19DEC

+

 

چند وقت پیش صحبت بود که یکی از بچه ها قراره  پایان نامه ش رو روی آموزش مدیریت بحران ژاپن بنویسه. اون مساله منتفی شد تقریبا؛ اما فکرش رو که بکنی قوی ترین مدیریت بحران رو در واقع ماها داریم نه اونها. ما یاد گرفتیم از سر صبح که پامون رو از خونه میذاریم بیرون آماده باشیم برای ترافیک، برای بارون، برای گره خوردن زندگی به هم، برای حقوقی که دیر میشه، برای مترویی که خراب میشه و الی آخر.

زمانی که اصل زندگیت مبتنی بر بحران باشه، مدیریت بحران اساسا نمی تونه برات معنای بخصوصی پیدا کنه. چون یک وضعیت حداقلی تبدیل به وضعیتی حداکثری شده و دیگه در قالب استثنائات نمی گنجه.

واقعیت اینه که به خاطر نظم حاکم بر جامعۀ ژاپن، مدیریت بحران در سطح کلان معنای واقعی پیدا می کنه؛ این آدم های رشد یافته با نظم جامعۀ صنعتی هستن که نیاز دارن مدیریت بحران رو حتما یاد میگیرن. آدم هایی که وقتی وضعیت از حالتی چارچوب بندی شده به حالتی آشوبناک تغییر می کنه بتونن به نوعی از پس موقعیت بربیان.

ما اما در سطح کلان، مدیریت بحران رو نمیشناسیم؛ وگرنه در سطح خرد حقیقتا هر روز در حال مدیریت بحرانیم.

 

پ.ن: به بهانۀ بدترین خرابکاری دوره و ارائۀ مهمترین کورس ترم که فقط 5 ساعت برای رفع و رجوعش زمان داشتم.

 

Monday. December 19, 2016. 11:03 P.M
29 آذر 1395
19DEC

+

من به مرزی میان خوش بینی، خوش زیستی و واقع بینی باورمندم.

 این به اون معنیه که آدم های صورتیِ سرشار از اعتقاد به کائنات و بالندگیِ روز به روز و نیمۀ پرِ مسلم لیوان، وای چه آسمون قشنگه، چقدر مست و ملنگه، همونقدر حالم رو به هم میزنن که آدم های نهیلیستِ بی اعتقاد به همه چیز.

منم به عنوان یک علاقمند به تفکرات اومانیستی، به انسان باور دارم؛ ولی ترجیح میدم تا قبل از اینکه گندش در بیاد ترمز رو بکشم.

هر چیزی به اندازه ش خوبه؛ باید فهمید این رو.

Monday. December 19, 2016. 11:02 P.M
29 آذر 1395
19DEC

+

 

آخر دی ماه یه دو هفته ای میرم ژاپن.

خوب شد که در مورد سفر چین هنوز جدی نشده بودم لول

 

Monday. December 19, 2016. 02:20 P.M
29 آذر 1395
16DEC

+

 

سرِ ملت ما هر چند وقت یکبار به یه چیزی گرمه.

این روزها Snapp نقل محافله گویا.

 

پ.ن: چیز خوبیه البته؛ بحثی سرش ندارم! لول

Friday. December 16, 2016. 09:29 A.M
26 آذر 1395
10DEC

+

 

«هزینۀ فرصت» یکی از معدود مفاهیمیه که تصور می کنم هر کسی توی زندگی باید باهاش آشنا بشه.

این مفهوم به اون معنیه که تو آگاه باشی با هر انتخابی، فرصت یا فرصت های بالقوۀ دیگری رو که می تونستن در دستۀ انتخاب های تو قرار بگیرن، از دست میدی.

مثلا اگر تصمیم میگیری که کتاب فلان رو بخونی، دیگه نمی تونی زمان تصمیم گیری شده ات رو صرف خوندن کتاب Y بکنی. برای خوندن کتاب Y نیاز داری که بعدا دست به تصمیم گیری جدیدی بزنی. آدم ها در طول زندگیشون هر روز و هر روز در حال انتخاب و ترجیح یک چیز بر چیز دیگه هستن، خوبه این رو بدونن که در ازای تمام این به دست آوردن ها، چه چیزهایی رو هم دارن از دست میدن.

تصمیم گرفتن و انتخاب کردن، هزینه داره بچه جون؛ و زمان، اغلب کمترین هزینه ایه که هر آدمی باید برای انتخاب هاش بپردازه…

 

Saturday. December 10, 2016. 08:35 P.M
20 آذر 1395
05DEC

+

 

یعنی هلاک اون آدم های چاقی ام که سعی می کنن تو ماشین، کوچولو بشینن!

 

Monday. December 5, 2016. 10:37 P.M
15 آذر 1395
01DEC

+

 

«آ…! رنگش رفته!»

دیروز که ایستاده بودم کنار پنجره و چای میخوردم متوجهش شدم. چند وقتی بود که سراغی ازش نگرفته بودم.

در تمام مقاطع زندگی من یه جایی، یک تکه کاغذ وجود داشته که من هر روز و هر روز، روش از چالش های هیجان انگیز زندگیم نوشتم. قرعۀ مکان آخرین تکه (به جز کمد دانشکده که به دیواره ش یه یادداشت در بسته چسبیده) به گوشۀ کتابخونه م افتاده بود. از اینکه میدیدم رنگ جوهر اغلب خطوط پریده، کمی تعجب کردم.

Maa… به هر حال هر روز طلوع خورشید رو هم تجربه کرده؛ ^^

داستان «نبرد» ها و «توانستن» های رنگ پریدۀ ایام من…

Thursday. December 1, 2016. 08:32 P.M
11 آذر 1395
28NOV

+

من مصلح اجتماع نیستم؛ دوست هم ندارم که استانداردهای ذهنیم رو به کسی تحمیل کنم.

ولی صادقانه فکر می کنم این خوب نیست اگر از پس هر تخیل و اعتیادی، این همه ایستایی شخصیتت بالا باشه. اگر تخیل تو از تمام مقولات رویایی و داستانی نتونه به پویایی شخصیت و زندگیت کمک کنه، پس فایدۀ نهایی تمام این روزها برای تو در چیه؟

Monday. November 28, 2016. 05:31 P.M
8 آذر 1395
25NOV

+

– هیچ تصوری داری که شش انگشتی بودن چطوریه؟

+؟ بذار ببینم… مثلا تندتر تایپ می کردم:دی یا شایدم تو آشپزی همه ش تو دست و پام بود.

– هم… حالا چرا آشپزی؟

+ همینطوری. اون فیلمه هست که طبق معمول اسمش هم یادم نیست؛ یه پیانیست بود شش انگشتی بود و سرعترین آهنگ ها رو میزد…

– باریکلا! تو چقده فیلم دیدی مادر جان. همونی رو میگی که تو کشتی زندگی می کرد؟

+ اون که فکر کنم افسانۀ 900(؟) بود؛ نه؟

و من تا چند دقیقۀ بعدترش کاملا فکورانه داشتم به این موضوع فکر می کردم که به جز یک عمر زندگی در کشتی، آیا شش انگشتی بودن هم جزء خصوصیاتش بوده که من یادم نمیاد، یا نه.

تقریبا بعدش از فرط خنده به گریه افتاده بودم : ))

Friday. November 25, 2016. 08:57 P.M
5 آذر 1395