲームを直すために、ちゃんと勝って幸せになるためにまだチャンスがあるかな_。」
って私が最近思ってる。
努力は…努力はきっと報われるの。
繰り返す日々の中、「人生は一期一会だよ。」と独り言にしてる。
こんな風に続くって大丈夫なの?生き延びることが出来るかい_。
私の気持ちを、
私だでと、
この押入れの下にいるトカゲが、
よく知ってる!
مثلا اینطوری:
من هــــــزار جور مشکل دارم که بقیه ندارن؛
من هــــــزار جور مشکل ندارم که بقیه دارن.
暑い、暑い、暑い、暑い。
夏の暑さは嫌だ。天気がすぐに涼しくなって欲しい。今の私にはヴァリアスルに散歩して二時間おきに食べたり飲んだりするが非常に需要だ。
窒息だぞ。
محض رضای خدا…
یعنی میخوام از فرط کسالت زمین دهن باز کنه من برم توش گم و گور بشم؛ مثلا وقتی یکی در مورد کودک درونش شروع میکنه به سخنرانی کردن و من شدیدا با خودم میجنگم که زیاد تو ذوقش نزنم. خب تو که نمیتونی بدون باز کردن دهنت بچگی کنی، دقیقا برای چی با این همه تظاهر به بچگی گند میزنی به سر و روی قضیۀ کودک درون و میری؟! بین تظاهر به یک عقیده و اعتقاد بهش کلی فاصله هست؛ و تو اگر این رو نمیفهمی، حداقل خوبه که بدونی اغلب آدمها متوجه این مساله میشن.
اینها احیانا مصداق همون جماعتی نیستن که کاملا اصرار دارن تمام lollipop هاشون رو تو خیابون بخورن؟