به خودم و موهای در هم ریختهم که اغلب اوقات مثل موهای کسیه که از تازه رختخواب درومده باشه و به تلاشهای نصفه نیمهم برای مرتب کردنشون هم اصولا جوابی نمیده، توی آینه نگاهی میندازم و به دیوار تکیه میدم.
به تصورم تنها جایی که داخل این چهارچوبۀ شیشهای، میشه چند دقیقهای به خوبی توش استراحت کرد، پشت در بستۀ دستشوئیه.
خسته نیستم؛ اما به دلایلی بیقرارم. بعد از چند دقیقه در حالی که به تصویر داخل آینه لبخند گشادی میزنم، برمیگردم پشت میزم تا به بقیۀ کارها برسم.