«آ…! رنگش رفته!»
دیروز که ایستاده بودم کنار پنجره و چای میخوردم متوجهش شدم. چند وقتی بود که سراغی ازش نگرفته بودم.
در تمام مقاطع زندگی من یه جایی، یک تکه کاغذ وجود داشته که من هر روز و هر روز، روش از چالش های هیجان انگیز زندگیم نوشتم. قرعۀ مکان آخرین تکه (به جز کمد دانشکده که به دیواره ش یه یادداشت در بسته چسبیده) به گوشۀ کتابخونه م افتاده بود. از اینکه میدیدم رنگ جوهر اغلب خطوط پریده، کمی تعجب کردم.
Maa… به هر حال هر روز طلوع خورشید رو هم تجربه کرده؛ ^^
داستان «نبرد» ها و «توانستن» های رنگ پریدۀ ایام من…
